
Sign up to save your podcasts
Or


🌙شب پنجاه و پنجم
ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"
چون شب پنجاه و پنجم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب و زن تونتاب در رفتن با ضوءالمکان به سوی دمشق یکدله شدند و درازگوشی کرایه کردند. ضوءالمکان بر آن نشسته برفتند. پس از شش شبانه روز داخل دمشق شدند و هنگام شام در جایی فرود آمدند. تونتاب به بازار رفته خوردنی بیاورد. خوردنی بخوردند و بخسبیدند. پنج روز در آنجا بماندند. روز ششم زن تونتاب بیمار شد و هر روز بیماری او سخت تر می شد و روزی چند نرفت که زن تونتاب بمرد. ضوءالمکان از دلبستگی که بدو داشت اندوهناک شد و او را محنت تازه گردید و تونتاب نیز به ملالت اندر شد، چند روز محزون بودند. پس از آن تونتاب ضوءالمکان را تسلی داده با او گفت که: ای فرزند، به از این نیست که بیرون رفته به دمشق تفرج کنیم شاید که دل را انبساطی پدید آید. ضوءالمکان گفت: « آنچه مراد شماست غایت مقصود ماست».
پس دست هم بگرفتند و برفتند تا به کنار اصطبل والی دمشق رسیدند. دیدند که صندوقها و فرشهای حریر و دیبا به اشتران بار کرده اند و اسبهای زین کرده و غلامان و مملوکان بدانجا هستند و مردم بسیار بر ایشان گرد آمده اند. ضوءالمکان با یکی از خادمان گفت: این اشتران و بارها از کیستند؟ خادم جواب داد که: اینها هدیه امیر دمشق است به سوی ملک نعمان. چون ضوءالمکان نام ملک نعمان، پدر خود، شنید چشمان پر اشک کرده این ابیات بر خواند:
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش باده خواران یاد باد
مبتلا گشتم در این دام بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
چون ابیات به انجام رسید، تونتاب از گریستن و شعر خواندن او گریان شد و گفت: ای فرزند، هنوز از بیماری و رنجوری نرسته ای از گریستن باز بایست که از بازگشت مرض همی ترسم و تونتاب ملاطفت و مزاح همیکرد ولی ضوءالمکان را خاطر به غربت خویش و دوری نزهت الزمان مشغول بود و سرشک از دیده می ریخت و این ابیات همی خواند:
درآمدم متألم به محنت آبادی
که بر زمین نشاطش فرح نکرده عبور
عنای من چو جفای زمانه بی پایان
بلای من چو خطای ستاره نامحصور
حجاب دیده من پرده صباح و مسا
کمند گردن من رشته سنین و شهور
نه دار محنتم از شمع اختران روشن
نه بیت عزتم از دور آسان معمور
و توتتاب نیز به گریستن ضوءالمکان و مردن زن خویش می گریست. ولکن پیوسته ضوءالمکان را دلداری داده مهربانی همی کرد تا اینکه روز بر آمد. تونتاب با ضوءالمکان گفت: مگر یاد شهر خود کرده ای؟ ضوءالمکان گفت: آری، بیش از این طاقت غربت ندارم. اکنون ترا به خدا می سپارم و خود با همین شترداران، اندک اندک خواهم رفت تا به شهر خویش برسم. تونتاب گفت: دوری تو بر من سخت دشوار است. من نیز با تو بیایم و نکویی بر تو تمام کنم و خدمت به انجام رسانم. ضوءالمکان فرحناک گشته گفت: خدا ترا پاداش نیکو دهاد.
پس تونتاب بیرون رفته درازگوشی بخرید و توشه آماده کرد و با
ضوءالمکان گفت: خدا مرا اعانت کند تا ترا مکافات بدهم که تو از نیکویی چیزی بر جا نگذاشتی. پس صبر کردند تا شب برآمد و ظلمت جهان را فرو گرفت، توشه به درازگوش نهاده راه بغداد پیش گرفتند. ضوءالمکان را کار بدین گونه شد.
