
Sign up to save your podcasts
Or


🌙شب پنجاهم
ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"
موسیقی: سهراب پورناظری
چون شب پنجاهم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، ملکه ابریزه با سردار سواران ملک حردوب گفت که شما یک یک با او مبارزه کنید تا دلیرترین شما ظاهر شود. آن مرد گفت: به حق مسیح سوگند که راست گفتی، ولی نخستین مبارز جز من نخواهد بود. ملکه گفت: صبر کن تا من او را از حقیقت کار بیاگاهانم. اگر او قصد جنگ نکند شما را بدو راهی نخواهد بود. من و کنیزکان من و هرکه به دیر اندر است، جانها بر او فدیه کنیم. پس ملکه ابریزه شرکان را با خبر کرد. شرکان تبسم کرد و دانست که ملکه خدعه نکرده. آن گاه خویشتن را ملامت کرده با خود گفت: چگونه خود را به هلاکت انداختم. پس با ملکه گفت که: یک یک مبارزه بر ایشان ستم است. ده تن ده تن به جدال من بیایند.
آن گاه برخاسته لباس جنگ بپوشید و با شمشیر برکشیده بیرون رفت. چون سردار دلیران او را بدید بر او حمله آورد و شرکان نیز به مانند شیر غریدن گرفت و شمشیر بر کمر او بزد و دو نیمه اش ساخت. ملکه چون شجاعت شرکان بدید رتبه او نزدش افزون گشت. پس ملکه با دلیران گفت که: خون سردار بخواهید، برادر سردار دلیر نامدار بود. به مبارزت قدم گذاشت. شرکان مهلتش نداد و در حال دو نیمش کرد. آن شمسه خوبان بانگ
بر دلیران زد که خون یاران بخواهید. ایشان یک یک می آمدند و شرکان ایشان را همیکشت تا پنجاه تن بکشت. دلیران را یارای مبارزت نماند. همگی به یکبار حمله آوردند و شرکان، یلان را همی زد و همیکشت تا اینکه کس بر جای نماند. ملکه پیش آمد و شرکان را در آغوش گرفت و به قصر اندرش برد و گفت: ای شرکان، از چون تویی دست برندارم اگر چه به سرزنش رومیان گرفتار آیم. پس شرکان خون از شمشیر خود پاک کرد و این دو بیت بر خواند:
چون کوس ز پرخاش بود آوازم
چون تیر به سر به جنگ دشمن تازم
چون نیزه به تنها شکنم قلب عدو
چون تیغ برهنه بر سر او تازم
آنگاه ملکه دست او را ببوسید و خود نیز زرهی که در برداشت به در آورد. شرکان گفت: ای خاتون، از بهر چه زره پوش گشتی و چرا با تیغ برکشیده ایستاده بودی؟ ملکه گفت: از ایشان بر تو بیم داشتم. پس ملکه حاجبان را گفت: چرا فرستادگان ملک بی اجازه من به قصر من اندر شدند؟ حاجبان گفتند: فرستادگان ملک، خاصه سردار، حاجت به اجازت نداشتند. ملکه گفت: شما به عمد چنین کردید و می خواستید که مهمان من کشته شود. پس با شرکان گفت: ایشان را نیز بکش. شرکان ایشان را بکشت. آن گاه با شرکان گفت: چون راز پوشیده من بر تو آشکار شد اکنون حدیث خود با تو بازگویم. بدان که من دختر ملک حردوبم و نام من ابریزه است و آن عجوز که ذات الدواهی نام داشت مادر پدر من است و او پدر مرا از آمدن تو اآگاه ساخته و او ناچار حیلتی در هلاک من خواهد کرد. رای من این است که در این ملک نمانیم. ولی از تو می خواهم که با من نکویی کنی بدان سان که من با تو کردم. چون شرکان این سخن بشنید از غایت شادمانی دلش بتپید و گفت: به خدا سوگند که تا مرا روان اندر تن است هیچ کس به تو دست نخواهد یافت. ولکن ندانم که ترا به دوری پدر شکیبایی خواهد بود یا نه؟ ملکه گفت: آری، شکیبا شوم. شرکان او را سوگند داد و با هم پیمان بستند. ملکه گفت: اکنون دلم آرام یافت، ولی خواهش دیگر از تو دارم و آن این است که تو با سپاه خود پیش پدر بازگردی. شرکان گفت: ای خاتون. پدرم مرا به جنگ پدر تو فرستاده است و سببش مالی است که از اعراب گرفته و از جمله آن مال گوهری بوده است گرانبها. ملکه گفت: چون چنین است خاطر آسوده دار و من سبب دشمنی ملک قسطنطنیه و ملک حردوب را با تو باز گویم و آن این است که:
[ حکایت صفیه دختر ملک افریدون ]
