
Sign up to save your podcasts
Or


🌙شب چهل و سوم
ادامه حکایت "ایوب و فرزندان"
گوینده: شقایق
چون شب چهل و سوم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، قوت القلوب گفت: پس از این غمین مباشید. آنگاه با شیخ گفت: ایشان را در خانه خویش جای ده و زن خود را بگو که ایشان را به گرمابه برده جامه های نکو و شایسته بدیشان بپوشاند. مشتی زر نیز به شیخ سوق داد. روز دیگر قوت القلوب سوار شده به خانه شیخ سوق رفت و زن شیخ را سلام کرد. زن شیخ بر پای خاست و دست او را ببوسید. قوت القلوب دید که زن شیخ مادر و خواهر غانم را به گرمابه برده و جامه نکو بدیشان پوشانیده. ساعتی با ایشان به حدیث نشست. پس از آن از زن شیخ حالت بیمار باز پرسید. زن شیخ گفت: هنوز به حالت نخست است. قوت القلوب با ایشان گفت: برخیزید که به عیادت رویم. مادر و خواهر غانم و زن شیخ سوق با قوت القلوب برخاسته به نزد غانم بیامدند و در بالین او بنشستند. غانم از ایشان شنید که نام قوت القلوب همی برند. با تن نزار و روان کاسته سر از بالین برداشته گفت: یا قوت القلوب. پس قوت القلوب به سوی او نظاره کرده او را بشناخت و به آواز بلند گفت: لبیک یا حبیبی. غانم گفت: نزدیک من آی. قوت القلوب گفت: مگر تو غانم بن ایوبى؟ گفت: آری غانم بن ایوبم. قوت القلوب چون این بشنید بیهوش شد و مادر و خواهر غانم نیز چون این سخنان بشنیدند فریاد کشیده بیخود بیفتادند. چون به خود آمدند قوت القلوب گفت: منت خدای را که پراکندگی ما را جمع آورد. پس نزدیکتر به غانم بنشست و ماجرای خود و خلیفه را بیان کرد و گفت: من نیکوییهای ترا با خلیفه گفته ام و او سخن مرا صدق دانسته و از تو خشنود شده و بسی آرزومند دیدار تو است و مرا به تو هدیه داده، غانم از این بشارت خرسند شد. قوت القلوب گفت: هیچ یک از جای خویشتن برنخیزید تا من بازگردم.
در حال برخاسته به قصر خود رفت و از آن صندوق که در خانه غانم، به جعفر برمکی سپرده بود مشتی زر بر گرفته بیاورد و به شیخ سوق داده گفت: با این زرها به هر یکی از ایشان جامه حریر و دیبا مهیا کن.
آنگاه قوت القلوب مادر و خواهر خانم را به گرمابه فرستاد و شربت و شراب آماده کرد. چون از گرمابه به در آمدند جامه پوشیده خوردنی بخوردند. سه روز قوت القلوب در آنجا بماند و خوردنیهای مقوی به ایشان بخورانید و شرابشان بنوشانید تا اینکه مزاجشان صحت یافت و روانشان قوت گرفت. بار دیگر ایشان را به گرمابه فرستاد. چون بیرون آمدند جامه های جداگانه بهتر از نخستین بپوشانید و خود به نزد خلیفه بازگشته زمین ببوسید و خلیفه را از پدید آوردن غانم و مادر و خواهر او آگاه کرد. خلیفه، جعفر برمکی را با خادمان به آوردن غانم بفرستاد و قوت القلوب پیش از آنکه جعفر برمکی به نزد غانم آید بدانجا رفته با غانم گفت: خلیفه ترا خواسته است. باید با زبان فصیح سخن گویی و دل قوی داری. آنگاه جامه فاخر بر وی بپوشانید و بسی زر بدو داد و گفت: اینها را به حاجبان و خواجه سرایان خلیفه بذل کن. در این گفتگو بودند که جعفر برمکی بیامد. غانم برخاسته زمین ببوسید و جعفر او را برداشته همی رفتند تا به بارگاه خلیفه رسیدند. خلیفه او را به پیشگاه بخواست. غانم در پیش خلیفه سه بار زمین بوسید و با زبان فصیح و گفتار خوش نیازمندی آغاز کرده خلیفه را ثنا گفت و این ابیات بر خواند:
ایا ملک تو از این آفتاب رادتری
زبان هر که نیارد دلیل بادا لال
به عالم از ملکان، مالک الملوک تویی
جلالشان همه از توست گاه جود و جمال
ثواب کرد که پیدا نکرد هر دو جهان
یگانه ایزد دادار بی نظیر و همال
وگرنه هر دو جهان را کف تو بخشیدی
امید بنده نماندی به ایزد متعال
خلیفه از فصاحت زبان و سلامت بیان غانم در عجب شد.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
By مهدی اکبریفر5