اما نزهت الزمان خواهر ضوءالمکان، چون از ضوءالمکان جدا گشت و از کاروانسرا به در آمد، گریان شد و ندانست که به کدام سوی رود. خاطرش مشغول ضوءالمکان و خیال وطن و پیوندان از دلش به در نمی رفت و به درگاه خدا می نالید و این ابیات همی خواند:
مرا دلیست پریشان به دست غم پامال
چنان که هیچ کسم نیست واقف احوال
شکسته خاطرم و تنگدل چو حلقه میم
خمیده پشت و جفادیده گاه غصه چو دال
تنم ز مویه چو مو شد ز جور دور دغا
دلم ز غصه گردون دون ز ناله چو نال (= نی )
پس نزهت الزمان می رفت و به چپ و راست خویشتن نگاه می کرد. ناگاه شیخی بدوی با پنج تن عرب برسیدند و نزهت الزمان را دیدند که با عارضی چون قمر و پاره ای کهنه عبا بر سر همی رود. شیخ با خود گفت: این دختر بسی خداوند جمال است، ولی چنین می نماید که بی چیز و پریشان روزگار است. اگر از مردم این شهر یا مردم شهر دیگر باشد من ناگزیرم از آنکه او را به دست آرم. پس کم کم بر اثر او روان شد تا به کوچه ای تنگ رسیدند. بدوی نزهت الزمان را ندا داد و با او گفت: ای دختر، تو آزادی یا مملوک هستی؟ نزهت الزمان گریان گریان پاسخ داد که: به خدا سوگندت می دهم که بر ملالت من میفزای. بدوی گفت: ای دختر، مرا شش تن دختران بودند، پنج تن از ایشان بمرد و کوچکتر ایشان مانده است. من خواستم از تو بپرسم که از مردم این شهر، یا غریب هستی؛ بلکه ترا نزد او برم تا همدم و مونس او شوی و او به تو مشغول گردد و حزن خواهران فراموش کند و اگر کسی نداشته باشی ترا به فرزندی بگزینم. نزهت الزمان چون این بشنید با خود گفت: امید هست که در پیش این شیخ آسوده خاطر شوم. پس سر از حیا به زیر افکند و گفت: ای شیخ، من دختری هستم غریب و برادری بیمار و رنجور دارم. من با تو به خانه آیم و روزها نزد دختر تو بمانم. ولی چون شب شود باید نزد برادرم شوم. اگر شرط قبول کنی با تو بیایم و بدان که من عزیز بودم ذلیل گشته ام. من و برادرم از بلاد حجاز آمده ایم. بیم از آن دارم که او جای مرا نشناسد. بدوی چون سخن او بشنید با خود گفت: به مطلوب خود رسیدم. پس با نزهت الزمان گفت که: قصد من همین است که تو روزها مونس دختر من باشی و شبها به نزد برادر روی و اگر بخواهی برادر را نیز به خانه من بیاور.
الغرض، بدوی نرم نرم سخن می گفت و او را دلگرم همی کرد تا اینکه نزهت الزمان خواهش او بپذیرفت و بر اثر او روان شد. چون بدوی به یاران خود رسید ایشان بار بر شتران بسته و آماده ایستاده بودند. و این بدوی، قاطع الطریق و دزدی حیلت باز بود و حکایت دروغ می گفت و قصدش این بود که بیچاره نزهت الزمان را به دام حیله بیندازد. پس بدوی بر اشتری نشسته و نزهت الزمان را بر عقب خود سوار کرد و اشتر همی راندند تا شب از نیمه گذشت. و نزهت الزمان دانست که بدوی با او حیله کرده گریان شد و فریاد برکشید.
چون نزدیک سحر شد از اشتر به زیر آمدند. بدوی پیش نزهت الزمان آمد و با او گفت: ای دخترک روستایی، این گریه و فریادت بهر چه بود؟ اگر پس از این گریستن ترک نکنی ترا چندان بزنم که هلاک شوی. نزهت الزمان چون سخن او بشنید آرزوی مرگ کرد و با شیخ بدوی گفت: ای پیر خرف، و ای شیخ خبیث، من بسی از تو ایمن بودم. چگونه با من خیانت و مکر کردی؟ بدوی چون سخن او را بشنید گفت: ای پست ترین شهریان، ترا زبان هم بوده است که با من جواب گویی؟! پس تازیانه بگرفت و نزهت الزمان را بزد و گفت: اگر خاموش نشوی و گریستن ترک نکنی بخواهمت کشت. نزهت الزمان ساعتی نگریست و سخن نگفت. پس از آن برادر و بیماری او را یاد آورده بگریست.
