داستان‌های هزارویکشب

شب چهلم


Listen Later

🌙شب چهلم

ادامه حکایت "ایوب و فرزندان"

گوینده مهمان: شقایق

چون شب چهلم برآمد

گفت: ای ملک جوانبخت، چون غانم بن ایوب صندوق به خانه برد بگشود، پری پیکر را به در آورد. آن ماهروی دید که منزل غانم جایی است خرم و مکانی است نیکو و فرشهای حریر در آنجا گسترده و بقچه بقچه دیباها گذاشته اند. دانست که غانم بازرگان است. چون غانم پسری بود قمر منظر، آن نازنین بدو مفتون گشت و بسته کمند محبتش شد و گفت: خوردنی بیاور. غانم به بازار رفت. بره ای بریان و حلوا و می و شمع و نقل خریده بیاورد. دختر چون او را بدید بخندید و در آغوشش گرفته ببوسید و مهربانی کرد. پس از آن خوردنی بخوردند و به حدیث گفتن بنشستند. چون هنگام شام شد، غانم برخاست و شمعها و قندیلها بیفروخت. مکان روشن شد و نشاط انگیز گشت. در خانه فرو بستند و می بنهادند. غانم قدحی خود بنوشید و قدحی بدو داد و زیباصنم نیز قدحی خود نوشیده قدحی به غانم بپیمود و با هم ملاعبه میکردند و می خندیدند و غزل همی خواندند و تا نزدیک صباح در عیش و نوش بنشستند.

آن گاه خواب بر ایشان غالب شد. هر یک در جای خود بخسبیدند تا اینکه آفتاب بر آمد. غانم برخاسته به بازار شد و گوشت و شراب و نقل و شمع بخرید و به خانه بازگشته با هم بنشستند و خوردنی بخوردند. پس از آن به باده گساری و ملاعبه مشغول شدند تا اینکه گونه شان سرخ شد و شرم کمتر گردید. غانم بن ایوب آرزوی بوسه و خیال هم آغوشی کرده گفت: ای خاتون اجازت ده که دهان ترا ببوسم، شاید آتش دلم فرو نشیند. پریروی گفت: ای غانم، صبر کن که من مست شوم و بیهوش افتم آنگاه مرا ببوس تا من ندانم. پس از آن مه روی سروقامت بر پای خاست و پاره ای از جامه های خود کنده با یک پیراهن بلند بنشست. غانم را نفس طالب و شهوت غالب گشته گفت: ای خاتون

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

وه که دردانه ای بدین خوبی

در شب تار سفتنم هوس است

ماهروی گفت: این کار نخواهد شدن از آنکه به بند شلوار من کلمه ای دشوار نوشته اند. غانم شکسته خاطر شد و بدان سان همی بود تا شب دیگر بر آمد. غانم برخاسته قندیلها و شمعها بیفروخت. منزل نشاط انگیز شد. غانم به پای صنم افتاد و پای او را ببوسید و گفت: ای سیمین تن، اسیر عشقت را رحمت کن و بر او ببخشای. فرشته لقا گفت: آقای من، به خدا سوگند من بر تو عاشقترم و بیش از تو بسته کمند محبت تو هستم ولکن می دانم که به وصل من نتوانی رسید. غانم گفت: سبب را بیان کن. دخترک گفت: به زودی سبب باز گویم که عذر من بپذیری.

پس از آن، لعبت چین خویشتن در آغوش غانم بینداخت و دستها به گردنش افکنده او را می بوسید و مهربانی همی کرد و وعده وصالش همی داد تا هنگام خواب رسید. در یک خوابگاه بخفتند و هر وقت غانم آرزوی وصل می کرد دلارام معذرت میخواست. تا یک ماه بدین سان گذشت. هر دو را عشق افزون گشت و هیچ کدام را مجال صبر نماند تا اینکه شبی هر دو سرمست به یک خوابگاه اندر بخسبیدند.

غانم دست به سینه آن سیمین بدن برد و همی مالید تا دست بر شکمش نهاد و از آنجا دست بر ناف او برد. در حال گلعذار بیدار گشته بنشست و بند شلوار خویشتن استوار یافت. دوباره بخسبید. غانم را خواب نمی برد و دست بر تن او همی مالید تا دست به بند شلوارش برده قصد گشودنش کرد. زهره جبین بیدار گشته، بنشست و غانم نیز در پهلوی او نشسته بود.

