داستان‌های هزارویکشب

شب سی و نهم


Listen Later

🌙شب سی و نهم

ادامه حکایت "ایوب و فرزندان"

گوینده: شقایق

چون شب سی و نهم برآمد

گفت: ای ملک جوانبخت، چون خبر به والی رسید والی سوار شد و بیل داران با خود برداشته در پی من روان شد و من خاک بر سر کنان فریاد واسیدا می زدم تا اینکه به باغ اندر شدم. خواجه ام چون دید که من بر سر و سینه همی زنم و واسیدتی همیگویم، مبهوت شد و گونه اش زرد گردید و گفت: ای کافور، این چه حالت است؟ گفتم: چون به خانه رفتم، دیدم که دیوار خانه خراب شده و خاتون و فرزندانش در زیر خاک مانده اند. خواجه گفت: خاتون خلاص شد؟ گفتم: نخست خاتون بمرد. خواجه گفت: دختر کوچک من خلاص نگشت؟ گفتم: لا والله. خواجه گفت: استر سواری من چون شد؟ گفتم: دیوار خانه و طویله همه از هم فرو ریختند و هر چیز که به خانه و طویله بود به زیر خاک اندر بماندند و از آدمیان و گوسفندان و مرغان چیزی زنده نماندند و همگی پاره گوشت شده اند. اکنون از خانه و خانگیان هیچ بر جا نمانده و گوسفندان و مرغان و چهارپایان را گربه ها و سگان پاک خورده اند.

خواجه چون سخنان من بشنید جهان به چشمش سیاه شده خودداری نتوانست کرد و بر پای خاستن نتوانست. جامه های خویشتن بدرید و ریش بکند و دستار بینداخت و تپانچه بر سر و روی خویشتن همی زد تا اینکه خون از سر و رویش بر فت و فریاد وا ولدا و وا زوجتا برکشیده گفت: ای یاران، تا اکنون چنین مصیبت را جز من که دیده؟ بازرگانان نیز که یاران او بودند، فریاد برکشیدند و گریستند و خواجه ام از باغ به در آمد و از بس که تپانچه بر سر و روی خود زده بود راه رفتن نمی توانست

چون بازرگانان از باغ بر اثر خواجه بیرون شدند، گردی بدیدند و فریادها بشنیدند. چون نیک نگریستند گروهی دیدند که همی آیند و والی شهر در میان ایشان سوار است و پیوندان بازرگان خروشان و گریان با روهای گشاده همی آیند.

چون نزدیک شدند، نخستین کس که خواجه او را دید خاتون و فرزندان خواجه بودند. از دیدن ایشان شگفت مانده بخندید و حالت باز پرسید و ایشان نیز چون خواجه را بدیدند گفتند: شکر خدا را که ترا زنده دیدیم. پس فرزندان بازرگان خویشتن را در پای پدر بینداختند و در دامنش آویختند و گفتند: بر تو و یاران تو از افتادن دیوار چه رسید؟ خواجه با ایشان گفت: از خرابی خانه بر شما چه رفت؟ ایشان گفتند: حمد خدای را، تندرست هستیم و به خانه ما نیز آسیبی نرسیده ولکن غلام تو کافور سر برهنه و جامه دریده به خانه آمد و وا سیدا همی گفت. ما از سبب باز پرسیدیم، گفت: خواجه در باغ به پای دیواری نشسته بود، دیوار بیفتاد و بمرد. خواجه گفت: سبحان الله، کافور همین ساعت خروشان و فریاد کنان و وا سیدتا گویان آمد، من از سبب باز پرسیدم گفت: خاتون و فرزندانش جملگی بمردند. آنگاه خواجه نگاه کرد دید که دستار در سر ندارم و گریان و خروشان خاک بر سر میکنم. بانگ بر من زد و گفت: ای ناپاک، و ای پلیدک سیاه، این چه حادثه است بر پا کرده ای؟ به خدا سوگند پوست از تو بازگیرم و گوشت از استخوان تو جدا سازم. گفتم: به خدا سوگند هیچ کار به من نتوانی کرد که تو مرا با همین عیب خریده ای و جمعی گواه من هستند که تو دانسته ای که من در سالی یک بار دروغ می گویم و اینکه گفتم نیمه دروغ بود، چون سال به آخر رسد نیمه دیگر بخواهم گفت.

خواجه بانگ بر من زد که: ای بدترین غلامان، این همه آشوب که کردی هنوز نیمه دروغ است و نیمه دیگر هم خواهی گفت، از من دور شو که ترا آزاد کردم. گفتم: اگر تو آزادم کنی نخواهم رفت تا سال به انجام رسد و نیمه دروغ بگویم، چون دروغ تمام گویم آنگاه مرا به بازار برده به هر قیمتی که خریده ای و هر عیب که شرط کرده ای باز به همان قیمت و همان شرط بفروش و مرا آزاد مکن که صنعتی ندارم تا معاش بگذرانم و این مسئله شرعیه بود که با تو گفتم و فقیهان نیز در باب آزادی بندگان این را یاد کرده اند.