روز دیگر نزهت الزمان با بدوی گفت: چه حیله باختی که مرا بدین کوهها بیاوردی و چه قصد داری؟ بدوی چون سخن او بشنید در خشم شد و تازیانه بگرفت و بر پشت و پهلوی او همی زد تا اینکه تنش فگار شد و روانش بکاهید. نزهت الزمان خود را به روی پای بدوی افکنده پایش را بوسه همی داد تا بدوی تازیانه بگذاشت و از آزردنش باز ایستاد ولی دشنامش داده گفت: اگر بار دیگر آواز گریه تو بشنوم زبان ترا می برم. نزهت الزمان ساکت شد و جواب بازنگفت. از ضرب تازیانه متألم و متأثر و در احوال خود و برادر، متفکر و متحیر بود که چگونه از عزت به ذلت و از صحت به بیماری افتاد و به غربت و تنهایی برادر همی گریست و این ابیات همی خواند:
مرا قد چو الف راست بود تا غایت
کنون ز غصه ایام شد خمیده چو دال
فتاده سر به کمندم اسیر پا در بند
به دست آمده دوران بی وفا چو غزال
منم اسیرشده در کف غم ایام
چو تیهویی که مقید شده به مخلب دال (= چنگ عقاب )
چون بدوی ابیات بشنید بدو رحمت آورد و دلش بر وی بسوخت برخاسته اشک از چشمانش پاک کرد و قرصه جوینش بداد و گفت: دوست ندارم که هنگام خشم، کس با من جواب گوید. پس از این با من از این سخنان مگو. من ترا به مردی که چون من خوب باشد بفروشم. او با تو چون من نیکوییها کند. نزهت الزمان گفت: هر آنچه خواهی کرد خوب است. پس نزهت الزمان را گرسنگی بی طاقت کرد. از آن قرصه جوین اندکی بخورد. چون شب از نیمه بگذشت بدوی با یارانش گفت اشتران آماده کردند.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.*سرشک: اشک چشم
*مکافات: پاداش و عوض
*بدوی: کنایه از عرب بیابانگرد
*قرصه جوین: نان جو
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
By مهدی اکبریفر5
1616 ratings
🌙شب پنجاه و پنجم
ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"
چون شب پنجاه و پنجم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، تونتاب و زن تونتاب در رفتن با ضوءالمکان به سوی دمشق یکدله شدند و درازگوشی کرایه کردند. ضوءالمکان بر آن نشسته برفتند. پس از شش شبانه روز داخل دمشق شدند و هنگام شام در جایی فرود آمدند. تونتاب به بازار رفته خوردنی بیاورد. خوردنی بخوردند و بخسبیدند. پنج روز در آنجا بماندند. روز ششم زن تونتاب بیمار شد و هر روز بیماری او سخت تر می شد و روزی چند نرفت که زن تونتاب بمرد. ضوءالمکان از دلبستگی که بدو داشت اندوهناک شد و او را محنت تازه گردید و تونتاب نیز به ملالت اندر شد، چند روز محزون بودند. پس از آن تونتاب ضوءالمکان را تسلی داده با او گفت که: ای فرزند، به از این نیست که بیرون رفته به دمشق تفرج کنیم شاید که دل را انبساطی پدید آید. ضوءالمکان گفت: « آنچه مراد شماست غایت مقصود ماست».