در میان ما عیدی هست که عید دیرش نامند و هر سال در آن عید دختران ملوک و بزرگان و بازرگانان جمع آیند و هفت روز به دیر اندر بنشینند و من نیز از جمله ایشان بودم. چون دشمنی در میان پدید شد، پدرم مرا هفت سال از میان آن جمع منع کرد. اتفاقا سالی دختران ملوک و بزرگان در آن عید به دیر آمدند و از جمله ایشان صفیه دختر ملک قسطنطنیه بود. هفت روز در دیر بماندند. هشتمین روز بازگشتند. صفیه گفت: من به قسطنطنیه نخواهم رفت مگر از راه دریا. پس کشتی از برای او مهیا کردند. صفیه با خاصان خویش به کشتی بنشستند و همی رفتند تا اینکه باد مخالف، کشتی را از راه به در کرد. قضا را به دریا اندر یک کشتی از نصارای جزیره کافور بوده و پانصد تن از فرنگیان در آن کشتی بودند. چون کشتی حامل صفیه پدید شد، فرنگیان کشتی بدان سو راندند تا نزدیک شدند. طنابها به کشتی صفیه بستند و به نزدیک کشتی خودشان کشیدند و قصد جزیره کافور کردند. ساعتی نرفت که باد مخالف بوزید و کشتی را همی آورد تا به سامان مملکت ما رسیدند. ما بیرون رفته ایشان را بگرفتیم و کشتیم و کنیزکان و اموال را به غارت بردیم و در کشتی چهل تن کنیز بودند که صفیه یکی از ایشان بود. پس کنیزکان گرفته به نزد پدر بردیم و ما نمی دانستیم که دختر ملک افریدون در میان آن کنیزکان است. پدرم ده تن از کنیزکان بگزید و تتمه بر دیگران بخشید و از آن ده تن پنج تن با هدیه های قیمتی به پدر تو، ملک نعمان، فرستاد. ملک نعمان از آن پنج کنیز، صفیه دختر ملک افریدون را از برای خویشتن بگزید و در آغاز امسال ملک افریدون کتابی به پدر من فرستاد و در آن کتاب چیزها نوشته بود که نشایدش گفت و پدر مرا ترسانده و سرزنش کرده بود که شما دو سال است کشتی از دست فرنگیان گرفتید و از جمله آن چیزها که در کشتی بود دختر من صفیه با شصت تن از کنیزکان بودند و کس پیش من نفرستادید و مرا آگاه نکردید. من هم از بیم آنکه در میان ملوک، ننگ از برای من روی دهد، نتوانستم که حکایت دختر خویش فاش کنم و کار خود تا امسال پوشیده داشتم و کس نزد فرنگیان فرستاده سراغ دختر گرفتم. ایشان گفتند: ما از مملکت تو بیرونش نبرده ایم و باز ملک افریدون در کتاب نوشته بود که: اگر شما با من سر دشمنی ندارید و قصد شما دریدن پرده من نیست همان ساعت که کتاب من به شما رسد، دختر مرا نزد من بفرستید. هرگاه در این کار اهمال بورزید و بر من عصیان کنید هر آینه مکافات بدکرداری شما بکنم.
چون این کتاب به پدر من رسید دانست که صفیه دختر ملک افریدون در میان آن کنیزکان بوده. کار بر او دشوار شد و از کرده پشیمان گردید و حیران بود که صفیه را از ملک نعمان باز پس نتواند خواست، خاصه این روزها که ملک نعمان را از صفیه اولاد به هم رسیده. الغرض پدرم پس از آگاهی بر این کیفیت دانست که به ورطه بزرگ اندر است و چاره از هیچ رهگذر ندارد. پس جواب کتاب ملک افریدون بنوشت که ندانسته صفیه را به ملک نعمان فرستاده ام و ملک را از او فرزند به هم رسیده. چون جواب پدرم به ملک افریدون رسید از غایت خشم برخاست و بنشست و بجوشید و بخروشید و گفت: چگونه می شود که دختر من اسیر شود و دست به دست بگردد و او را بی مهر و عقد، چون کنیزکان مملوک شمرند. پس از آن گفت: به حق مسیح و به حق دین صحیح سوگند که آرام نگیرم و ننشینم تا این ننگ از خود بردارم و کاری کنم که پس از من در زبانها گفته آید و پیوسته می خواست حیلتی کند و کیدی سازد تا اینکه رسول به نزد پدرت ملک نعمان فرستاده و با سخنان دروغ او را از جای برانگیخته و او نیز سپاه آماده کرده روان ساخته و ملک افریدون را از این جنگ قصد این بوده که ترا دستگیر کند و سپاه ترا پراکنده و تلف سازد.
و اما آن به گوهر قیمتی که به پدر تو نوشته چگونگی آنها این است که سه گوهر بزرگ و قیمتی در نزد صفیه بود. پدر من آنها را از او بگرفت و به من داد. اکنون آنها نزد من است. تو به سوی سپاه خویش باز گرد و پیش از آنکه ایشان به شهر رومیان و فرنگیان داخل شوند ایشان را باز گردان که اگر ایشان به شهر اندر آیند خلاصی نخواهند یافت.
