داستان‌های هزارویکشب

شب پنجاه و ششم


Listen Later

🌙شب پنجاه و ششم

ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"

چون شب پنجاه و ششم برآمد

 گفت: ای ملک جوانبخت، بدوی با آن جماعت گفت، اشتران آماده کردند. بدوی بر اشتری نشست و نزهت الزمان را با خود سوار کرد و همی رفتند که پس از سه روز داخل شهر دمشق شدند و در کاروانسرای سلطان فرود آمدند، ولی نزهت الزمان را از رنج سفر و از اندوه و حزن گونه زرد شده و همی گریست. بدوی با او گفت: ای دختر روستا، اگر تو از گریستن باز نایستی ترا نفروشم مگر به یهودی.

پس بدوی برخاست و نزهت الزمان را در مکانی بگذاشت و خود نزد بازرگانان رفت و با ایشان حدیث همی گفت تا اینکه گفت: من کنیزی آورده ام که برادرش بیمار است. برادر او در شهر قدس گذاشتم که شربت و دارو بخورد و قصد من این است که کنیز را بفروشم. ولی از روزی که برادرش بیمار گشته پیوسته گریان است و دوری برادر بر او دشوار گشته، همی خواهم که هر کس به او مشتری شود با او به نرمی سخن گوید و با او بگوید که برادرت در شهر قدس نزار و رنجور است و در نزد من بود. او را در خانه خود گذاشتم که شربت و دارو بخورد. هرکه با کنیز چنین گوید، من کنیز به او ارزان می فروشم.

آنگاه مردی از بازرگانان برخاست و سال عمر کنیز از بدوی باز پرسید. بدوی گفت: باکره و نورسیده و خردمند و با ادب و خداوند حسن و جمال است. ولی از روزی که برادرش را به شهر قدس فرستاده ام از دوری او محزون گشته و اکنون تنش نزار و گونه اش زرد است. بازرگان چون این بشنید با بدوی به نزد نزهت الزمان روان شدند و بازرگان با بدوی گفت: ای شیخ عرب، بدان که من با تو می روم و کنیزی که تو او را به عقل و ادب و حسن ستودی می خرم. ولکن با تو شرطی دارم. اگر آن شرط قبول کنی قیمت کنیز به تو می دهم وگرنه بیع و شری بر هم می زنم. بدوی گفت: ترا هر شرط باشد با من بکن. بازرگان گفت: مرا در نزد سلطان حاجتی است و آن این است که به پدر خویش، ملک نعمان، نامه بنویسد و مرا به او بسپارد. هرگاه کنیز بپسندد و حاجت من برآورده من قیمت کنیز بدهم وگرنه کنیز را رد کنم.

بدوی این شرط بپذیرفت. هر دو با هم برفتند و بدان مکان که نزهت الزمان در آنجا بود برسیدند. بدوی به در حجره ایستاده نزهت الزمان را آواز داد. نزهت الزمان جواب نگفت و گریان شد. بدوی با بازرگان گفت: کنیز همین است. تو با او بدان سان که گفته ام به نرمی سخن بگو و با او مهربانی کن. بازرگان به حجره درآمد. نزهت الزمان را دید دختری است قمر منظر و بدیع الجمال. او را خطاب کرده گفت:

حورا مگر ز روضه رضوان گریختی

جانا مگر ز خانه خاقان گریختی

یا زنده گشت باز سلیمان پادشاه

تو چون پری ز پیش سلیمان گریختی

بودند مادر و پدرت بر تو مهربان

آخر چه اوفتاد، کز ایشان گریختی

پس بازرگان سلامش کرد و به مهربانی بنواخت و از حالتش باز پرسید. نزهت الزمان به بازرگان نگاه کرده دید که مردی است باوقار و خوشروی. گفت: گمان دارم که این مرد به خریدن من آمده، اگر من از این رو گردان شوم در نزد بدوی ستمگر خواهم ماند و او مرا به ضرب تازیانه خواهد کشت و امید خلاص از این مرد بیشتر است تا آن بدوی ستمگر و شاید که این مشتری به شنیدن لهجه و سخن گفتن من آمده است. به از آن نیست که من جواب نیکو گویم و به گفتار خوش پاسخ دهم. پس با زبان فصیح گفت: علیک السلام و رحمه الله و برکاته و اما اینکه احوال مرا پرسیدی دشمنانت به روز من مباد. این بگفت و خاموش شد. بازرگان را از سخن گفتن او، عقل از تن و هوش از سر برفت و با بدوی گفت که: قیمت این کنیز چند است و این کنیز بس بزرگ منش است. بدوی در خشم شد و گفت: کنیز مرا بدراه مکن و چنین سخنان مگو. او از پست ترین مردم است و من او را به تو نمی فروشم. بازرگان از بدوی چون این سخن بشنید دانست که پیری است کم خرد. با او گفت: دل خوش دار که با همین عیب که تو گفتی او را همی خرم. بدوی گفت: قیمت چند خواهی داد؟ بازرگان گفت: فرزند را جز پدر کس نام ننهد، تو مقصود خویشتن بیان کن، بدوی گفت: باید که تو سخن گویی. بازرگان گفت: یا شیخ العرب، من دویست دینار به تو میشمارم و خراج سلطان و سایر چیزها با من باشد. بدوی چون این سخن بشنید در خشم شد و بانگ به بازرگان زد و گفت: برخیز و به راه خویشتن رو، اگر دویست دینار به پارچه عبای کهنه که در سر دارد بدهی نخواهم داد و من کنیز را نمی فروشم. نگاهش همی دارم که اشتر بچراند و آسیا بگرداند. پس بانگ به نزهت الزمان زد و گفت: ای پست ترین روستاییان[1]، ترا نفروشم. و با بازرگان گفت: من ترا خردمند می دانستم. به خدا سوگند که اگر از پیش من نروی سخنان ناخوش و درشت با تو بگویم. بازرگان با خود گفت که: این بدوی دیوانه است و قیمت این را نمی داند و در قیمت او هیچ چیز با من نخواهد گفت و این نیز به یک خزانه گوهر می ارزد. مرا چندان مال نیست که قیمت او تواند بود. ولی من آنچه که خواسته دارم اگر بدوی در بهای او از من بستاند مضایقه نکنم. پس بازرگان رو به بدوی آورده گفت: یا شیخ العرب، تنگدل مباش و با تندی سخن مگو و با من بازگو که این کنیز جامه حریر و زیور و زرین چه دارد؟ بدوی گفت: ای پلیدک، کنیزان را حریر و زیور به چه کار آید؟ سزاوار او این پارچه عبایی است که به خود در پیچیده. بازرگان گفت: اگر اجازت دهی روی وی را بگشایم و او را چنانچه رسم مشتریان کنیزان است باز بینم. بدوی گفت: خدا ترا نگاه دارد. این تو و این کنیز. آشکار و نهانش بازبین و اگر بخواهی عریانش ببین. بازرگان گفت: معاذالله، من بجز روی او جایی نبینم. پس بازرگان شرمگین شرمگین پیش رفت.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

[ 1- در مرجع روستایان آمده ]

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستان‌های هزارویکشبBy مهدی اکبری‌فر

  • 5
  • 5
  • 5
  • 5
  • 5

5

16 ratings


More shows like داستان‌های هزارویکشب

View all
پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,968 Listeners

داستان‌های هزار و یک شب by vavkhan واوخوان

داستان‌های هزار و یک شب

0 Listeners