از بخت بد خرندزی، وزیر دو روز قبل از او به بیلقان رسیده بود و در آن شرایط نویسنده نگران بود که اگر چشم وزیر به او بیفتد کارش تمام است و برای همین نیمه شب در پناه تاریکی از کنار بیلقان رد شد.
بعدا این وزیر در قلعه گیران جایگیر میشود و بخاطر غرور سرش را به باد میدهد.
خرندزی به گنجه رفت و چند ماهی آنجا بود تا این که مشخص شد اهل گنجه قصد شورش دارند و شهر برای درباریان جلالالدین خوارزمشاه امن نیست. وی به رغم خطر تاتار از گنجه خارج شد و پس از خروجش اهالی قدرناشناس آن شهر تیغ در وابستگان درگاه گذاشتند و خونشان را به زمین ریختند.
اینجا نویسنده با یادآوری این که خوارزمشاه اهل گنجه را از حمله گرجیان نجات داده بود قدرنشناسی و خیانت آنها را سرزنش میکند و حمله بعدی تاتار و دماری که از روزگار گنجه و اهلش بر آوردند را کار خدا میداند.
در هر حال خرندزی خود را به اردوگاه جلالالدین رساند و از آنجا مامور شد تا به رسالت به درگاه امرای ایوبی و عادلی شام برود بلکه بتواند از آنها کمکی برای رویارویی با مغولها بگیرد.