[باقی حکایت ملک نعمان و فرزندان او، شرکان و ضوءالمکان]
شرکان چون این سخنان بشنید دست ملکه ببوسید و گفت: منت خدای را که ترا سبب نجات من و سپاه من گردانید. ملکه گفت: تو به موکب باز گرد و سپاه بازگردان و رسولان ملک افریدون را دستگیر کن تا صدق مقال من بر تو ظاهر شود و من نیز سه روز پس از این نزد تو خواهم بود و با هم به شهر بغداد اندر شویم. چون شرکان قصد بازگشتن کرد ملکه گفت: عهد فراموش مکن. آنگاه ملکه از بهر وداع برخاست و گریان شد. شرکان را نیز به وجد و شوق بیفزود؛ سرشک از دیده فرو ریخت. ملکه ابریزه به گریستن او بگریست و این دو بیت بر خواند:
وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت
دل را غم جان رفته دامن بگرفت
اشکم بدوید تا بگیرد راهش
در روی نرسید دامن من بگرفت
پس شرکان از وی جدا گشته از دیر فرو آمد و بر اسب بنشست و از پل چوبین گذشته در میان درختان همی رفت تا به همان مرغزار رسید. سه تن سوار از دور پدید شدند. شرکان بر خود بترسید و تیغ برکشید. چون نزدیک شدند شرکان ایشان را بشناخت و ایشان نیز شرکان را بشناختند و از اسب پیاده شدند. وزیر دندان با دو امیر دیگر به شرکان سلام کردند. وزیر دندان سبب غیبت بازپرسید. ملک زاده همه ماجرای خویشتن که با ملکه در میان گذشته بود بیان کرد. وزیر دندان شکر خدای تعالی به جا آورد و سپاه را فرمان رحیل داد.
و اما رسولان ملک افریدون رفته بودند که ملک را از آمدن ملک زاده شرکان آگاه کنند. ملک پس از آگاهی، سپاه فرستاده بود که شرکان را بگیرند و سپاهش را بکشند و اسیر کنند. پس شرکان با سپاه خویش کوچیده همی رفتند تا بیست و پنج روز منازل سپردند و به سامان مملکت خویشتن برسیدند. از برای راحت در آنجا فرود آمدند. مردم بلوک و نواحی، جیره و علیق حاضر آوردند تا دو روز در آنجا برآسودند. پس از آن کوس رحیل بزدند و سپاهیان به قصد شهرهای خویشتن سوار شدند و شرکان با صد تن سوار در آنجا بماند. پس از ارتحال سپاه، شرکان نیز با آن یکصد تن سوار گشته دو فرسخ از منزلگاه دور شدند و در میان دو کوه به تنگنایی رسیدند. دیدند که از برابر، گردی جهان را فرو گرفت و چون گرد بنشست یکصد سوار دلیر که در اسلحه جنگ غوطه ور بودند پدید آمدند و بانگ به شرکان زدند و گفتند که: به آرزوی خود رسیدیم و بر غنیمت دست یافتیم. اکنون از اسبان فرود آیید و اسلحه و اسباب به ما سپارید تا ما بر جانهای شما ببخشیم و از کشتن شما درگذریم. شرکان چون این بشنید در خشم شد و گفت: ای پست ترین نصرانیان، اینکه جرئت کرده به سرزمین ما قدم نهاده اید بس نیست که با ما بدین گونه سخنان همی گویید؟ شما را گمان اینکه از دست ما خلاص خواهید یافت و به شهرهای خویش باز خواهید گشت! پس بانگ بر سواران خود زد و گفت: این سگان را از هم بپاشید. و خود نیز تیغ برکشیده به فرنگیان حمله آوردند و فرنگیان نیز دلیرانه به مصادمت پیش آمدند. تا شامگاه دلیران از هر دو طرف جدال کردند. چون تاریکی شب، جهان بگرفت، یلان از هم جدا گشتند. شرکان سواران خود جمع آورد دید کس را جراحتی نیست بجز چهار نفر که زخمهای سبک دارند. شرکان گفت: من همه عمر به قتال اندرم و بس دلیران دیده ام. چنین یلان شجاع ندیده بودم. سواران گفتند: ای ملک زاده، در میان ایشان سواری هست بس شجاع و دلیر، ولی با هرکدام از ماها که مقابل می شد چشم از او می پوشید و او را نمی کشت. به خدا سوگند که اگر فردا قصد کشتن ما کند یکی از ما جان به در نخواهد برد. شرکان از این سخن حیران شد و گفت: «چو فردا شود، فکر فردا کنیم».
و فرنگیان نیز به سرخیل خودشان گرد آمدند و گفتند که ما امروز از ایشان غنیمتی نبردیم. سرهنگ ایشان نیز وعده فردا بداد.
