
Sign up to save your podcasts
Or


حسین آتشپرور از خطه خراسان است. نویسندهای که راه خودش را میرود و خیال خودش را وارد داستانش میکند. میگویم خیال چون داستان چیزی غیر از خیال آدمی نیست. او اما واقعیت جغرافیای خودش را هم میشناسد و خیال و واقعیت را در هم میکند و آدمهای خیالیاش را در این جغرافیا نمایش میدهد. رمان «خیابان بهار آبی بود» او را اگر بخوانید میبینید چقدر اقلیم در آن اهمیت دارد. یا مجموعه ماهی در باد که پر است از اتفاقات عجیب در جغرافیای خراسان. داستان «سند سوم» هم از همین «ماهی در باد» انتخاب شده است. داستانی که واقعیت و خیالش معلوم نیست اما جوری وانمود میکند که واقعی است.
کانال تلگرام صداخونه
اینستاگرام صداخونه
امیرحسن چهلتن وقتی از تهران میگوید باید قشنگ نشست پای حرفش چون او در تهراننویسی تخصص دارد. همهجای داستانهایش بالاخره شخصیتی به نام تهران حضور دارد. حتی در نام داستانها و رمانهایی هم که می نویسد این شهر هست. دارالشفا هم در همین تهران میگذرد. شهری شلوغ، عجیب و فریبنده که همه را جذب خودش میکند. شهری که به قول چهلتن بیآسمان است اما انگار ستاره بخت خیلیها در آسمان این شهر طلوع میکند. شاید باید تهران از این دست نویسندهها زیاد داشته باشد که بعدها که بعدتر از ما میخواهند از تهران بدانند به این رمانها رجوع کنند و بخوانند. اما دریغ که اقلیم و شهر در داستانهای ما تنها در نام شهر خلاصه میشود و ردی از معماری و جاها و مکانها در این داستانها نیست. اما امیرحسن چهلتن از این نظر و از نظر خوب قصهگفتن نویسنده شاخصی است. این داستان از کتاب ساعت پنج برای مردن دیر است گزیده شده که انتشارات نگاه منتشر کرده است.
کانال تلگرام صداخونه
اینستاگرام صداخونه
خواندن داستان از ابوتراب خسروی سخت است. او داستان خوب کم ندارد. داستانهایی که هریکشان دنیایی عجیب هستند. شاید باید داستان تفریق خاک یا داستان ویران یا مرثیه برای ژاله و قاتلش و... انتخاب میشد اما از میان همه خوبها قرعه با نام « یعقوب یعقوب» افتاد. خسروی همیشه در داستانهایش جهانی دیگر میسازد با کلمههایی عجیب که حیرت مخاطب را برمیانگیزد. گفتیم که شیراز داستاننویس خوب خوب خوب کم ندارد. یکیاش هم ابوتراب است. داستان «یعقوب یعقوب» در مجموعه داستان «دیوان سومنات» منتشر شده است.
کانال تلگرام صداخونه
اینستاگرام صداخونه
در اینکه بیژن نجدی نویسنده عجیبی است شکی نیست. نویسندهای عجیب که با یک کتاب خودش را در ادبیات ایران تثبیت کرد.
یوزپلنگانی که با من دویدهاند در خودش داستان خوب زیاد دارد. یکی از داستانهای شاخصش هم «روز اسبریزی» است. او در این داستان نشان میدهد که میشود راوی را هرطور دلت میخواهد بچرخانی و گاهی اسب باشی و گاهی دانایکل و اصلا هم برایت مهم نباشد که کلاسیکها چه گفتهاند درباره داستان. یوزپلنگان و دو کتاب داستان دیگرش که یکی داستانهای ناتمام است و دیگری «دوباره از همان خیابانها» را نشر مرکز منتشر کرده است.
