خرندزی در شب راه میپیمود و به دو دلیل با خود سوگند خورده بود که بعد از رساندن این امانت از خدمت استعفا کند: اولا حمله تاتار و دوما دشمنی وزیر (شمسالدین بن شرف الملک) تا حدی که به خونش تشنه بود.
نویسنده بعد از اشاره به این دشمنی چند سطری کینه و حیلهگری وزیر را وصف میکند و سپس داستان «مجنونی نحوی» را بازگو میکند که وزیر در غیبت او کارهای منسب کتابت را به وی داد. خرندزی با دیدن این کاتب ناکارآمد از کنارهگیری پشیمان شد و پس از شش ماه غیبت بر سر کارش برگشت.