کتابخانه گلها

جفای گل


Listen Later

#یک_شاخه_گل

برنامه شماره 411

#ایرج

#عبدالوهاب_شهیدی

#محمودی_خوانساری

#حافظ

#مهدی_خالدی

#عرفی_شیرازی

#فروغی_بسطامی

#مشتاق_اصفهانی

#ولی_دشت_بیاضی

#مظاهر_مصفا

#فریدون_مشیری

#امیری_فیروزکوهی

#امیر_ناصر_افتتاح

#حبیب_الله_بدیعی

#جلیل_شهناز

#مجید_نجاحی

#پرویز_یاحقی

#روشنک


گر باغبان نظر به گلستان کند تو را

بر تخت گل نشاند و سلطان کند تو را

گر صبحدم به دامن گلشن گذر کنی

دست نسیم گل به سر افشان کند تو را

ای کاش چهره تو سحر بنگرد به چشم

تا قبله گاه ماه درخشان کند تو را

دور فلک به چشم تو تعلیم سحر داد

تا چشم بند مردم دوران کند تو را


خزان به عاشق هجران کشیده می ماند

گل فسرده به عشق رمیده می ماند

گل نچیده آن روی نازپرور بین

که از صفا به گل صبح چیده می ماند

دلی تهی ز تاثر درون سینه ما

به آشیانه مرغ پریده می ماند

از آن پیر جفا دیده مانم از غم یار

که او به کودک عاشق ندیده می ماند


به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد

با خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق

که در هوای رخت چون به مهر پیوستم

بیار باده که عمریست تا من از سر امن

به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم

اگر ز مردم هشیاری ای نصحیت گوی

سخن به خاک میفکن چرا که من مستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

که مرهمی بفرستم چو خاطرش خستم


دل ز همصحبتی ام دلگیر است

عیش بی زلف تو در زنجیر است

آنچنان منتظرم در ره شوق

که اگر زود بیایی دیر است


تو عهدشکسته ی وفا داده به باد

مادر همه شیر بی وفایی به تو داد

اول تو چنان بدی که کس چون تو نبود

آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد


به ناله صبحدم آن بلبل خوش الحان گفت

که از جفای گل آن می کشم که نتوان گفت

به گوش جان دل این نکته دوش پنهان گفت

غمی ست عشق که نتوان شنید و نتوان گفت

کسی که سر زد از او راز عشق فرقی نیست

گر آشکار نگفت این حدیث و پنهان گفت

نظر به همت مشتاق کن که در همه عمر

نگفت جز سخن عشق و هرچه گفت آن گفت


یارب به من از مهر صفایی بده او را

آگه ز وفا نیست وفایی بده او را

بیمار تو شد سینه مجروح من آخر

از آن لب خوش بوسه دوایی بده او را


نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده شمع

سایه شاخه گلی بر دیوار

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر سایه به دیوار نماند

کس نپرسید کجا رفت و که بود

که دمی چند در اینجا گذراند


صنما بیا صنما بیا كه به عهد بسته وفا كنم

سرو جان و تن، دل و عقل و دین، همه در ره تو فدا كنم

صنما به من نگهی بكن، نگهی به خاك رهی بكن

نكنی همیشه گهی بكن، كه تو را همیشه دعا كنم


گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست

تا ریشه در آب است امید ثمری هست

چندین به پریشانی آن طره چه نازی

در زلف تو از زلف تو آشفته تری هست

آن دل كه پریشان شود از نالۀ بلبل

در دامنش آویز كه با او خبری هست

آن دل كه پریشان شود از ناله بلبل

در دامنش آویز كه با او خبری هست

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

کتابخانه گلهاBy حسین