القصه، ما به گفتگو اندر بودیم که والی با جماعت بسیار گروه گروه برسیدند. خواجه ام نزد والی رفته ماجرا را بیان کرد و گفت: این پلیدک می گوید اینکه گفته ام نیمه دروغ است. چون مردم این را بشنیدند از این دروغ در عجب ماندند و دشنام به من داده نفرین همی کردند، ولی من ایستاده خندان بودم و می گفتم که: خواجه مرا چگونه تواند کشت که مرا با این عیب خریده است؟ چون خواجه به خانه باز آمد سرای خود ویران یافت و بیشتر آن خانه را من خراب کرده و بس چیزهای قیمتی که شکسته بودم. زن خواجه با او گفت که: فلان ظرف و فلان چینی را کافور شکسته. خواجه خشمناک شد و گفت: تاکنون چنین تخمه ناپاک ندیده بودم و هنوز نیمی دروغ گفته. اگر نیمه دیگر نیز بگوید چگونه خواهد شدن! یقین است در آن نیمه دیگر جنگ میان مردم شهر و یا جنگ میانه دو شهر خواهد بود. پس از آن خواجه از غایت خشم شکایت پیش والی برد و او مرا شکنجه کرد و چندان تازیانه به من زد که از خویش برفتم. آنگاه مرا پیش دلاک برد و هنوز به خود نیامده بودم که آلت مردی من ببریدند و داغها بر تن نهادند. چون به خود آمدم خواجه با من گفت: چنان که تو بهترین سالهای مرا تلف کردی، من نیز به گمان تو بهترین اعضای ترا ببریدم. آنگاه مرا به دلال داده به قیمت گران بفروخت و من پیوسته فتنه ها بر پا می کردم و به هر جایی که می رفتم آشوب همی انداختم و این خواجه به آن خواجه ام همی فروخت تا اینکه خلیفه مرا بخرید. پس از آن دروغ نگفته و آشوب نکرده م و خلیفه از من راضی است.

[ باقی حکایت غانم بن ایوب و قوت القلوب]

آن دو غلام به سخن کافور بخندیدند و گفتند: تو پلید بن پلید هستی. آنگاه غلام سیمین را گفتند تو نیز حکایت خویش بیان کن.

گفت: ای عموزادگان، اینکه شما گفتید طرفه حدیثی نبود. سبب بریده شدن آلت مردی من بس طرفه و عجیب است و حکایت من بس دراز است و اکنون وقت حدیث گفتن نیست که بامداد نزدیک است و چنین صندوق به دزدی آورده ایم. بسا هست صبح بدمد و ما به سبب این صندوق در میان مردم رسوا شویم و به کشتن رویم. شما همین ساعت برخیزید تا کارها به انجام رسانیم و از شغل خویشتن فارغ شویم. آنگاه سبب بریده شدن آلت خود بازگویم. پس شمع پیش گرفته به میان چهار گور اندر جایی از بهر صندوق بکندند و صندوق گذاشته خاک بر وی ریختند و از مقبره بیرون رفتند و از چشم غانم بن ایوب ناپدید گشتند.

چون مقام از ایشان خالی شد و غانم تنها ماند، خاطرش بدانچه در

صندوق بود مشغول شد و با خود می گفت: آیا به صندوق اندر چیست؟ پس صبر کرد تا فجر بدمید و جهان روشن گردید. غانم از درخت به زیر آمد و خاک از روی صندوق دور همی کرد تا صندوق پدیدار شد. پس صندوق به در آورد و سنگی گرفته قفل آن را بشکست و صندوق باز کرد. دختری ماهروی به صندوق اندر بیهوش افتاده دید که جامه فاخر و زیورهای زرین و قلاده های مرصع داشت و گوهرهای چند به قلاده اندر بود که یکی از آنها در قیمت برابر گنج خسروانی بود. پس غانم آن زیباصنم را از صندوق به در آورد و بر پشت بخوابانید. چون نسیم بر او بوزید و هوا به مغزش فرو شد، عطسه زد و پاره ای بنگ از گلویش به در آمد. ولی چنان بنگ بود که اگر پیل آن را بخوردی دو شبانه روز بیخود افتادی.

چون آن زهره جبین چشم باز کرد گفت: وای بر من، مرا از میان قصرها و غرفه ها و باغها بدینجا که آورد و به میان چهار گور چرا بگذاشت؟ غانم بن ایوب گفت: ای خاتون، نه قصرها دیده ام و نه غرفه ها و نه ترا به میان گورها آورده ام، ولکن خدای تعالی مرا بدینجا آورد تا ترا نجات دهم. آن ماهروی گفت: که مرا بدینجا آورد؟ غانم گفت: ای خاتون، سه تن خواجه سرایان سیاه ترا به صندوق اندر بیاوردند. پس ماجرا بیان کرد و از حکایت پری پیکر باز پرسید. دخترک گفت: ای جوان، شکر خدای را که مرا به چون تو نیکوخصال برسانید. اکنون برخیز و مرا در صندوق نه و در سر راه بایست و چهارپایی کرایه کرده صندوق بر آن بار کن و به منزل خویش برسان که این کار بر تو سودها بخشد و عاقبت نیکو خواهد بود و چون به خانه تو برسم حکایت خود باز گویم. غانم بن ایوب شادمان شد و از مقبره به در آمده از مردی استری کرایه کرد و به مقبره اش بیاورد. دختر به صندوق گذاشته صندوق بر استر بنهاد. چون دختر بسی خداوند حسن بود و زر و گوهر بی اندازه داشت، غانم شادان و فرحناک می رفت و صندوق همی برد تا به خانه خویش برسید. صندوق برآورده بگشود.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستان‌های هزارویکشبBy مهدی اکبری‌فر

  • 5
  • 5
  • 5
  • 5
  • 5

5

16 ratings


More shows like داستان‌های هزارویکشب

View all
پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,965 Listeners

داستان‌های هزار و یک شب by vavkhan واوخوان

داستان‌های هزار و یک شب

0 Listeners