پس دست هم بگرفتند و برفتند تا به کنار اصطبل والی دمشق رسیدند. دیدند که صندوقها و فرشهای حریر و دیبا به اشتران بار کرده اند و اسبهای زین کرده و غلامان و مملوکان بدانجا هستند و مردم بسیار بر ایشان گرد آمده اند. ضوءالمکان با یکی از خادمان گفت: این اشتران و بارها از کیستند؟ خادم جواب داد که: اینها هدیه امیر دمشق است به سوی ملک نعمان. چون ضوءالمکان نام ملک نعمان، پدر خود، شنید چشمان پر اشک کرده این ابیات بر خواند:
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش باده خواران یاد باد
مبتلا گشتم در این دام بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
چون ابیات به انجام رسید، تونتاب از گریستن و شعر خواندن او گریان شد و گفت: ای فرزند، هنوز از بیماری و رنجوری نرسته ای از گریستن باز بایست که از بازگشت مرض همی ترسم و تونتاب ملاطفت و مزاح همیکرد ولی ضوءالمکان را خاطر به غربت خویش و دوری نزهت الزمان مشغول بود و سرشک از دیده می ریخت و این ابیات همی خواند:
درآمدم متألم به محنت آبادی
که بر زمین نشاطش فرح نکرده عبور
عنای من چو جفای زمانه بی پایان
بلای من چو خطای ستاره نامحصور
حجاب دیده من پرده صباح و مسا
کمند گردن من رشته سنین و شهور
نه دار محنتم از شمع اختران روشن
نه بیت عزتم از دور آسان معمور
و توتتاب نیز به گریستن ضوءالمکان و مردن زن خویش می گریست. ولکن پیوسته ضوءالمکان را دلداری داده مهربانی همی کرد تا اینکه روز بر آمد. تونتاب با ضوءالمکان گفت: مگر یاد شهر خود کرده ای؟ ضوءالمکان گفت: آری، بیش از این طاقت غربت ندارم. اکنون ترا به خدا می سپارم و خود با همین شترداران، اندک اندک خواهم رفت تا به شهر خویش برسم. تونتاب گفت: دوری تو بر من سخت دشوار است. من نیز با تو بیایم و نکویی بر تو تمام کنم و خدمت به انجام رسانم. ضوءالمکان فرحناک گشته گفت: خدا ترا پاداش نیکو دهاد.
پس تونتاب بیرون رفته درازگوشی بخرید و توشه آماده کرد و با
ضوءالمکان گفت: خدا مرا اعانت کند تا ترا مکافات بدهم که تو از نیکویی چیزی بر جا نگذاشتی. پس صبر کردند تا شب برآمد و ظلمت جهان را فرو گرفت، توشه به درازگوش نهاده راه بغداد پیش گرفتند. ضوءالمکان را کار بدین گونه شد.
اما نزهت الزمان خواهر ضوءالمکان، چون از ضوءالمکان جدا گشت و از کاروانسرا به در آمد، گریان شد و ندانست که به کدام سوی رود. خاطرش مشغول ضوءالمکان و خیال وطن و پیوندان از دلش به در نمی رفت و به درگاه خدا می نالید و این ابیات همی خواند:
مرا دلیست پریشان به دست غم پامال
چنان که هیچ کسم نیست واقف احوال
شکسته خاطرم و تنگدل چو حلقه میم
خمیده پشت و جفادیده گاه غصه چو دال
تنم ز مویه چو مو شد ز جور دور دغا
دلم ز غصه گردون دون ز ناله چو نال (= نی )
پس نزهت الزمان می رفت و به چپ و راست خویشتن نگاه می کرد. ناگاه شیخی بدوی با پنج تن عرب برسیدند و نزهت الزمان را دیدند که با عارضی چون قمر و پاره ای کهنه عبا بر سر همی رود. شیخ با خود گفت: این دختر بسی خداوند جمال است، ولی چنین می نماید که بی چیز و پریشان روزگار است. اگر از مردم این شهر یا مردم شهر دیگر باشد من ناگزیرم از آنکه او را به دست آرم. پس کم کم بر اثر او روان شد تا به کوچه ای تنگ رسیدند. بدوی نزهت الزمان را ندا داد و با او گفت: ای دختر، تو آزادی یا مملوک هستی؟ نزهت الزمان گریان گریان پاسخ داد که: به خدا سوگندت می دهم که بر ملالت من میفزای. بدوی گفت: ای دختر، مرا شش تن دختران بودند، پنج تن از ایشان بمرد و کوچکتر ایشان مانده است. من خواستم از تو بپرسم که از مردم این شهر، یا غریب هستی؛ بلکه ترا نزد او برم تا همدم و مونس او شوی و او به تو مشغول گردد و حزن خواهران فراموش کند و اگر کسی نداشته باشی ترا به فرزندی بگزینم. نزهت الزمان چون این بشنید با خود گفت: امید هست که در پیش این شیخ آسوده خاطر شوم. پس سر از حیا به زیر افکند و گفت: ای شیخ، من دختری هستم غریب و برادری بیمار و رنجور دارم. من با تو به خانه آیم و روزها نزد دختر تو بمانم. ولی چون شب شود باید نزد برادرم شوم. اگر شرط قبول کنی با تو بیایم و بدان که من عزیز بودم ذلیل گشته ام. من و برادرم از بلاد حجاز آمده ایم. بیم از آن دارم که او جای مرا نشناسد. بدوی چون سخن او بشنید با خود گفت: به مطلوب خود رسیدم. پس با نزهت الزمان گفت که: قصد من همین است که تو روزها مونس دختر من باشی و شبها به نزد برادر روی و اگر بخواهی برادر را نیز به خانه من بیاور.
