داستان‌های هزارویکشب

شب چهل و هفتم


Listen Later

🌙شب چهل و هفتم

ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"

کمانچه: کیهان کلهر

چون شب چهل و هفتم برآمد

گفت: ای ملک جوانبخت، پیرزن گفت: مزاح نمی کنم. دختر قمرمنظر گفت: اگر توانی که با من کشتی بگیری برخیز. عجوز از این سخن در خشم شد و موی بر اندامش بسان خارپشت راست گردید و با دلارام گفت: ای روسپی، با تو کشتی نگیرم مگر اینکه خود عریان باشم، تو نیز عریان باشی. پس برخاسته دستارچه حریر بگرفت و جامه خود بکند و به دستارچه اش بنهاد و به عفریت و افعی همی مانست و با نازنین دختر گفت: تو نیز چنین کن که من کردم.

شرکان بر ایشان نظاره می کرد و بر هیئت عجوز و منظر قبیح او همی خندید. پس آن صنم نیز برخاسته شلوار به در آورد. آنگاه با عجوز بیاویختند و شرکان سر به آسمان برداشت و خدا را به چیره شدن دلارام همی خواند تا اینکه زهره جبین دست چپ به میان دو پای پیرزن انداخته با دست راست پشت گردن او را بگرفت و بر هوا بلند کرد و پیرزن دست و پا می زد و می خواست خود را خلاص کند که بر پشت بیفتاد. و شرکان تیغ برکشیده به چپ و راست نظاره کرد. دید که بدیع الجمال از پیرزن عذر می خواهد و جامه او همی پوشاند و می گوید: ای خاتون من ذات الاواهی، من نخواستم که ترا به زمین بیندازم ولی تو دست و پا زدی و خود برافتادی، شکر خدا را که آسیبی به تو نرسید. عجوز با او سخن نگفت و پاسخش نداد. برخاسته شرمگین همی رفت تا اینکه از دیده پنهان شد و آن کنیزکان همه بازوان بسته بر زمین افتاده بودند و پری پیکر در میان ایشان ایستاده بود.

ملک زاده شرکان با خود گفت: هیچ رزق را بی سبب نتوان خورد و اینکه مرا خواب بربود و اسب بدینجا آورد سبب این شد که این صنم با کنیزکان دیگر غنیمت من باشند. آن گاه اسب خود را تند براند و با تیغ برکشیده نزدیک رفت و تکبیر گفت. چون ماهروی او را بدید بر پای خاست و از این سوی نهر که شش ذرع بود به آن سوی جست و به آواز بلند گفت: کیستی که فرح و شادی از ما ببردی و چنان با شمشیر کشیده آمدی که گویا به سپاهی حمله می کنی؟ بازگو که از کجا آمده ای و به کجا خواهی رفت و سخن راست گو که نجات در راستگویی است و از دروغ بپرهیز که دروغگویان زیانکاران اند. شک نیست که تو راه گم کرده به این مقام آمده ای. خلاصی تو بس دشوار است. بدان که تو در سرزمینی هستی که اگر فریاد برآرم چهار هزار مرد دلیر گرد آیند. اکنون بازگو چه می خواهی؟ اگر راه راست می خواهی بنمایمت و اگر خواهی خفت بخوابانمت.

چون شرکان سخنان او بشنید گفت: مردی غریب هستم و از زمره مسلمین می باشم. امشب تنها بیرون شدم و از برای غنیمت همیگشتم و بهتر از این کنیزکان غنیمتی نیست. همی خواهم که اینها را گرفته نزد یاران خود برم. دختر گفت: این کنیزکان ترا غنیمت نیستند. با تو نگفتم که راست گو و از دروغ بپرهیز. به جان مسیح سوگند که اگر نمی ترسیدم که در دست من هلاک شوی، هر آینه چنان فریاد میکشیدم که سرزمین از سواره و پیاده پر می گشت. ولی من به غریبان مهربان هستم و آزردنشان روا ندارم. هرگاه تو قصد غنیمت داری از اسب فرود آی و به دین خود سوگند یاد کن که دست به سلاح نبری و با من کشتی بگیری. اگر تو بر من چیره شوی مرا بر اسب خویش بنشان و این کنیزکان نیز بگیر که همه غنیمت تو هستیم و اگر من بر تو غالب آیم آنچه که دانم بکنم. ولی سوگند یاد کن که من از مکر تو ایمن باشم و بدان سوی نهر بگذرم و به نزد تو بیایم. ملک زاده شرکان طمع به گرفتن او کرد و با خود گفت: او مرا نمی شناسد که من دلیر و شجاع هستم. پس با ماهروی گفت: به هر چیز که تو اعتماد داری سوگند یاد کنم. اگر تو بر من چیره شوی مرا چندان مال هست که خویشتن بخرم و اگر من بر تو غلبه کنم غنیمتی بزرگ هستی. دختر گفت: من در سر این پیمان هستم، تو سوگند یاد کن بر کسی که روان بر تن بیافرید و شریعتها به ما بیاموخت. شرکان بدان سان سوگند یاد کرد. دخترک سوگند او بپذیرفت و از آن سوی نهر بدین سوی جست و خندان با شرکان گفت که: دوری تو به یارانت دشوار است تا زود است به نزد یاران خود شو، بیم آن دارم که بامداد شود و دلیران بیایند و ترا طعمه سنان و نیزه کنند. این بگفت و روی از شرکان بتافت. شرکان گفت: ای خاتون، آیا مرا غریب و دل شکسته گذاشته همی روی؟ آن لعبت چین بازگشت و بخندید و گفت: حاجت خود با من بگو. شرکان گفت: چگونه به سرزمین تو آمده خوردنی نخورم و بازگردم. من اکنون از جمله خادمان تو هستم. دخترک گفت: لئیمان ابا کنند و از مهمان بگریزند. تو بر اسب بنشین. من از آن سوی نهر و تو از این سوی برویم تا مهمان من شوی. شرکان فرحناک شد و زود بر اسب بنشست.