آن شب هر دو گروه در جایگاه خویش بسر بردند. چون روز برآمد، ملک زاده شرکان با دلیران بر اسب بنشستند و به مبارزت به میدان قدم نهادند. دیدند که فرنگیان صف کشیده ایستاده اند. شرکان گفت: به مبارزت مبادرت کنید. یکی از فرنگیان فریاد کرده گفت: امروز یک یک قتال خواهیم کرد. پس سواری از سواران شرکان به مبارزت قدم گذاشت و رجز همی خواند و همی گفت:
کند بدخواه را سر در گریبان
به کارم هر که مالد آستین را
چو گرزم من که میرانم به یک چوب
سگان حمله و شیران کین را
ز سختی چوب ما در شد به آهن
مبادا کسی خورد چوب چنین را
دلیری اشهب سوار از فرنگیان که هنوز خط به عارضش ندمیده بود اسب به میدان راند و زد و خورد همی کردند که فرنگی، مبارز شرکان را با نیزه سرنگون کرد و بازوان بسته اسیرش برد. فرنگیان شادی کردند و مبارز دیگر فرستادند. از مسلمانان نیز دیگری به میدان شتافت. ساعتی در زد و خورد بودند که فرنگی او را از اسب بینداخت و بازوان بسته اسیرش کرد.
پیوسته یک یک از مسلمانان به مبارزت میرفتند. فرنگیان اسیرشان همی کردند تا اینکه شب شد و تاریکی جهان را فرو گرفت و از مسلمانان در آن روز بیست سوار به اسیری برده بودند. شرکان چون این بدید کار به او دشوار شد و مصیبت بزرگ گردید و سواران خود را جمع آورده با ایشان گفت که: فردا خود به میدان شوم و بزرگ فرنگیان را به مبارزت بخواهم و از او بازپرسم که بدین سرزمین از بهر چه آمده اند و او را از جنگ بترسانم. اگر صلح کنند صلح کنیم وگرنه جنگ خواهم کرد. پس در آنجا بخسبیدند. چون روز برآمد هر دو گروه سوار گشته صف بر کشیدند. شرکان به میدان مبارزت قدم نهاده گفت:
منم آن زورمند هشت پهلو
که پهلو بشکنم خصمان دین را
کنم دروازه پیدا بهر زخمم
اگر کوبم حصار آهنین را
و سپهسالار فرنگیان نیز به مبارزت شرکان پیش آمده رجز همی خواند:
منم که نوبت آوازه صلابت من
چو صیت همت من در بسیط خاک افتاد
به هیج کار جهان روی برنیاوردم
که آسمان در دولت به روی من بگشاد
چون رجز به انجام رسانید، شرکان با دل پر خشم بدو حمله کرد و او نیز با شرکان به مصادمت برآمده و به جدال و حرب مشغول بودند تا اینکه تاریکی جهان را فرو گرفت. هر دو گروه به جای خویش بازگشتند. شرکان با سواران خود گفت که: تا امروز چنین دلیر و شجاعی ندیدم. ولی او را خصلتی است که از دیگران ندیده بودم و آن این است که هرگاه به خشم چیره می شود و مجال طعن می یابد نیزه به کف بگرداند و با ته نیزه بزند و من نمی دانم که کار من با او به کجا خواهد رسید. پس شرکان بخفت. چون روز برآمد سردار فرنگیان در میان میدان بایستاد و شرکان نیز به مبارزت قدم نهاد و تا شامگاه به قتال اندر بودند. آنگاه به مقر خویش بازگشتند. هر یک در مقام خویش شب را به روز آوردند و بامداد هر دو طرف سوار گشته به همدیگر حمله کردند و تا نیمه روز جدال همی کردند. آنگاه فرنگی حیلتی کرده لجام اسب شرکان بگرفت. قضا را در همان حال اسب فرنگی سکندری خورد و فرنگی بیفتاد. شرکان تیغ برکشید که او را بکشد. او بانگ به شرکان زد و گفت: چون زنان مغلوب شوند، دلیران را نشاید که با آنها چنین معامله کنند. شرکان چون این بشنید او را نیک نظر کرد دید که ملکه ابریزه است.
پس شمشیر بینداخت و زمین ببوسید و با ملکه گفت: چه ترا به این کار بداشت و این کارزار از بهر چه بود؟ ملکه گفت: قصد من امتحان تو بود و خواستم که پایداری تو در معرکه قتال ببینم و این سواران که می بینی همه کنیزان من هستند که سواران ترا غالب آمدند و اگر اسب من سکندری نمی خورد شجاعت و جلادت من نیز بر تو آشکار می گشت. شرکان به سخن او تبسم کرد و با او گفت: منت خدای را که نعمت وصال تو به من عطا کرد.
