این نشست با ادامه سوگنامه جلالالدین شروع شد. یکی دو پاراگراف اولیه را آخر نشست پیش خوانده بودیم. بعد از سوگنامه و کمی سخن راندن در مذمت دنیا، خرندزی باز به سر درددل خودش میرود: «با سر قصهٔ خویش رویم که در این غصه جانگداز، زین پس من و نالههای شبهای دراز ...» در شب واقعه، شبی که لشکر جلالالدین را مغول محاصره کرد، نویسنده تا صبح بیدار مانده بود و به نوشتن مشغول بود و یکباره دید که آواز «برخیز که از جهان قیامت برخاست» سر دادند و مغول خرگاه جلالالدین را محاصره کردهاند و بسیاری در اردوگاه کشته زخمی شدهاند.
خرندزی از خوشاقبالی اسبی زینشده پیدا کرد و همه اسباب و آلاتش را پشت سر گذاشت و فرار کرد. اما گریختن هم کار سادهای نبود چون تاتار از شب راههای فرار را بسته بودند.
در آن هول و ولا که مرگ در هوا موج میزد، همه آرزوی نویسنده آن بود که اگر کشته میشود هم حداقل تکه و پاره نشود و آبرومند به خاک سپرده شود و در زمان نوشتن این درددلنامه هم (که در شام ساکن بوده) آرزویش این بوده که اگر در غربت مرد تابوتش را به زادگاهش، زیدر، ببرند. البته بلافاصله میگوید که در این روزگار چه کسی پیدا شود که چنین وصیتی را عمل کند.
بعد از این وصیت ناممکن، دوباره به روز حمله مغول برمیگردیم که خرندزی با ترس این که حتی گور و کفنی هم روزیش نخواهد شد در حال گریختن از اردوگاه محاصرهشدهی جلالالدین بود. شب که شد خود را به غاری رساند و به همراه دو-سه آشنا سه شبانروز در آنجا سپری کرد.
بعد از این که همراهانش دیدند که در برابر گرسنگی و تشنگی نمیتوانند مقاومت کنند به سمت شهر آمِد روانه شدند. در زمان اقتدار جلالالدین، سلطان آمد ابراز خشوع و عبودیت میکرد و روابطشان خوب بود و بسیاری از فراریان اردوگاه جلالالدین به امید حمایت به سوی صاحب آمِد رفتند ولی در جلسه آینده میخوانیم که امیدشان بیجا بوده است.