اکثر افراد حرف زدن را به گوش دادن ترجیح میدهند. کارآفرینان به خصوص علاقه شدیدی به صحبت کردن دارند. اغلب بنیانگذاران شرکتها میتوانند بیوقفه درباره خودشان و استارتاپ و شرکت خود صحبت کنند. اما شاید لازم باشه تا در مقاطعی از حرف زدن خودداری کنیم و بیشتر بشنویم . . . . .
اگر دائما در مواجه با اتفاقات روزمره جلمه "اصلا وقت ندارم" را به کار می برید، ما در این پادکست 8 توصیه براتون داریم .
از صاحبان کسبوکار بپرسید چرا از رسانههای گروهی در مقام ابزاری برای رشد شرکتهایشان استفاده نمیکنند و اکثریت آنها پاسخ خواهند داد که «اصلا وقتش را نداریم.» البته، وقتی درباره گسترهای از موضوعات دیگر هم بپرسید، این دسته از افراد پاسخ مشابهی میدهند. آیا آنها واقعا وقت ندارند یا این حرفشان یک سفسطه است؟
روایت شده است که روزی روزگاری در شهری ، مردی بود به نام حاج کاظم که دکّان بقّالی داشت.او مشتری های زیادی داشت و در دکانش خوراکی هایی مثل نخود و لوبیا و برنج و عدس و سرکه و شیره و کشک و روغن می فروخت.
حالا به ادامه این داستان زیبا توجه کنید . . . . . . .
لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: میبایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر میكرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا كند.
روایت شده است که در باغ بزرگی پرندگان زیادی زندگی می کردند و آواز می خواندند.در فصل بهار وقتی درختان پر از شکوفه های رنگارنگ می شدند، پرنده ها با شادی به پرواز در می آمدند و روی شاخه های درختان می نشستند و زیباتر از همیشه، آواز می خواندند و ..... حالا به دامه این داستان جذاب گوش دهید .
"دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود."
توصیه می کنیم که به این فایل صوتی گوش کنید و در صورت تمایل آ نرا دانلود نمایید .
ابتدای این داستان کوتاه با این عبارت آغاز می گردد :
"اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و میخواست او را بكشد و بخورد. خرس فریاد میكرد و كمك میخواست, پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو میشوم و هر جا بروی با تو میآیم."
"یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. سالیان سال پیش، مرد دورهگرد و دستفروشی همراه با همسرش زندگی میکرد. آنها صاحب فرزند پسری شدند اما هنوز مدت زیادی از تولد فرزندشان نگذشته بود که مرد دورهگرد دچار بیماری مهلکی شد و از دنیا رفت و بار زندگی و وظیفهی بزرگ کردن پسر بر گردن همسرش افتاد و زن، با وجود همهی سختیها و زحمات، فرزندش را پرورش داد تا به سن جوانی رسید و برومند شد. . . . . . . "
"در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که یکی از آنها فقیر و تهیدست و دیگری مالدار و ثروتمند است . . . . . .. . "
به ادامه داستان با صدای فوق العاده عالی سرکار خانم سوری گوش دهید .