نوری از روزن اقبال درافتاد مرا
که از او خانه دل شد طرب آباد مرا
پس از آن ملکه بانگ بر کنیزان زد که رحیل را آماده شوید. کنیزکان فرمان بپذیرفتند. شرکان نیز به رحیل فرمان داد. پس همگی با هم بکوچیدند و تا شش روز همی رفتند. آنگاه شرکان با ملکه و کنیزان گفت که لباس فرنگیان بکنند.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.*خدعه: فریب
*مصادمت: رویارویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
By مهدی اکبریفر5
1616 ratings
🌙شب پنجاهم
ادامه حکایت "ملک نعمان و فرزندان او شرکان و ضوءالمکان"
موسیقی: سهراب پورناظری
چون شب پنجاهم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، ملکه ابریزه با سردار سواران ملک حردوب گفت که شما یک یک با او مبارزه کنید تا دلیرترین شما ظاهر شود. آن مرد گفت: به حق مسیح سوگند که راست گفتی، ولی نخستین مبارز جز من نخواهد بود. ملکه گفت: صبر کن تا من او را از حقیقت کار بیاگاهانم. اگر او قصد جنگ نکند شما را بدو راهی نخواهد بود. من و کنیزکان من و هرکه به دیر اندر است، جانها بر او فدیه کنیم. پس ملکه ابریزه شرکان را با خبر کرد. شرکان تبسم کرد و دانست که ملکه خدعه نکرده. آن گاه خویشتن را ملامت کرده با خود گفت: چگونه خود را به هلاکت انداختم. پس با ملکه گفت که: یک یک مبارزه بر ایشان ستم است. ده تن ده تن به جدال من بیایند.
آن گاه برخاسته لباس جنگ بپوشید و با شمشیر برکشیده بیرون رفت. چون سردار دلیران او را بدید بر او حمله آورد و شرکان نیز به مانند شیر غریدن گرفت و شمشیر بر کمر او بزد و دو نیمه اش ساخت. ملکه چون شجاعت شرکان بدید رتبه او نزدش افزون گشت. پس ملکه با دلیران گفت که: خون سردار بخواهید، برادر سردار دلیر نامدار بود. به مبارزت قدم گذاشت. شرکان مهلتش نداد و در حال دو نیمش کرد. آن شمسه خوبان بانگ
بر دلیران زد که خون یاران بخواهید. ایشان یک یک می آمدند و شرکان ایشان را همیکشت تا پنجاه تن بکشت. دلیران را یارای مبارزت نماند. همگی به یکبار حمله آوردند و شرکان، یلان را همی زد و همیکشت تا اینکه کس بر جای نماند. ملکه پیش آمد و شرکان را در آغوش گرفت و به قصر اندرش برد و گفت: ای شرکان، از چون تویی دست برندارم اگر چه به سرزنش رومیان گرفتار آیم. پس شرکان خون از شمشیر خود پاک کرد و این دو بیت بر خواند:
چون کوس ز پرخاش بود آوازم
چون تیر به سر به جنگ دشمن تازم
چون نیزه به تنها شکنم قلب عدو
چون تیغ برهنه بر سر او تازم
آنگاه ملکه دست او را ببوسید و خود نیز زرهی که در برداشت به در آورد. شرکان گفت: ای خاتون، از بهر چه زره پوش گشتی و چرا با تیغ برکشیده ایستاده بودی؟ ملکه گفت: از ایشان بر تو بیم داشتم. پس ملکه حاجبان را گفت: چرا فرستادگان ملک بی اجازه من به قصر من اندر شدند؟ حاجبان گفتند: فرستادگان ملک، خاصه سردار، حاجت به اجازت نداشتند. ملکه گفت: شما به عمد چنین کردید و می خواستید که مهمان من کشته شود. پس با شرکان گفت: ایشان را نیز بکش. شرکان ایشان را بکشت. آن گاه با شرکان گفت: چون راز پوشیده من بر تو آشکار شد اکنون حدیث خود با تو بازگویم. بدان که من دختر ملک حردوبم و نام من ابریزه است و آن عجوز که ذات الدواهی نام داشت مادر پدر من است و او پدر مرا از آمدن تو اآگاه ساخته و او ناچار حیلتی در هلاک من خواهد کرد. رای من این است که در این ملک نمانیم. ولی از تو می خواهم که با من نکویی کنی بدان سان که من با تو کردم. چون شرکان این سخن بشنید از غایت شادمانی دلش بتپید و گفت: به خدا سوگند که تا مرا روان اندر تن است هیچ کس به تو دست نخواهد یافت. ولکن ندانم که ترا به دوری پدر شکیبایی خواهد بود یا نه؟ ملکه گفت: آری، شکیبا شوم. شرکان او را سوگند داد و با هم پیمان بستند. ملکه گفت: اکنون دلم آرام یافت، ولی خواهش دیگر از تو دارم و آن این است که تو با سپاه خود پیش پدر بازگردی. شرکان گفت: ای خاتون. پدرم مرا به جنگ پدر تو فرستاده است و سببش مالی است که از اعراب گرفته و از جمله آن مال گوهری بوده است گرانبها. ملکه گفت: چون چنین است خاطر آسوده دار و من سبب دشمنی ملک قسطنطنیه و ملک حردوب را با تو باز گویم و آن این است که:
