
Sign up to save your podcasts
Or


🌙شب چهل و دوم
ادامه حکایت "ایوب و فرزندان"
گوینده: شقایق
موسیقی: کیوان ساکت
چون شب چهل و دوم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، چون خلیفه به قوت القلوب خشم آورد و به خانه تاریکش جای داد، هشتاد روز در آنجا بماند. قضا را روزی خلیفه از آنجا بگذشت. شنید که قوت القلوب اشعار همی خواند. چون اشعار به انجام رسانید گفت: ای دوستدار من، و ای یار وفادار، چه خوب خصال و دامن پاک بودی، نکویی کردی به آن کس که بدی با تو کرد و از ناموس کسی پاس داشتی که او پرده ترا بدرید و از پیوندان کسی نگاهداری کردی که او پیوندان ترا اسیر کرد. روزی که پاداش دهنده ای جز خدا و گواهانی جز ملائکه نیستند داوری تو و خلیفه با خداست و انتقام ترا خداوند از او خواهد کشید.
چون خلیفه سخنان قوت القلوب بشنید به قصر خود بازگشت و قوت القلوب را حاضر آورد. قوت القلوب سر به زیر انداخته میگریست. خلیفه گفت: ای قوت القلوب، گویا از من شکایت داری و مرا ستمگر همی شمری و گمان تو این است که من بدی کردم با آن که با من نکویی کرده. کیست آن که پاس ناموس من داشته و من پرده او را دریده ام و کیست آن که پیوندان مرا نگاه داشته و من پیوندان او را اسیر کرده ام؟ قوت القلوب گفت: او غانم بن ایوب است که به نعمتهای خلیفه سوگند، او با من به خیانت نظر نکرد. خلیفه گفت: ای قوت القلوب هر تمنا که داری بخواه به جا آورم. قوت القلوب گفت: بجز غانم بن ایوب تمتا ندارم. خلیفه چون این بشنید گفت: انشاءالله او را حاضر کنم و گرامی اش بدارم. قوت القلوب گفت: ای خلیفه، چون حاضر آوری مرا به او ببخش. خلیفه گفت: ترا بدو ببخشم، چون بخشش کریمان که عطایشان رد نمی شود. قوت القلوب گفت: اجازت فرما که سراغ او نمایم شاید خدا او را به من برساند.
خلیفه جواز داد. قوت القلوب فرحناک شد. در حال برخاسته هزار دینار بگرفت و نزد مشایخ رفته زرها را به فقرا و مساکین داد.
روز دوم قدری مال فرستاد که به غریبان بخش کنند و هفته دیگر نیز هزار دینار برداشته به بازار گوهریان شد. شیخ سوق را بخواست و زرها بدو داده گفت: اینها را به غریبان بخش کن. شیخ سوق با او گفت: اگر توانی در خانه من عیادت غریب مه سیمایی کن و گمان دارم که او بسی وام دارد و مال او را به غارت برده اند و یا اینکه از معشوقه اش دور گشته. چون قوت القلوب این را بشنید رنگش بپرید و دلش تپیدن گرفت و با شیخ گفت: یکی را بگو که خانه را به من بشناساند. شیخ سوق کودکی را گفت که با او به خانه برود. چون قوت القلوب به خانه شیخ رسید و درون خانه شده به زن شیخ سلام کرد. زن شیخ او را شناخته بر پای خاست و زمین ببوسید. قوت القلوب با او گفت: بیماری را که در خانه شماست به من بنما. زن شیخ گفت: ای خاتون، او در همین خوابگاه است. قوت القلوب پیش رفته نیک نظر کرد دید که به غانم بن ایوب همی ماند ولکن گونه اش زرد و تنش نزار است. در کار او حیران بود و به یقین نمی دانست که او غانم است. ولی قوت القلوب را مهر به او بجنبید و گریان شد و گفت: غریبان اگر به شهر خویش امیر باشند در غربت به ذلت اندرند و مردم ایشان را خوار همی شمرند. پس شراب و دارو ترتیب داده ساعتی به بالین او بنشست. پس از آن سوار شده به قصر بازگشت و هر روز از قصر بیرون شدی و جستجوی غانم کردی.
