داستان‌های هزارویکشب

شب چهل و ششم


Listen Later

🌙شب چهل و ششم

ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"

کمانچه: کیهان کلهر

چون شب چهل و ششم برآمد

گفت: ای ملک جوانبخت، رسولان هدایا به ملک نعمان عرضه داشتند: پنجاه کنیز رومی حله پوش و پنجاه غلام که قباهای دیبا در بر و کمربندهای زرین در کمر داشتند و هر یک را به گوش اندر حلقه ای بود زرین و به هر حلقه گوهری بود که به هزار دینار زر همی ارزید. ملک هدایا قبول کرد و با وزیران مشورت نمود که رسولان را چه جواب گوییم؟ وزیر سالخورده ای که

وزیر دندان نام داشت، زمین ببوسید و گفت: ای ملک، به از این نیست که به معاونت ملک افریدون سپاه بیارایی و ملک زاده شرکان را سپهسالار کنی و من نیز با ملک زاده میروم و خدمت می کنم و این کار بسی سود دارد: نخستین منفعت این است که چون سپاه تو به دشمن ملک روم غالب شود، در همه شهرها این کار به نام تو شهرت کند و دشمنان اندیشناک شوند و از جزایر و مغرب زمین، تحف و هدایا بهر تو بفرستند و سود دیگر این است که ملک روم به تو پناه آورده اگر او را پناه دهی در همه جا به جوانمردی معروف شوی. ملک نعمان را این سخن پسند افتاد و به وزیر خلعت داد و گفت: پادشاهان را مثل تو مشیری باید.

پس ملک نعمان پسرش شرکان را بخواست و او را از خواهش رسولان و اشارت وزیر دندان آگاه کرد و او را ببرد که سلاح جنگ فراهم آورد و سفر را آماده شود و ده هزار مرد کار از سپاهیان بگزیند و با وزیر دندان مخالفت نورزد. شرکان در حال به فرمان پدر شتافت و ده هزار سوار از جمله سپاه برگزید و بسی مال حاضر آورده به سپاه داد و به ایشان سه روز مهلت داد. لشکریان زمین بوسیده از آستانه بیرون شدند و به تهیه اسباب سفر مشغول گشتند و شرکان نیز به قصر آمده اسلحه جنگ فراهم آورد و به اصطبل رفته اسبان کوه پیکر به در آورد. چون روز چهارم شد. ملک زاده با سپاهیان در خارج شهر نزول کردند و ملک نعمان نیز بهر وداع پسر به خارج شهر بیامد و هفت خزینه به ملک زاده بذل نمود و رو به وزیر کرده، شرکان و لشکر را بدو سپرد و به سوی شهر بازگشت. شرکان سپاه را ملاحظه کرد، ده هزار جز تبعه و لحقه حاضر بودند. پس طبل کوچ بزدند و شیپور بدمیدند و رایات برافراختند. شرکان به فراز اسب کوه پیکر نشسته، وزیر دندان نیز سوار شد.

رسولان پیش افتاده همی رفتند. شامگاهان در جایی فرود آمدند و شب را در آنجا بسر بردند. چون روز برآمد سوار گشته به راهنمایی رسولان همی رفتند تا بیست روز راه بسپردند. روز بیست و یکم، دو سه پاس از شب رفته به مرغزاری رسیدند. شرکان فرمان داد که در آنجا فرود آیند و سه روز راحت یابند. سپاهیان فرود آمدند و خیمه ها بزدند و به چپ و راست پراکنده شدند.

وزیر دندان با رسولان ملک افریدون در میان لشکرگاه فرود آمد. و اما ملک زاده شرکان سواره بایستاد تا همه سپاه فرود آمدند. چون آن سرزمین سرحد روم و مملکت دشمن بود، ملک زاده لگام اسب سست کرده در اطراف موکب همیگشت و همی خواست که پاسبانان بگمارد تا اینکه چهار یک شب بگذشت. شرکان مانده گشت و خواب بر او چیره شد. در خانه زین خوابش بربود و اسب او را به سوی بیابان برد. نیمه شب به بیشه ای رسید که درختان انبوه داشت و شرکان بیدار نشد تا اینکه اسب شیهه کشید و سم بر زمین کوفت. آنگاه ملک زاده بیدار گشت و خویشتن را در میان درختان یافت و ماه را دید که طالع گشته و پرتو آن، جهان را فرو گرفته.