بدیع الجمال از آن سوی نهر و ملک زاده از این سوی همی رفتند تا اینکه پلی دیدند چوبین که چوبهای آن را با زنجیرهای آهنین به هم بسته بودند. شرکان ایستاده بر پل نظاره می کرد. دید کنیزکانی که کشتی می گرفتند و بازوانشان بسته بود بدانجای ایستاده اند. آن زهره جبین با یکی از ایشان به زبان رومیان گفت که: لجام اسب بگیر و به دیر اندر آر. پس کنیزک از پیش و شرکان به دنبال، از پل چوبین بگذشتند. شرکان به وحشت و حیرت اندر بود و با خود می گفت که: کاش وزیر دندان با من بودی و این کنیزکان بدیدی. پس ملک زاده با آن صنم فتان گفت: من اکنون مهمان توام و بر تو حق صحبت و حق ضیافت دارم و عهد ترا پذیرفته ام. باید بر من ببخشایی و با من نکویی کنی و با من به شهر اسلام روی و شجاعان و دلیران را تفرج کنی و مرا نیز بشناسی. چون آن بدیع الجمال سخن شرکان بشنید در خشم شد و گفت: به حق مسیح که من ترا خردمند می دانستم. اکنون از فساد رای تو باخبر شدم. چگونه از تو پسند آید که این سخنان گویی و خویشتن به تهمت اندازی و من نیز چگونه این کار بکنم با اینکه میدانم که اگر من به نزد ملک نعمان حاضر آیم دیگر خلاص نیابم که او به قصر اندر مانند من همسر ندارد. اگرچه او را سیصد و شصت قصر و به هر قصر همسری است چون رشک قمر، ولی چون مرا بیند رها نکند و به عقیدت اسلامیان که در فرقان می خوانند:

او ما ملکت ایمانکم»

(= یا کنیزی را به تصاحب خود درآورید )

گوید که این مملوک من است، پس از من تمتع بردارد. و اما اینکه گفتی تفرج شجاعان و دلیران بکنم، این سخن نیز درست نبود. به حق مسیح که من روز پیش سپاه اسلامیان را دیدم که به سرزمین روم می آمدند و نظم ایشان را نظم سپاهیان نیافتم، بلکه ایشان را گروهی دیدم هرجایی، که به یک جا گرد آمده اند و اینکه گفتی که: مرا بشناس من با تو نکویی نمی کنم از برای اینکه ترا بزرگ دانسته ام یا تو مرا بزرگ دانی و قصد من از این احسان تفاخر است. و نباید مثل تو با مثل من چنین سخن گوید اگر چه شرکان پسر ملک نعمان باشد که در این زمان به دلیری طاق است.

شرکان با خود گفت: شاید که آمدن سپاه را دانسته و شاید این را نیز دانسته که پدر من ما را به نصرت ملک قسطنطنیه فرستاده. پس او را به دین خود سوگند بداد و با او گفت: ای خاتون من، به راستی سخن گوی، پریروی گفت: به حق دین تو اگر نترسم که مردم آگاه شوند که از دختران روم هستم خود را به مهلکه انداخته با ده هزار تن مبارزت می کردم و بزرگ ایشان وزیر دندان را کشته سپهسالار ایشان شرکان را به اسیری می بردم. ای جوان، بدان که من خویشتن را به شجاعت نمی ستایم ولکن اگر شرکان امشب به جای تو بودی با او می گفتم: از این نهر بایدت جست. او نمی توانست و به عجز اعتراف می کرد. از مسیح سؤال می کنم که شرکان را به سوی این دیر بیندازد و من در جامه مردان به مبارزت او بیرون شوم و او را به اسیری به زنجیر اندر کنم.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستان‌های هزارویکشبBy مهدی اکبری‌فر

  • 5
  • 5
  • 5
  • 5
  • 5

5

16 ratings


More shows like داستان‌های هزارویکشب

View all
پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,965 Listeners

داستان‌های هزار و یک شب by vavkhan واوخوان

داستان‌های هزار و یک شب

0 Listeners