[ حکایت صفیه دختر ملک افریدون ]
در میان ما عیدی هست که عید دیرش نامند و هر سال در آن عید دختران ملوک و بزرگان و بازرگانان جمع آیند و هفت روز به دیر اندر بنشینند و من نیز از جمله ایشان بودم. چون دشمنی در میان پدید شد، پدرم مرا هفت سال از میان آن جمع منع کرد. اتفاقا سالی دختران ملوک و بزرگان در آن عید به دیر آمدند و از جمله ایشان صفیه دختر ملک قسطنطنیه بود. هفت روز در دیر بماندند. هشتمین روز بازگشتند. صفیه گفت: من به قسطنطنیه نخواهم رفت مگر از راه دریا. پس کشتی از برای او مهیا کردند. صفیه با خاصان خویش به کشتی بنشستند و همی رفتند تا اینکه باد مخالف، کشتی را از راه به در کرد. قضا را به دریا اندر یک کشتی از نصارای جزیره کافور بوده و پانصد تن از فرنگیان در آن کشتی بودند. چون کشتی حامل صفیه پدید شد، فرنگیان کشتی بدان سو راندند تا نزدیک شدند. طنابها به کشتی صفیه بستند و به نزدیک کشتی خودشان کشیدند و قصد جزیره کافور کردند. ساعتی نرفت که باد مخالف بوزید و کشتی را همی آورد تا به سامان مملکت ما رسیدند. ما بیرون رفته ایشان را بگرفتیم و کشتیم و کنیزکان و اموال را به غارت بردیم و در کشتی چهل تن کنیز بودند که صفیه یکی از ایشان بود. پس کنیزکان گرفته به نزد پدر بردیم و ما نمی دانستیم که دختر ملک افریدون در میان آن کنیزکان است. پدرم ده تن از کنیزکان بگزید و تتمه بر دیگران بخشید و از آن ده تن پنج تن با هدیه های قیمتی به پدر تو، ملک نعمان، فرستاد. ملک نعمان از آن پنج کنیز، صفیه دختر ملک افریدون را از برای خویشتن بگزید و در آغاز امسال ملک افریدون کتابی به پدر من فرستاد و در آن کتاب چیزها نوشته بود که نشایدش گفت و پدر مرا ترسانده و سرزنش کرده بود که شما دو سال است کشتی از دست فرنگیان گرفتید و از جمله آن چیزها که در کشتی بود دختر من صفیه با شصت تن از کنیزکان بودند و کس پیش من نفرستادید و مرا آگاه نکردید. من هم از بیم آنکه در میان ملوک، ننگ از برای من روی دهد، نتوانستم که حکایت دختر خویش فاش کنم و کار خود تا امسال پوشیده داشتم و کس نزد فرنگیان فرستاده سراغ دختر گرفتم. ایشان گفتند: ما از مملکت تو بیرونش نبرده ایم و باز ملک افریدون در کتاب نوشته بود که: اگر شما با من سر دشمنی ندارید و قصد شما دریدن پرده من نیست همان ساعت که کتاب من به شما رسد، دختر مرا نزد من بفرستید. هرگاه در این کار اهمال بورزید و بر من عصیان کنید هر آینه مکافات بدکرداری شما بکنم.
چون این کتاب به پدر من رسید دانست که صفیه دختر ملک افریدون در میان آن کنیزکان بوده. کار بر او دشوار شد و از کرده پشیمان گردید و حیران بود که صفیه را از ملک نعمان باز پس نتواند خواست، خاصه این روزها که ملک نعمان را از صفیه اولاد به هم رسیده. الغرض پدرم پس از آگاهی بر این کیفیت دانست که به ورطه بزرگ اندر است و چاره از هیچ رهگذر ندارد. پس جواب کتاب ملک افریدون بنوشت که ندانسته صفیه را به ملک نعمان فرستاده ام و ملک را از او فرزند به هم رسیده. چون جواب پدرم به ملک افریدون رسید از غایت خشم برخاست و بنشست و بجوشید و بخروشید و گفت: چگونه می شود که دختر من اسیر شود و دست به دست بگردد و او را بی مهر و عقد، چون کنیزکان مملوک شمرند. پس از آن گفت: به حق مسیح و به حق دین صحیح سوگند که آرام نگیرم و ننشینم تا این ننگ از خود بردارم و کاری کنم که پس از من در زبانها گفته آید و پیوسته می خواست حیلتی کند و کیدی سازد تا اینکه رسول به نزد پدرت ملک نعمان فرستاده و با سخنان دروغ او را از جای برانگیخته و او نیز سپاه آماده کرده روان ساخته و ملک افریدون را از این جنگ قصد این بوده که ترا دستگیر کند و سپاه ترا پراکنده و تلف سازد.
و اما آن به گوهر قیمتی که به پدر تو نوشته چگونگی آنها این است که سه گوهر بزرگ و قیمتی در نزد صفیه بود. پدر من آنها را از او بگرفت و به من داد. اکنون آنها نزد من است. تو به سوی سپاه خویش باز گرد و پیش از آنکه ایشان به شهر رومیان و فرنگیان داخل شوند ایشان را باز گردان که اگر ایشان به شهر اندر آیند خلاصی نخواهند یافت.