چون خود را در آن مکان بدید به وحشت اندر شد و حیران بایستاد و راه به سویی ندانست و به چپ و راست نظر همی کرد. به روشنی ماه مرغزاری دید خرم و آوازی ملیح و صدای خنده ای بشنید که هوش از تن و عقل از سر می برد. آنگاه به سوی آواز برفت و بدان سوی مرغزار رسید. نظاره کرد. در آن مکان نهرهای روان و درختان سبز و مرغان نغمه سنج دید. بدان سان که شاعر گفته:

طبل عطار است گویی در میان گلستان

تخت بزاز است گویی در میان لاله زار

از زمین گویی برآوردند گنج شایگان

در چمن گویی پراکندند دُر شاهوار

پس شرکان نظر کرده در آن مکان دیری و در پهلوی دیر قلعه ای دید که سر به آسمان می سود و در میان دیر نهر آبی روان بود که به سوی مرغزار همی آمد و در آنجا ده تن کنیزکان ماهروی دوشیزه دید که خویشتن را به زیورهای گران آراسته اند و در حسن و دلبری چنان اند که شاعر گفته:

اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند

کآرام جان و مونس دل، نور دیده اند

لطف آیتیست در حق ایشان و کبر و ناز

پیراهنی ست بر قد اینان بریده اند

رضوان مگر دریچه فردوس باز کرد

کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده اند

پس شرکان به آن دخترکان نظر کرده در میان ایشان دختری دید ماهروی و مشکین موی. بدان سان که شاعر گفته:

ماند به صنوبر قد آن ترک سمن بر

گر سوسن آزاد بود بار صنوبر

آن سوسن آزاد پر از حلقه و زنجیر

وآن حلقه و زنجیر پر از توده عنبر

در دیده من رشته گوهر بگسسته

تا دیده ام اندر دهنت رشته گوهر

شرکان شنید که آن پریروی با آن کنیزکان گفت: بیایید که تا ماه ننشسته با یکدیگر کشتی بگیریم. ایشان یک یک همی آمدند و کشتی همی گرفتند. پری پیکر بر ایشان چیره گشته بازوان ایشان با زنار فرو می بست تا همه را بازوان ببست.

آنگاه پیرزنی که در آنجا بود رو به آن زهره جبین کرده چون خشمگینان گفت: ای روسپی، از چیره شدن بر دخترکان شادانی و فخر همیکنی. من زنی هستم پیر و ناتوان و چهل کرت بیشتر با ایشان کشتی گرفته غالب گشته ام، اگر ترا نیز با من قوت کشتی گرفتن است پیش آی تا برخیزم و سرت را به میان هر دو پایت فرو کنم. دخترک سیم تن از سخن، به ظاهر نرم نرم بخندید ولی اندرونش پر از خشم شد. برخاسته با او گفت: ای خاتون من ذات الاواهی، ترا به مسیح سوگند می دهم که به مزاح سخن گفتی یا با من سر کشتی گرفتن داری؟ عجوز گفت: به راستی سخن گفتم و مزاح نکردم. با تو کشتی بایدم گرفت.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.*خلعت دادن: هدیه دادن به قصد تشکر

*مشیر: مشاور، راهنما

*لحقه: ملحقات

*رایات: جمع رایت، پرچم ها

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستان‌های هزارویکشبBy مهدی اکبری‌فر

  • 5
  • 5
  • 5
  • 5
  • 5

5

16 ratings


More shows like داستان‌های هزارویکشب

View all
پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,965 Listeners

داستان‌های هزار و یک شب by vavkhan واوخوان

داستان‌های هزار و یک شب

0 Listeners