قضا را مادر و خواهر غانم نیز به بغداد رسیده به نزد شیخ سوق آمدند. شیخ ایشان را پیش قوت القلوب آورد و با قوت القلوب گفت: ای خاتون، امروز زنی با دختری آمده اند که از ایشان آثار بزرگی و دولت پدید است ولکن جامه های پشمین پوشیده اند و هر یک همیان گدایی از گردن آویخته و پیوسته گریان اند. من ایشان را به نزد تو آوردم که ایشان را از مذلت سؤال برهانی. امیدوارم که بدین سبب به بهشت روی. قوت القلوب گفت: ایهاالشیخ، به خدا سوگند که مرا بدیشان آرزومند کردی. زودتر ایشان را نزد من حاضر آور. شیخ سوق ایشان را نزد قوت القلوب حاضر آورد. قوت القلوب چو دید که خداوندان حسن و جمال هستند بر ایشان بگریست و گفت: اینها در دولت بزرگ شده اند و آثار بزرگی از جبینشان هویداست. شیخ گفت: ای خاتون، دلداری فقرا و مساکین اجر جزیل و ثواب جمیل دارد، خاصه این دو غریب که مالهای ایشان را به غارت برده و خانه ایشان را ویران ساخته اند.
مادر و خواهر غانم چون سخن شیخ بشنیدند گریان شدند و غانم را یاد آورده ناله و خروش کردند و قوت القلوب نیز از گریه ایشان گریان شد. پس از آن مادر غانم گفت که: از خدا می خواهم که مرا به فرزندم غانم بن ایوب برساند. قوت القلوب چون این سخن بشنید دانست که او مادر معشوقش غانم بن ایوب است و آن دیگری خواهر وی است. پس چندان بگریست که از خویش برفت. چون به خود آمد روی بدیشان کرده گفت: غمین مباشید که امروز آغاز نیکبختی و انجام حزن و اندوه شماست.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
By مهدی اکبریفر5
1616 ratings
🌙شب چهل و دوم
ادامه حکایت "ایوب و فرزندان"
گوینده: شقایق
موسیقی: کیوان ساکت
چون شب چهل و دوم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، چون خلیفه به قوت القلوب خشم آورد و به خانه تاریکش جای داد، هشتاد روز در آنجا بماند. قضا را روزی خلیفه از آنجا بگذشت. شنید که قوت القلوب اشعار همی خواند. چون اشعار به انجام رسانید گفت: ای دوستدار من، و ای یار وفادار، چه خوب خصال و دامن پاک بودی، نکویی کردی به آن کس که بدی با تو کرد و از ناموس کسی پاس داشتی که او پرده ترا بدرید و از پیوندان کسی نگاهداری کردی که او پیوندان ترا اسیر کرد. روزی که پاداش دهنده ای جز خدا و گواهانی جز ملائکه نیستند داوری تو و خلیفه با خداست و انتقام ترا خداوند از او خواهد کشید.
چون خلیفه سخنان قوت القلوب بشنید به قصر خود بازگشت و قوت القلوب را حاضر آورد. قوت القلوب سر به زیر انداخته میگریست. خلیفه گفت: ای قوت القلوب، گویا از من شکایت داری و مرا ستمگر همی شمری و گمان تو این است که من بدی کردم با آن که با من نکویی کرده. کیست آن که پاس ناموس من داشته و من پرده او را دریده ام و کیست آن که پیوندان مرا نگاه داشته و من پیوندان او را اسیر کرده ام؟ قوت القلوب گفت: او غانم بن ایوب است که به نعمتهای خلیفه سوگند، او با من به خیانت نظر نکرد. خلیفه گفت: ای قوت القلوب هر تمنا که داری بخواه به جا آورم. قوت القلوب گفت: بجز غانم بن ایوب تمتا ندارم. خلیفه چون این بشنید گفت: انشاءالله او را حاضر کنم و گرامی اش بدارم. قوت القلوب گفت: ای خلیفه، چون حاضر آوری مرا به او ببخش. خلیفه گفت: ترا بدو ببخشم، چون بخشش کریمان که عطایشان رد نمی شود. قوت القلوب گفت: اجازت فرما که سراغ او نمایم شاید خدا او را به من برساند.