صادق چوبک با اینکه خودش را از ادبیات حذف کرد اما ادبیات نمیتواند او را نادیده بگیرد. اگر داستان کوتاه فارسی را بخواهیم بررسی کنیم چندین و چندتا از خوبها در میان آثار او پیدا میشود. داستان «یحیی» یکی از داستانهای خوب چوبک است. اگر دلیل انتخاب را بخواهید این است که پایانی سرخوش دارد و حال خوب کن است و برای آنهایی که داستانهایی با پایانی شاد دوست دارند گزینه مناسبی است. از صادق چوبک که همیشه از چرک و خون و پلشتیها مینویسد شنیدن چنین داستان مفرحی خالی از لطف نیست.
کانال تلگرام صداخونه
اینستاگرام صداخونه
یعقوب یادعلی فضای متفاوتی در داستان «پشت در» تجربه میکند. تجربهای درباره شنیدن صداها و همین است که این صداها را دراماتیک میکند. یعنی عنصری که بهتنهایی میتواند جور تعلیق در داستان را بکشد. یادعلی بعد از سالها با کتاب «آداب دنیا» دوباره به سر زبانها افتاد و نشان داد نویسندهای همچنان تجربهگر و جسور است که میتواند مخاطب را با خودش همراه کند.
کانال تلگرام صداخونه
اینستاگرام صداخونه
محمد کشاورز نویسندهای متفاوت از دیار فارس است و همین تفاوت را میتوانید در داستان «روز متفاوت» از او ببینید. این تفاوت را وقتی میفهمید که داستانهای او را در کنار همقطاران شیرازیاش میگذارید و مقایسه میکنید. شکل و شیوهای سرراست و مخصوص به خود. این داستان از کتاب «روباه شنی» انتخاب شده که نشرچشمه آن را در سال 1394 منتشر کرده است. کتاب «روباه شنی» کشاورز در سیوچهارمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، بهعنوان «کتاب سال ایران» برگزیده شد.
کانال تلگرام صداخونه
اینستاگرام صداخونه
بعضی وقتها اتفاقات جور دیگری میافتند. نویسندهای که جان دارد با یک مهاجرت سالها از دسترس خارج میشود. قاضی ربیحاوی هم از آن نویسندههای پر جانی است كه مهاجرت صدای او را از ما دور کرد. یکی از داستانهای خوب او همین داستان «حفره» است و جزو داستانهایی است که درباره جنگ نوشته شده است. شکلی بدیع از نوع روایت در اوایل دهه 60 که او در ایران مینوشت اما ترجیح داد به لندن برود و رفت و خواندن داستانهایش برای نسل ما به تعویق افتاد.
اصغر عبداللهی در 7 دی 1399 در 65 سالگی چشم بر دنیا بست. او فیلمنامهنویس بود و داستان هم مینوشت. فیلم هم ساخت. یکی از کتابهای تازه او با نام «قصهها از کجا میآیند» نشر اطراف، شرح چطور فیلمنامهنویس شدن است. او تجربیاتش را در این کتاب نوشته است. مجموعه داستان «هاملت در نمنم باران» نیز در سال 99 از او در نشر چشمه منتشر شد.
بهرام صادقی ذهنی دارد فقط و فقط شبیه خودش. او ساختار داستان را تنها از دریچه ذهنی خودش میبیند و میشناسد. همین است که داستاهایش منحصر است به خودش. شکلی شبیه شکلهای معمول و مرسوم نیست. اگر دلش بخواهد هرکاری در داستان انجام میدهد و به خواننده میگوید همین منطقی که من ایجاد کردهام منطق درست است. تو مجبوری آن را بپذیری. مگر میشود با دو کتاب یکی رمانگونه و دیگری چند داستان کوتاه اینهمه در ادبیات ایران تاثیر گذاشت. او نمونه یکی از شگفتیهای ادبیات داستانی است که حیف بود. «ملکوت» و «سنگر و قمقمههای خالی»اش هنوز خواندن دارند.
From the publisher's feed