داستان لیلی و مجنون با وصف پدرش، بزرگ طایفه عامریان، آغاز میشود که آدم کریم طبعی بود ولی بچه نداشت و نذر و دعای بسیار کرد تا بالاخره خدا پسری به او داد که نامش را قیس گذاشتند.
در ده سالگی پدر قیس را به مکتب فرستاد و کلاس درس هم مختلط بود و «با آن پسران خردپیوند / هملوح نشسته دختری چند». از قبیلهای دیگر دختری خوب چهره و زیبا همدرس قیس بود «گیسوش چو لیل و نام لیلی».
قیس از نگاه اول عاشق لیلی شد و «او نیز هوای قیس میجست / در سینه هردو مهر میرست».
عشق قیس و لیلی از پرده به در افتاد و از بیتابی قیس، دوستانش نام او را مجنون گذاشتند و خود او هم شکایتی از این لقب نداشت. خانواده لیلی او را از عاشقش دور کردند و این باعث شعلهورتر شدن عشقش و بیتابی بیشترش شد تا آنجا که هر شب دور از چشم شماتتکنندگانش به خانه لیلی میرفت و در را میبوسید و بازمیگشت.
بعد از ابیات درخشانی در صفت عشق مجنون، داستان از آنجا ادامه پیدا میکند که مجنون به نظارهٔ لیلی میرود و بیتهای درخشان دیگری هم در وصف این دو دلداده میخوانیم. «لیلی سر زلف شانه میکرد / مجنون دُر اشک دانه میکرد»
پدر مجنون که بیتابی پسرش را دید به صرافت افتاد تا از لیلی خواستگاری کند و پیران قبیله هم با او همفکر بودند و جماعت عامری برخواستند و به نجد به خانه لیلی رفتند. پدر لیلی اما موافق وصلت نبود و گفت که فرزند تو «دیوانگیای همی نماید / دیوانه حریف ما نشاید» و تا حالش خوب نشود عروسیای در کار نیست.
عامریان نومید شدند و بازگشتند و سعی کردند که یا مجنون را درمان کنند یا با نصیحت او را از عشق لیلی منصرف کنند.
مجنون از تلخی پند خویشانش دیوانهتر شد و در ادامه از زاری کردن او در عشق لیلی میخوانیم. وقتی شهرت جنون مجنون فراگیر شد و از آن سو مجنون بیشتر و بیشتر آب رفت، پدرش تصمیم گرفت او را به زیارت خانه خدا ببرد.
موسم حج که شد فرزند را در محمل شتر نشاند و پسر را به نزدیک کعبه برد تا به حلقه آن دست بزند و از خدا بخواهد که از عشق رستگاریاش دهد. اما مجنون دستش که به پرده کعبه رسید دعا کرد که «گرچه ز شراب عشق مستم / عاشقتر ازین کنم که هستم ...»