دخترک قمر سیما گفت: چه قصد داری؟ غانم گفت: با تو خفتن و تمتع گرفتن هوس دارم. دخترک گفت: اکنون راز خویشتن آشکار کنم تا رتبت من بدانی و عذر من بپذیری. در حال دست برده دامن پیراهن بدرید و بند شلوار خویش بگرفت و با غانم گفت: این خط که به بند شلوار من نوشته اند برخوان. غانم دید که به آب زر نوشته اند: ای پسر عم پیغمبر، تو از برای منی و من از برای تو هستم. غانم چون آن را بخواند دستش بلرزیده با او گفت: حدیث خود بازگو.

دختر گفت: من از خاصگان خلیفه هستم و مرا نام قوت القلوب است. از پروردگان دارالخلافه ام. چون بزرگ شدم، خلیفه حسن خداداد من بدید. مرا به کنیزی قبول نمود و به خود کابین کرد و در قصری مرا جای داد و ده تن از کنیزان به خدمت من بگماشت و این زیورهای زرین و این عقد مرصع که می بینی به من داد. پس از آن خلیفه به شهر دیگر سفر کرد. زبیده خاتون، به کنیزانی که خدمتگزار من بودند بسپرد که چون قوت القلوب بخسبد، پارهای بنگ در بینی او بنهید و یا در شرایش کنید. کنیزکان به فرمان سیده زبیده بنگ بر من بخوراندند. من از خویش برفتم. سیده را باخبر کردند. سیده زبیده مرا به

صندوق اندر کرده به خواجه سرایان فرمان داد که مرا در جایی پنهان کنند. ایشان نیز همان شب که تو به فراز درخت بودی صندوق به مقبره آورده اند و چنان کرده اند که دیدی، و خدا ترا سبب خلاص من کرده بود که مرا رهاندی و بدینجایم بیاوردی و با من احسان کردی. حکایت من این بود.

چون غانم بن ایوب این سخنان بشنید و دانست که قوت القلوب از آن خلیفه است، از بیم خلیفه به بستر رفت و در گوشه منزل تنها بنشست و خویشتن را ملامت کرده در کار خویشتن به فکرت اندر بود و در عشق آن لعبت پریروی میگریست. آن گاه قوت القلوب برخاسته غانم را در آغوش کشید و او را همی بوسید. ولی غانم دورتر می نشست و او را از خود دور می کرد و هر دو غرق دریای محبت یکدیگر بودند. چون روز برآمد، غانم برخاسته جامه بپوشید و به عادت هر روز به بازار رفت و خوردنی بخرید و به خانه آورد. دید که قوت القلوب گریان است. چون غانم را دید از گریستن باز ایستاد و تبسم کرد و با غانم گفت: این یک ساعت جدایی تو مرا سالی نمود. چگونه من به دوری تو شکیبا توانم بود. سخنان پیش یک سو نه، و برخیز تمتع از من بگیر.

غانم گفت: العیاذ بالله، این کار نخواهد شدن. چگونه سگان بر جای شیران نشینند. چیزی که از آن خلیفه باشد بر من حرام است. پس غانم خویشتن از وی دور همی داشت و در گوشه منزل تنها همی نشست. قوت القلوب را از خودداری غانم عشق افزونتر گشته، برخاسته در پهلوی غانم نشست و ملاعبت آغاز نمود و قدح بر وی همی پیمود تا هنگام خواب شد. غانم برخاست و دو خوابگاه بگسترد. قوت القلوب گفت: این خوابگاه دویمین از بهر کیست؟ غانم گفت: یکی از برای تو و یکی از برای من است. پس از این بدین گونه خواهیم خفت. آنچه که از مال خواجگان باشد مملوکان را حرام است. قوت القلوب گفت: این سخنان بگذار که از تقدیر سر نتوان پیچید. غانم خواهش او نپذیرفت و جداگانه بخسبید. قوت القلوب را میل و شوق افزونتر گردید. سه ماه بدین سان گذشت. آنچه که قوت القلوب نزدیک آمدی، غانم دوری کردی و گفتی که خاصه خواجگان، مملوکان را حرام است. پریروی را محنت و حزن غالب آمد و اندوهش افزون شد و این ابیات بر خواند:

نه دست با تو درآویختن نه پای گریز

نه احتمال فراق و نه اختیار وصول

کمند عشق نه بس بود زلف مفتولت

که روی نیز بکردی ز دوستان مفتول

اسیر بند غمت را به لطف خویش بخوان

که اگر به عنف برانی کجا رود مغلول

قوت القلوب را با غانم بن ایوب کار بدین گونه بود. اما سیده زبیده چون با قوت القلوب چنان کید باخت از کرده پشیمان شد و حیران همی بود که اگر خلیفه بیاید و از قوت القلوب جویا شود چه جواب گویم. عجوزی را نزد خود خواند و راز با او بگفت و از او علاج خواست. عجوز گفت: ای خاتون، نجاری را بخواه و فرمان ده که از چوب، صورت مرده بسازد و در قصر، گوری کنده او را به گور نهند و به گرد آن گور، شمعها و قندیلها بیفروزند و هر که به قصر اندر است سیاه بپوشند و کنیزکان را بفرما مانند ماتم زدگان و سوگواران بنشینند. خلیفه چون به قصر درآید و از حادثه بازپرسد بگویند که: قوت القلوب زندگانی به خلیفه داد و سیده زبیده او را در قصر به خاک سپرد. چون خلیفه این سخنان بشنود گریان شود و به ماتم داری نشیند و قاریان آورده بر آن گور بنشاند. اگر خیال کند که: دختر عمم زبیده بر او رشک آورده و هلاکش ساخته، حکم کند که گور را بشکافتد. ای خاتون، تو بیم مدار که اگر گور بشکافند و آن صورت آدمی را به میان کفنهای حریر یمانی ببیند، آرام گیرد و اگر بخواهد کفن از او دور کند تو و دیگران منعش کنید و بگویید که عورت مرده گشادن حرام است. چون اینها را بشنود باور کند که او مرده است. پس صورت آدمی را باز در گور کند و نیکوییها و دلسوزیهای ترا شکر گوید و تو خلاص شوی.

زبیده کلام عجوز بپسندید و خلعت و مال به عجوز بداد و با او گفت که: همین کار بکن. عجوز درودگر آورده صورت آدمی بساخت و به نزد سیده آورد و کفنها بر وی پیچید و به گور اندرش کرده شمعها و قندیلها در سر گور روشن کرد و فرشها به گرد گور بگسترد و زبیده خاتون، سیاه پوشید و کنیزکان را به سیاهپوشی فرمان داد و در قصر مشهور شد که قوت القلوب مرده است.

چندی بر این بگذشت که خلیفه از سفر بازگشت و خاطرش به قوت القلوب مشغول بود و به خیال او عشق همی باخت. چون به قصر آمد غلامان و کنیزان را سیاهپوش دید. از سبب حادثه باز پرسید. سبب بیان کردند. فریاد برکشید و از خود برفت. چون به خود آمد از مقبره قوت القلوب باز پرسید. زبیده گفت: او نزد من بس عزیز بود. در قصر به خاکش سپردم. خلیفه با لباس سفر به زیارت قبر او رفت. دید که فرشها گسترده و شمعها و قندیلها افروخته اند. چون اینها را دید زبیده را سپاس گفت و شکر گزارد ولی در این کار حیران بود. گاهی راست می پنداشت و گاهی دروغ می انگاشت. چون عشق بر او غالب بود، به شکافتن گور فرمان داد. چون قبر بشکافتند و صورت آدمی بیرون آوردند، خواست که کفن از وی دور کند. از خدا هراس کرده گفت: به گورش بازگرداندند و قاریان حاضر کردند و خود نیز به یک سوی قبر بنشست و همی گریست تا بیهوش شد و تا یک ماه از کنار گور دور نمی شد و پیوسته گریان بود.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستان‌های هزارویکشبBy مهدی اکبری‌فر

  • 5
  • 5
  • 5
  • 5
  • 5

5

16 ratings


More shows like داستان‌های هزارویکشب

View all
پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,965 Listeners

داستان‌های هزار و یک شب by vavkhan واوخوان

داستان‌های هزار و یک شب

0 Listeners