وقتی اومد انقدراومدنش قشنگ بود ک نگو
اون منو ازهرفکرمنفی دورمیکرد.
بهش میگفتم پریزادم اومدی که بمونی
که میگفت
میگفت آره هم میمونم هم بخاطرت باهمه میجنگم .
توچشماش نگاه کردم اثری از دروغ نبود
آخه من دوستش داشتم پریزاد قصمو
نک همه چیزای خوب روباهم داشتیم
همه ی روزامون باهم رویایی بود
ولی نمیدونم چی شد یه روز
یه روزصبح ک بلندشدم جای پریزادم
یه
یه نامه دیدم
باترس نامه روبازکردم
تو ش نوشته بود
وقتی ازکسی میخای پیشت بمونه سعی کن باچشمات ازش خاهش نکنی
ممکن جنبه نداشته باشه
هم خودش بسوزه هم تورو بسوزونه
پریزاد
ب قلم؛احسان