[باقی حکایت ملک نعمان و فرزندان او، شرکان و ضوءالمکان]
شرکان چون این سخنان بشنید دست ملکه ببوسید و گفت: منت خدای را که ترا سبب نجات من و سپاه من گردانید. ملکه گفت: تو به موکب باز گرد و سپاه بازگردان و رسولان ملک افریدون را دستگیر کن تا صدق مقال من بر تو ظاهر شود و من نیز سه روز پس از این نزد تو خواهم بود و با هم به شهر بغداد اندر شویم. چون شرکان قصد بازگشتن کرد ملکه گفت: عهد فراموش مکن. آنگاه ملکه از بهر وداع برخاست و گریان شد. شرکان را نیز به وجد و شوق بیفزود؛ سرشک از دیده فرو ریخت. ملکه ابریزه به گریستن او بگریست و این دو بیت بر خواند:
وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت
دل را غم جان رفته دامن بگرفت
اشکم بدوید تا بگیرد راهش
در روی نرسید دامن من بگرفت
پس شرکان از وی جدا گشته از دیر فرو آمد و بر اسب بنشست و از پل چوبین گذشته در میان درختان همی رفت تا به همان مرغزار رسید. سه تن سوار از دور پدید شدند. شرکان بر خود بترسید و تیغ برکشید. چون نزدیک شدند شرکان ایشان را بشناخت و ایشان نیز شرکان را بشناختند و از اسب پیاده شدند. وزیر دندان با دو امیر دیگر به شرکان سلام کردند. وزیر دندان سبب غیبت بازپرسید. ملک زاده همه ماجرای خویشتن که با ملکه در میان گذشته بود بیان کرد. وزیر دندان شکر خدای تعالی به جا آورد و سپاه را فرمان رحیل داد.
و اما رسولان ملک افریدون رفته بودند که ملک را از آمدن ملک زاده شرکان آگاه کنند. ملک پس از آگاهی، سپاه فرستاده بود که شرکان را بگیرند و سپاهش را بکشند و اسیر کنند. پس شرکان با سپاه خویش کوچیده همی رفتند تا بیست و پنج روز منازل سپردند و به سامان مملکت خویشتن برسیدند. از برای راحت در آنجا فرود آمدند. مردم بلوک و نواحی، جیره و علیق حاضر آوردند تا دو روز در آنجا برآسودند. پس از آن کوس رحیل بزدند و سپاهیان به قصد شهرهای خویشتن سوار شدند و شرکان با صد تن سوار در آنجا بماند. پس از ارتحال سپاه، شرکان نیز با آن یکصد تن سوار گشته دو فرسخ از منزلگاه دور شدند و در میان دو کوه به تنگنایی رسیدند. دیدند که از برابر، گردی جهان را فرو گرفت و چون گرد بنشست یکصد سوار دلیر که در اسلحه جنگ غوطه ور بودند پدید آمدند و بانگ به شرکان زدند و گفتند که: به آرزوی خود رسیدیم و بر غنیمت دست یافتیم. اکنون از اسبان فرود آیید و اسلحه و اسباب به ما سپارید تا ما بر جانهای شما ببخشیم و از کشتن شما درگذریم. شرکان چون این بشنید در خشم شد و گفت: ای پست ترین نصرانیان، اینکه جرئت کرده به سرزمین ما قدم نهاده اید بس نیست که با ما بدین گونه سخنان همی گویید؟ شما را گمان اینکه از دست ما خلاص خواهید یافت و به شهرهای خویش باز خواهید گشت! پس بانگ بر سواران خود زد و گفت: این سگان را از هم بپاشید. و خود نیز تیغ برکشیده به فرنگیان حمله آوردند و فرنگیان نیز دلیرانه به مصادمت پیش آمدند. تا شامگاه دلیران از هر دو طرف جدال کردند. چون تاریکی شب، جهان بگرفت، یلان از هم جدا گشتند. شرکان سواران خود جمع آورد دید کس را جراحتی نیست بجز چهار نفر که زخمهای سبک دارند. شرکان گفت: من همه عمر به قتال اندرم و بس دلیران دیده ام. چنین یلان شجاع ندیده بودم. سواران گفتند: ای ملک زاده، در میان ایشان سواری هست بس شجاع و دلیر، ولی با هرکدام از ماها که مقابل می شد چشم از او می پوشید و او را نمی کشت. به خدا سوگند که اگر فردا قصد کشتن ما کند یکی از ما جان به در نخواهد برد. شرکان از این سخن حیران شد و گفت: «چو فردا شود، فکر فردا کنیم».
و فرنگیان نیز به سرخیل خودشان گرد آمدند و گفتند که ما امروز از ایشان غنیمتی نبردیم. سرهنگ ایشان نیز وعده فردا بداد.
