#یک_شاخه_گل
برنامه شماره 268
#عبدالوهاب_شهیدی
#حافظ
#سعدی
#جواد_معروفی
#علینقی_وزیری
#فیروزه_امیرمعز
دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟
عمر منست زلف تو به که دراز بینمش
جان منست لعل تو به که به لب رسانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی تو
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
رواق منظر چشم من آستانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
تو خود چه آیتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست
ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
بیرون نرود گویی که افتاد به میدانت
روز همه سر بر زد از کوه ولی ما را
سر بر نزند خورشید الا ز گریبانت
جان در تن مشتاقان از شوق به رقص آید
چون باد بجنباند شاخی ز گلستانت
جان باختن آسان است اندر قدمت لیکن
این جان نبود جانا شایسته قربانت
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمی تواند که ببیندت کماهی