مذهب رندان – اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و محمد موسویابوعطا
سال ها پیروی مذهب رندان کردمتا به فتوای خرد حرص به زندان کردممن به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راهقطع این مرحله با مرغ سلیمان کردمسایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مرادکه من این خانه به سودای تو ویران کردمتوبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنونمی گزم لب که چرا گوش به نادان کردماز خلاف آمد عادت بطلب کام که منکسب جمعیت از آن زلف پریشان کردمنقش مستوری و مستی نه به دست من و تو استآنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردمدارم از لطف ازل جنت فردوس طمعگرچه دربانی میخانه فراوان کردماین که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواختاجر صبری است که در کلبه احزان کردم*****مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارمهواداران کویش را چو جان خویشتن دارمبه کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصلچه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارممرا در خانه سروی هست که اندر سایه قدشفراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارمگرم صد لشگر از خوبان به قصد دل کمین سازندبحمدالله والمنه بتی لشکرشکن دارمسزد که از خاتم لعلش زنم لاف سلیمانیچو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارمخدا را ای رقیب امشب زمانی ذیذه بر هم نهکه من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارمالا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانهکه من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم*****مژده وصل تو کو که از سر جان برخیزمطایر قدسم و از دام جهان برخیزمبه ولای تو که گر بنده خویشم خوانیاز سر خواجگی کون ومکان برخیزمیا رب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر ز آنکه چو گردی زمیان برخیزمبر سر تربت من بی می و مطرب منشینتا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم******دردم از یاراست و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز همیاد باد آن که او به قصد خون مازلف را بشکست و پیمان نیز همداستان در پرده می گویم ولیگفته خواهد شد به دستان نیز همچون سرآمد دولت شب های وصلبگذرد ایام هجران نیز همهر دو عالم یک فروغ روی اوستگفتمت پیدا و پنهان نیز هماعتمادی نیست بر کار جهانبلکه بر گردون گردان نیز هم*****از خمستان جرعه ای بر خاک ریختجنبشی در آدم و حوا نهادعقل مجنون در کف لیلی نهادجان وامق در لب عذرا نهاددم به دم در هر لباسی رخ نمودلحظه لحظه جای دیگر پا نهادچون نبود او را معین خانه ایهر کجا جا دید رخت آنجا نهادبر مثال خویشتن حرفی نوشتنام آن حرف آدم و حوا نهادحسن را بر دیده خود جلوه دادمنتی بر عاشق شیدا نهادهم به چشم خود جمال خود بدیدتهمتی بر چشم نابینا نهادیک کرشمه کرد با خود آنچنانکفتنه ای در پیر و در برنا نهادکام فرهاد و مراد ما همهدر لب شیرین شکرخا نهاد