خلیفه جواز داد. قوت القلوب فرحناک شد. در حال برخاسته هزار دینار بگرفت و نزد مشایخ رفته زرها را به فقرا و مساکین داد.
روز دوم قدری مال فرستاد که به غریبان بخش کنند و هفته دیگر نیز هزار دینار برداشته به بازار گوهریان شد. شیخ سوق را بخواست و زرها بدو داده گفت: اینها را به غریبان بخش کن. شیخ سوق با او گفت: اگر توانی در خانه من عیادت غریب مه سیمایی کن و گمان دارم که او بسی وام دارد و مال او را به غارت برده اند و یا اینکه از معشوقه اش دور گشته. چون قوت القلوب این را بشنید رنگش بپرید و دلش تپیدن گرفت و با شیخ گفت: یکی را بگو که خانه را به من بشناساند. شیخ سوق کودکی را گفت که با او به خانه برود. چون قوت القلوب به خانه شیخ رسید و درون خانه شده به زن شیخ سلام کرد. زن شیخ او را شناخته بر پای خاست و زمین ببوسید. قوت القلوب با او گفت: بیماری را که در خانه شماست به من بنما. زن شیخ گفت: ای خاتون، او در همین خوابگاه است. قوت القلوب پیش رفته نیک نظر کرد دید که به غانم بن ایوب همی ماند ولکن گونه اش زرد و تنش نزار است. در کار او حیران بود و به یقین نمی دانست که او غانم است. ولی قوت القلوب را مهر به او بجنبید و گریان شد و گفت: غریبان اگر به شهر خویش امیر باشند در غربت به ذلت اندرند و مردم ایشان را خوار همی شمرند. پس شراب و دارو ترتیب داده ساعتی به بالین او بنشست. پس از آن سوار شده به قصر بازگشت و هر روز از قصر بیرون شدی و جستجوی غانم کردی.
قضا را مادر و خواهر غانم نیز به بغداد رسیده به نزد شیخ سوق آمدند. شیخ ایشان را پیش قوت القلوب آورد و با قوت القلوب گفت: ای خاتون، امروز زنی با دختری آمده اند که از ایشان آثار بزرگی و دولت پدید است ولکن جامه های پشمین پوشیده اند و هر یک همیان گدایی از گردن آویخته و پیوسته گریان اند. من ایشان را به نزد تو آوردم که ایشان را از مذلت سؤال برهانی. امیدوارم که بدین سبب به بهشت روی. قوت القلوب گفت: ایهاالشیخ، به خدا سوگند که مرا بدیشان آرزومند کردی. زودتر ایشان را نزد من حاضر آور. شیخ سوق ایشان را نزد قوت القلوب حاضر آورد. قوت القلوب چو دید که خداوندان حسن و جمال هستند بر ایشان بگریست و گفت: اینها در دولت بزرگ شده اند و آثار بزرگی از جبینشان هویداست. شیخ گفت: ای خاتون، دلداری فقرا و مساکین اجر جزیل و ثواب جمیل دارد، خاصه این دو غریب که مالهای ایشان را به غارت برده و خانه ایشان را ویران ساخته اند.
مادر و خواهر غانم چون سخن شیخ بشنیدند گریان شدند و غانم را یاد آورده ناله و خروش کردند و قوت القلوب نیز از گریه ایشان گریان شد. پس از آن مادر غانم گفت که: از خدا می خواهم که مرا به فرزندم غانم بن ایوب برساند. قوت القلوب چون این سخن بشنید دانست که او مادر معشوقش غانم بن ایوب است و آن دیگری خواهر وی است. پس چندان بگریست که از خویش برفت. چون به خود آمد روی بدیشان کرده گفت: غمین مباشید که امروز آغاز نیکبختی و انجام حزن و اندوه شماست.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

2,965 Listeners

0 Listeners