آن شب هر دو گروه در جایگاه خویش بسر بردند. چون روز برآمد، ملک زاده شرکان با دلیران بر اسب بنشستند و به مبارزت به میدان قدم نهادند. دیدند که فرنگیان صف کشیده ایستاده اند. شرکان گفت: به مبارزت مبادرت کنید. یکی از فرنگیان فریاد کرده گفت: امروز یک یک قتال خواهیم کرد. پس سواری از سواران شرکان به مبارزت قدم گذاشت و رجز همی خواند و همی گفت:
کند بدخواه را سر در گریبان
به کارم هر که مالد آستین را
چو گرزم من که میرانم به یک چوب
سگان حمله و شیران کین را
ز سختی چوب ما در شد به آهن
مبادا کسی خورد چوب چنین را
دلیری اشهب سوار از فرنگیان که هنوز خط به عارضش ندمیده بود اسب به میدان راند و زد و خورد همی کردند که فرنگی، مبارز شرکان را با نیزه سرنگون کرد و بازوان بسته اسیرش برد. فرنگیان شادی کردند و مبارز دیگر فرستادند. از مسلمانان نیز دیگری به میدان شتافت. ساعتی در زد و خورد بودند که فرنگی او را از اسب بینداخت و بازوان بسته اسیرش کرد.
پیوسته یک یک از مسلمانان به مبارزت میرفتند. فرنگیان اسیرشان همی کردند تا اینکه شب شد و تاریکی جهان را فرو گرفت و از مسلمانان در آن روز بیست سوار به اسیری برده بودند. شرکان چون این بدید کار به او دشوار شد و مصیبت بزرگ گردید و سواران خود را جمع آورده با ایشان گفت که: فردا خود به میدان شوم و بزرگ فرنگیان را به مبارزت بخواهم و از او بازپرسم که بدین سرزمین از بهر چه آمده اند و او را از جنگ بترسانم. اگر صلح کنند صلح کنیم وگرنه جنگ خواهم کرد. پس در آنجا بخسبیدند. چون روز برآمد هر دو گروه سوار گشته صف بر کشیدند. شرکان به میدان مبارزت قدم نهاده گفت:
منم آن زورمند هشت پهلو
که پهلو بشکنم خصمان دین را
کنم دروازه پیدا بهر زخمم
اگر کوبم حصار آهنین را
و سپهسالار فرنگیان نیز به مبارزت شرکان پیش آمده رجز همی خواند:
منم که نوبت آوازه صلابت من
چو صیت همت من در بسیط خاک افتاد
به هیج کار جهان روی برنیاوردم
که آسمان در دولت به روی من بگشاد
چون رجز به انجام رسانید، شرکان با دل پر خشم بدو حمله کرد و او نیز با شرکان به مصادمت برآمده و به جدال و حرب مشغول بودند تا اینکه تاریکی جهان را فرو گرفت. هر دو گروه به جای خویش بازگشتند. شرکان با سواران خود گفت که: تا امروز چنین دلیر و شجاعی ندیدم. ولی او را خصلتی است که از دیگران ندیده بودم و آن این است که هرگاه به خشم چیره می شود و مجال طعن می یابد نیزه به کف بگرداند و با ته نیزه بزند و من نمی دانم که کار من با او به کجا خواهد رسید. پس شرکان بخفت. چون روز برآمد سردار فرنگیان در میان میدان بایستاد و شرکان نیز به مبارزت قدم نهاد و تا شامگاه به قتال اندر بودند. آنگاه به مقر خویش بازگشتند. هر یک در مقام خویش شب را به روز آوردند و بامداد هر دو طرف سوار گشته به همدیگر حمله کردند و تا نیمه روز جدال همی کردند. آنگاه فرنگی حیلتی کرده لجام اسب شرکان بگرفت. قضا را در همان حال اسب فرنگی سکندری خورد و فرنگی بیفتاد. شرکان تیغ برکشید که او را بکشد. او بانگ به شرکان زد و گفت: چون زنان مغلوب شوند، دلیران را نشاید که با آنها چنین معامله کنند. شرکان چون این بشنید او را نیک نظر کرد دید که ملکه ابریزه است.
پس شمشیر بینداخت و زمین ببوسید و با ملکه گفت: چه ترا به این کار بداشت و این کارزار از بهر چه بود؟ ملکه گفت: قصد من امتحان تو بود و خواستم که پایداری تو در معرکه قتال ببینم و این سواران که می بینی همه کنیزان من هستند که سواران ترا غالب آمدند و اگر اسب من سکندری نمی خورد شجاعت و جلادت من نیز بر تو آشکار می گشت. شرکان به سخن او تبسم کرد و با او گفت: منت خدای را که نعمت وصال تو به من عطا کرد.
نوری از روزن اقبال درافتاد مرا
که از او خانه دل شد طرب آباد مرا
پس از آن ملکه بانگ بر کنیزان زد که رحیل را آماده شوید. کنیزکان فرمان بپذیرفتند. شرکان نیز به رحیل فرمان داد. پس همگی با هم بکوچیدند و تا شش روز همی رفتند. آنگاه شرکان با ملکه و کنیزان گفت که لباس فرنگیان بکنند.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.*خدعه: فریب
*مصادمت: رویارویی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

2,965 Listeners

0 Listeners