الغرض، بدوی نرم نرم سخن می گفت و او را دلگرم همی کرد تا اینکه نزهت الزمان خواهش او بپذیرفت و بر اثر او روان شد. چون بدوی به یاران خود رسید ایشان بار بر شتران بسته و آماده ایستاده بودند. و این بدوی، قاطع الطریق و دزدی حیلت باز بود و حکایت دروغ می گفت و قصدش این بود که بیچاره نزهت الزمان را به دام حیله بیندازد. پس بدوی بر اشتری نشسته و نزهت الزمان را بر عقب خود سوار کرد و اشتر همی راندند تا شب از نیمه گذشت. و نزهت الزمان دانست که بدوی با او حیله کرده گریان شد و فریاد برکشید.
چون نزدیک سحر شد از اشتر به زیر آمدند. بدوی پیش نزهت الزمان آمد و با او گفت: ای دخترک روستایی، این گریه و فریادت بهر چه بود؟ اگر پس از این گریستن ترک نکنی ترا چندان بزنم که هلاک شوی. نزهت الزمان چون سخن او بشنید آرزوی مرگ کرد و با شیخ بدوی گفت: ای پیر خرف، و ای شیخ خبیث، من بسی از تو ایمن بودم. چگونه با من خیانت و مکر کردی؟ بدوی چون سخن او را بشنید گفت: ای پست ترین شهریان، ترا زبان هم بوده است که با من جواب گویی؟! پس تازیانه بگرفت و نزهت الزمان را بزد و گفت: اگر خاموش نشوی و گریستن ترک نکنی بخواهمت کشت. نزهت الزمان ساعتی نگریست و سخن نگفت. پس از آن برادر و بیماری او را یاد آورده بگریست.
روز دیگر نزهت الزمان با بدوی گفت: چه حیله باختی که مرا بدین کوهها بیاوردی و چه قصد داری؟ بدوی چون سخن او بشنید در خشم شد و تازیانه بگرفت و بر پشت و پهلوی او همی زد تا اینکه تنش فگار شد و روانش بکاهید. نزهت الزمان خود را به روی پای بدوی افکنده پایش را بوسه همی داد تا بدوی تازیانه بگذاشت و از آزردنش باز ایستاد ولی دشنامش داده گفت: اگر بار دیگر آواز گریه تو بشنوم زبان ترا می برم. نزهت الزمان ساکت شد و جواب بازنگفت. از ضرب تازیانه متألم و متأثر و در احوال خود و برادر، متفکر و متحیر بود که چگونه از عزت به ذلت و از صحت به بیماری افتاد و به غربت و تنهایی برادر همی گریست و این ابیات همی خواند:
مرا قد چو الف راست بود تا غایت
کنون ز غصه ایام شد خمیده چو دال
فتاده سر به کمندم اسیر پا در بند
به دست آمده دوران بی وفا چو غزال
منم اسیرشده در کف غم ایام
چو تیهویی که مقید شده به مخلب دال (= چنگ عقاب )
چون بدوی ابیات بشنید بدو رحمت آورد و دلش بر وی بسوخت برخاسته اشک از چشمانش پاک کرد و قرصه جوینش بداد و گفت: دوست ندارم که هنگام خشم، کس با من جواب گوید. پس از این با من از این سخنان مگو. من ترا به مردی که چون من خوب باشد بفروشم. او با تو چون من نیکوییها کند. نزهت الزمان گفت: هر آنچه خواهی کرد خوب است. پس نزهت الزمان را گرسنگی بی طاقت کرد. از آن قرصه جوین اندکی بخورد. چون شب از نیمه بگذشت بدوی با یارانش گفت اشتران آماده کردند.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.*سرشک: اشک چشم
*مکافات: پاداش و عوض
*بدوی: کنایه از عرب بیابانگرد
*قرصه جوین: نان جو
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

2,968 Listeners

0 Listeners