روایت شده است که روزی روزگاری در شهری ، مردی بود به نام حاج کاظم که دکّان بقّالی داشت.او مشتری های زیادی داشت و در دکانش خوراکی هایی مثل نخود و لوبیا و برنج و عدس و سرکه و شیره و کشک و روغن می فروخت.
حالا به ادامه این داستان زیبا توجه کنید . . . . . . .
لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: میبایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر میكرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا كند.
روایت شده است که در باغ بزرگی پرندگان زیادی زندگی می کردند و آواز می خواندند.در فصل بهار وقتی درختان پر از شکوفه های رنگارنگ می شدند، پرنده ها با شادی به پرواز در می آمدند و روی شاخه های درختان می نشستند و زیباتر از همیشه، آواز می خواندند و ..... حالا به دامه این داستان جذاب گوش دهید .
"دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود."
توصیه می کنیم که به این فایل صوتی گوش کنید و در صورت تمایل آ نرا دانلود نمایید .
ابتدای این داستان کوتاه با این عبارت آغاز می گردد :
"اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و میخواست او را بكشد و بخورد. خرس فریاد میكرد و كمك میخواست, پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو میشوم و هر جا بروی با تو میآیم."
"یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. سالیان سال پیش، مرد دورهگرد و دستفروشی همراه با همسرش زندگی میکرد. آنها صاحب فرزند پسری شدند اما هنوز مدت زیادی از تولد فرزندشان نگذشته بود که مرد دورهگرد دچار بیماری مهلکی شد و از دنیا رفت و بار زندگی و وظیفهی بزرگ کردن پسر بر گردن همسرش افتاد و زن، با وجود همهی سختیها و زحمات، فرزندش را پرورش داد تا به سن جوانی رسید و برومند شد. . . . . . . "
"در یکی از روزهای خدا، بهرام گور با گروهی از پهلوانان و دلاوران سپاه، به شکار رفت. در راه به پیرمردی عصا به دست برخوردند و با او به گفتگو پرداختند. پیرمرد گفت:« ای پادشاه، در شهر ما دو مرد زندگی می کنند که یکی از آنها فقیر و تهیدست و دیگری مالدار و ثروتمند است . . . . . .. . "
به ادامه داستان با صدای فوق العاده عالی سرکار خانم سوری گوش دهید .
"روزی مرد جوانی به باغ باصفایی رفت.فصل بهار بود و گل ها در باغ شکوفا شده بودند.همه جا از عطر گل ها پرشده بود.بلبلان نغمه خوان در باغ آواز می خواندند و از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پریدند.یکی از بلبلان روی درختی نزدیک مرد جوان درحال نغمه خوانی بود. . . . ."
شما می توانید به ادامه داستان با صدای خانم سوری گوش دهید . در ضمن می توانید این سری از فایلهای صوتی را به صورت رایگان دانلود نمایید. برای اینکار کافیست در شنوتو ثبت نام کنید .
در این پادکست قصد نداریم تئوریهای مدیریت زمان را برایتان عنوان کنیم. کتابهای زیادی درمورد این موضوع نوشته شده است که میتوانید برای این منظور به آنها رجوع کنید. فقط توصیههایی برایتان آوردهایم که به شما کمک میکند بتوانید در برنامه پرمشغلهتان، زمانی را نیز به ورزش کردن اختصاص دهید