داستان‌های هزارویکشب

شب چهل و نهم


Listen Later

🌙شب چهل و نهم

ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"

موسیقی: صدیق جعفر

چون شب چهل و نهم برآمد

گفت: ای ملک جوانبخت، دختر با شرکان شراب همی نوشید تا اینکه نشئه شراب و عشق به شرکان چیره شد. پس از آن دختر با کنیزکی گفت: یا مرجانه، آلت طرب بیاور. کنیزک برفت و عود و چنگ و نای حاضر آورده دختر عود بگرفت و تارهای آن را محکم کرده بنواخت و به آواز خوش نغمه پرداخت. پس از آن کنیزکان یک یک برخاسته آلت طرب بنواختند و به زبان رومیان ابیات بر خواندند. شرکان در طرب شد. آنگاه خاتون ایشان گفت: ای مسلمان زاده، دانستی که چه گفتم؟ شرکان گفت: ندانستم، ولکن از خوبی انگشتان تو در طرب شدم. ماهروی بخندید و گفت: اگر من به زبان عرب تغنی کنم چه خواهی کرد؟ شرکان گفت: خردم یکسر به زیان خواهد رفت. آنگاه پریروی راه دیگر بزد و ابیاتی چند بر خواند. شرکان بیهوش افتاد. پس از آن به خود آمد و با دختر به می کشیدن مشغول شدند و لهو و لعب همی کردند تا شامگاه شد. دختر به خوابگاه خود برفت.

چون روز برآمد کنیزکی نزد شرکان آمد و با او گفت: خاتون ترا می خواهد. شرکان برخاست و بر اثر کنیزک روان شد و همی رفتند تا به در بزرگ عاج که مرصع به در و گوهر بود برسیدند و به درون خانه شدند. خانه ای بود وسیع و در صدر خانه ایوانی بود که فرشهای حریر و استبرق بدانجا گسترده بودند و منظره های ایوان به باغی گشاده می شد و در ایوان تمثالهای غریبه بودند که هوا به اندرون آنها می رفت و حیلتی به کار برده بودند که بیننده گمان می کرد که آنها سخن می گویند.

و اما خاتون در صدر ایوان نشسته بود. چون نظرش به شرکان افتاد بر پای خاسته دست او را بگرفت و در پهلوی خویشتن بنشاند و تفقد و مهربانی کرد و از هر سوی حدیث همی گفتند که دختر پرسید که: به چیزی از اشعار و احوال عشاق آگاه هستی؟ شرکان گفت: آری، اشعار شاعران میدانم. دختر گفت: بیتی چند از گفته عنصری (1) برخوان. شرکان این ابیات بر خواند:

تا نگار من ز سنبل بر سمن پرچین نهاد

داغ حسرت بر دل صورتگران چین نهاد

هر که از رنج من و از ناز او آگاه گشت

نام من فرهاد کرد و نام او شیرین نهاد

دختر چون ابیات بشنید گفت: عنصری بسیار فصیح بوده و در صفت زلف معشوق مبالغه کرده و گفته است:

تا همی جولان زلفش گرد لالستان بود

عشق زلفش را به گرد هر دلی جولان بود

پس از آن گفت: یابن الملک شعر دیگر برخوان. پس این دو بیت بر خواند:

ای بسته به کین من میان آهسته

وی کرده مرا قصد به جان آهسته

جان می خواهی و برنیاید به شتاب

آهسته تر ای جان جهان آهسته

چون دختر این دو بیت بشنید گفت: احسنت. ای ملک زاده، معشوق از شاعر چه قصد کرده بود که این شعر خواند؟ شرکان گفت: قصد کشتن او داشت چنان که تو قصد کشتن من داری. پریروی از سخن شرکان بخندید و به شراب خوردن مشغول شدند. شامگاهان دخترک نصرانیه در غرفه دیگر به خوابگاه خود رفته بخسبید و شرکان نیز در همان جا بخفت.

چون روز برآمد کنیزکی بیامد و زمین ببوسید و گفت: خاتون ترا می خواهد. شرکان برخاست و کنیزکان از چپ و راست او دفها بنواختند و به غرفه دیگر که خاتون در آنجا بود برفتند. چون دخترک شرکان را بدید برخاست و دست او را گرفته بنشاند و خود نیز در پهلوی او بنشست و گفت: ای ملک زاده، تو نیز بازی شطرنج را نیک میدانی؟ شرکان گفت: آری. پس شطرنج آورده به بازی بنشستند، ولی شرکان را دیده بر جمال او بود و اسب به جای فیل و فیل به جای اسب گذاشتی. دخترک بخندید و گفت: اگر شطرنج بازی تو همین است تو چیزی نمی دانی. شرکان گفت: کرت دیگر بازی کنیم. پس بار دیگر مهره فرو چیدند. شرکان باز مغلوب شد. تا پنج کرت دخترک به شرکان غالب شد و با شرکان گفت: تو در همه چیز مغلوب منی. شرکان گفت: با چون تویی شایسته این است که مغلوب گردم. پس خاتون طعام و شراب بخواست. خوردنی به کار بردند و می همی گساردند تا اینکه دخترک قانون بگرفت و این دو بیت برخواند:

هنگام صبوح است حریفان خیزید

آن باده نوشین به قدح در ریزید

یک لحظه ز بند نیک و بد بگریزید

در بی خردی و بیخودی آویزید

تا هنگام شام باده همیگساردند. شامگاه دخترک به خوابگاه خویش برفت و شرکان در همان مکان بخسبید.