1616 ratings
🌙شب چهل و سوم
ادامه حکایت "ایوب و فرزندان"
گوینده: شقایق
چون شب چهل و سوم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، قوت القلوب گفت: پس از این غمین مباشید. آنگاه با شیخ گفت: ایشان را در خانه خویش جای ده و زن خود را بگو که ایشان را به گرمابه برده جامه های نکو و شایسته بدیشان بپوشاند. مشتی زر نیز به شیخ سوق داد. روز دیگر قوت القلوب سوار شده به خانه شیخ سوق رفت و زن شیخ را سلام کرد. زن شیخ بر پای خاست و دست او را ببوسید. قوت القلوب دید که زن شیخ مادر و خواهر غانم را به گرمابه برده و جامه نکو بدیشان پوشانیده. ساعتی با ایشان به حدیث نشست. پس از آن از زن شیخ حالت بیمار باز پرسید. زن شیخ گفت: هنوز به حالت نخست است. قوت القلوب با ایشان گفت: برخیزید که به عیادت رویم. مادر و خواهر غانم و زن شیخ سوق با قوت القلوب برخاسته به نزد غانم بیامدند و در بالین او بنشستند. غانم از ایشان شنید که نام قوت القلوب همی برند. با تن نزار و روان کاسته سر از بالین برداشته گفت: یا قوت القلوب. پس قوت القلوب به سوی او نظاره کرده او را بشناخت و به آواز بلند گفت: لبیک یا حبیبی. غانم گفت: نزدیک من آی. قوت القلوب گفت: مگر تو غانم بن ایوبى؟ گفت: آری غانم بن ایوبم. قوت القلوب چون این بشنید بیهوش شد و مادر و خواهر غانم نیز چون این سخنان بشنیدند فریاد کشیده بیخود بیفتادند. چون به خود آمدند قوت القلوب گفت: منت خدای را که پراکندگی ما را جمع آورد. پس نزدیکتر به غانم بنشست و ماجرای خود و خلیفه را بیان کرد و گفت: من نیکوییهای ترا با خلیفه گفته ام و او سخن مرا صدق دانسته و از تو خشنود شده و بسی آرزومند دیدار تو است و مرا به تو هدیه داده، غانم از این بشارت خرسند شد. قوت القلوب گفت: هیچ یک از جای خویشتن برنخیزید تا من بازگردم.
در حال برخاسته به قصر خود رفت و از آن صندوق که در خانه غانم، به جعفر برمکی سپرده بود مشتی زر بر گرفته بیاورد و به شیخ سوق داده گفت: با این زرها به هر یکی از ایشان جامه حریر و دیبا مهیا کن.
آنگاه قوت القلوب مادر و خواهر خانم را به گرمابه فرستاد و شربت و شراب آماده کرد. چون از گرمابه به در آمدند جامه پوشیده خوردنی بخوردند. سه روز قوت القلوب در آنجا بماند و خوردنیهای مقوی به ایشان بخورانید و شرابشان بنوشانید تا اینکه مزاجشان صحت یافت و روانشان قوت گرفت. بار دیگر ایشان را به گرمابه فرستاد. چون بیرون آمدند جامه های جداگانه بهتر از نخستین بپوشانید و خود به نزد خلیفه بازگشته زمین ببوسید و خلیفه را از پدید آوردن غانم و مادر و خواهر او آگاه کرد. خلیفه، جعفر برمکی را با خادمان به آوردن غانم بفرستاد و قوت القلوب پیش از آنکه جعفر برمکی به نزد غانم آید بدانجا رفته با غانم گفت: خلیفه ترا خواسته است. باید با زبان فصیح سخن گویی و دل قوی داری. آنگاه جامه فاخر بر وی بپوشانید و بسی زر بدو داد و گفت: اینها را به حاجبان و خواجه سرایان خلیفه بذل کن. در این گفتگو بودند که جعفر برمکی بیامد. غانم برخاسته زمین ببوسید و جعفر او را برداشته همی رفتند تا به بارگاه خلیفه رسیدند. خلیفه او را به پیشگاه بخواست. غانم در پیش خلیفه سه بار زمین بوسید و با زبان فصیح و گفتار خوش نیازمندی آغاز کرده خلیفه را ثنا گفت و این ابیات بر خواند:
ایا ملک تو از این آفتاب رادتری
زبان هر که نیارد دلیل بادا لال
به عالم از ملکان، مالک الملوک تویی
جلالشان همه از توست گاه جود و جمال
ثواب کرد که پیدا نکرد هر دو جهان
یگانه ایزد دادار بی نظیر و همال
وگرنه هر دو جهان را کف تو بخشیدی
امید بنده نماندی به ایزد متعال
خلیفه از فصاحت زبان و سلامت بیان غانم در عجب شد.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

2,965 Listeners

0 Listeners