اوترخان که به پیشقراولی رفته بود بازگشت و به دروغ خبر آورد که لشکر تاتار از شهریار ری بازگشته اند و هر چه خرندزی نصیحت کرد که به هوش و آماده باشید و به اختلاف روایات دقت کنید و دنبال حقیقت باشید، گوشی شنوا نیافت و لشکر به لهو و لعب مشغول شدند و با «قُلقُل جام می و چَپچاپ بوس و چشچش قلیه و فشفش شلواربند» مشغول شدند. خرندزی هم خسته شد و «در شهر کوران دست به دیده باز نهاد».
لشکر شبی را به عیش و نوش گذراندند و صبح که بیدار شدند دیدند در حلقه تنگ محاصره تاتار اند. «افسوس که به نامردی و ناجوانمرد سور و باروی ملت و سوار میدان سلطنت، بانی اساس جهانبانی و مضحک ثغور مسلمانی، که از نهیب او زّهره در دل خاکساران آتش آب میشد، به باد بردادند.»