چون روز برآمد کنیزکان به عادت هر روز شرکان را به نزد خاتون بردند. خاتون برخاسته شرکان را بنشاند. دخترک احوال شب گذشته باز پرسید و به غنج و دلال با او سخن می گفت که دیدند مردان و جوانان با تیغهای برکشیده همی آیند و به زبان رومیان می گویند: ای شرکان، به پای خویش در دام آمده ای، هلاک را آماده باش. چون شرکان این سخن بشنید با خود گفت: شاید این دخترک فریبم داد و مرا بدینجا نگاه داشت تا اینکه دلیران سپاهش برسند. ولی گناه از من است که خود را به ورطه انداختم. پس روی به دخترک کرده دید که گونه سرخ آن نازنین زرد شده و بر پای خاست و بانگ به ایشان زد و گفت: شما کیستید؟ سردار ایشان گفت: ایتها الملکه، آیا نمی شناسی که در نزد تو کیست؟ دخترک گفت: نمی شناسم تو بازگو که در نزد من کیست؟ آن مرد گفت: اینکه در نزد توست سرخیل دلیران، ملک زاده شرکان بن ملک نعمان است. پدر تو ملک حردوب، از عجوز عالم سوز ذات الدواهی شنیده است که شرکان بدینجا آمده، ما را به گرفتن او فرستاد. اکنون می خواهیم که آن جوان را بگیری و به رومیان نصرت دهی.

چون ملکه سخن آن مرد بشنید نگاه خشم آلود بدو کرده گفت: چگونه بی اجازت من بدینجا آمدی؟ و آن مرد گفت: ای ملکه، چون ما به در خانه رسیدیم حاجبان منع نکردند، ولی وقت آن نیست که سخن دراز کنیم. ملک به انتظار ما نشسته که شرکان را دست بسته به نزد او بریم تا به بدترین رنجها بکشد. دخترک حورنژاد با سردار گفت که: بیهوده سخن گفتن سودی ندارد. ذات الدواهی نیز دروغ گفته. به حق مسیح آن که در نزد من است نه شرکان است و نه از خادمان او. مردی است غریب که رو به ما آورده و از ما ضیافت خواسته ما نیز مهمانش کرده ایم. هرگاه من به یقین بدانم که او شرکان است باز سزاوار مروت نیست که من او را به شما دهم که او اکنون به پیمان من اندر است. مرا خوار مکنید و به بدعهدی در میان مردمم رسوا نسازید، تو به نزد ملک باز گرد و آستانه او را ببوس و بگو که ذات الدواهی دروغ گفته. آن مرد گفت: ای ملکه ابریزه، من یارای بازگشتن پیش ملک ندارم مگر اینکه شرکان را دست ببندم و به نزد ملکش برم. پریزاد در خشم شده با او گفت: تو پیش ملک باز گرد و بر تو ملامتی نخواهد بود. آن مرد گفت: ناگزیر است که شرکان نبرده بازنگردم. ملکه را خشم زیاد شد و گونه اش دگرگون گشت و گفت: سخن دراز مکن و هذیان مگو که این جوان بسی اعتماد بر خویشتن دارد و می تواند که با صد نفر مبارزت کند. اگر تو با او بگویی که شرکان بن نعمان هستی او نیز خواهد گفت: آری، شرکان بن نعمانم. ولی شما مقاومت با او نتوانید کرد و تا او همه شما را نکشد از شما روی نگرداند. اگر خواهی من او را با تیغ و سپر حاضر آورم. آن مرد گفت: اگر من از خشم تو آسوده شوم با دلیران بگویم که او را بگیرند و دست بسته به نزد ملکش بریم. آن زیبا صنم گفت: این کار نخواهد شد که صد تن با یک تن مبارزت کنند. شما یک یک با او مبارزت کنید تا بر ملک آشکار شود که کدام یک از شما دلیرتر و شجاعتر است.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

( 1- تسوجی با آوردن نام و شعر عنصری فضای ایرانی و فارسی به هزار و یک شب داده است وگرنه در الف لیله و لیله عربی دختر می گوید از اشعار عاشقانه چیزی بخوان و نام عنصری یا شاعر دیگر در میان نیست. )*مرصع به دُرّ و گوهر: تزئین شده با مروارید و گوهربررسی تطبیقی چند سطر از شب چهل و نهم:

نسخه عربی:

"واتت بعود جلقی و جنک عجمی و نای تتری و قانون مصری فأخذت الجاریه العود و أصلحته و شدت اوتاره غنه علیه بصوت رخیم ارق من النسیم..."

ترجمه نسخه عربی:

با عود دمشقی و چنگ پارسی و نی تاتاری و قانون مصری آمد و زن عود گرفت و تارها را کوک کرد و شروع به آواز کرد با صدایی نازک تر از صدای نسیم..."

نسخه سر ریچارد برتون:

"With a Damascus lute,2 a Persian harp, a Tartar pipe, and an Egyptian dulcimer. The young lady took the lute and, after tuning each several string, began in gentle undersong to sing"

نسخه عبداللطیف طسوجی:

"عود و چنگ و نای حاضر آورده، دختر عود بگرفت و تارهای آنرا محکم کرده نواخت و بآواز خوش نغمه پرداخت"

نکته دوم داستان این شب، این است که در نسخه عربی حرفی از "عنصری" شاعر ایرانی نیامده است بلکه ابریزه از شرکان میخواهد که شعری از شاعران کهن بخواند.

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستان‌های هزارویکشبBy مهدی اکبری‌فر

  • 5
  • 5
  • 5
  • 5
  • 5

5

16 ratings


More shows like داستان‌های هزارویکشب

View all
پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,965 Listeners

داستان‌های هزار و یک شب by vavkhan واوخوان

داستان‌های هزار و یک شب

0 Listeners