
Sign up to save your podcasts
Or


🌙شب سی و ششم
پایان حکایت "انیس الجلیس"
موسیقی از استاد جلیل شهناز و منیر بشیر
چون شب سی و ششم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، چون خلیفه گفت من خطی به سلطان محمد بن سلیمان زینی نویسم علی نورالدین گفت: چگونه می شود که صیادی به ملوک خطی نویسد؟ هرگز این نخواهد شد. خلیفه گفت: راست گفتی ولکن من سبب را با تو باز گویم که من و او در یک دبستان پیش یک آموزگار بودیم. او را بخت یاری کرده سلطان بصره شد و خدا مرا صیاد کرد. اما او بسیار وفادار و حق شناس است. من هیچ تمنا از او نکرده ام مگر اینکه حاجت من برآورده. على خاقان چون این بشنید گفت: بنویس. خلیفه قلم و دوات گرفته پس از نوشتن بسم الله بنوشت که: این کتاب از هارون الرشید بن مهدی است به سوی سلطان محمد بن سلیمان زنی که پرورده نعمت من است و او را به پاره ای از مملکت خود نایب کرده ام. باید در همان ساعت که این کتاب زیارت کند و این خطاب بنیوشد خویشتن از نیابت معزول دانسته على بن خاقان را بر جای خود بنشاند و فرمان را مخالفت نکند والسلام.
پس نوشته را به علی بن خاقان داد. علی بن خاقان کتاب گرفته در حال از ایوان به زیر برآمد و به بصره روان شد. آن گاه شیخ ابراهیم با خلیفه گفت: ای پست ترین صیادان، دو ماهی از برای ما بیاوردی که به نیم درم ارزش نداشتند سه دینار از ما بگرفتی، اکنون می خواهی کنیز را نیز از دست ما بگیری. خلیفه چون سخن باغبان بشنید بانگ بر وی زد و به مسرور سیاف اشارت رفت که خود را آشکار کند و به شیخ حمله آورد.
و اما جعفر وزیر در همان ساعت که خلیفه جامه به صیاد داده بود، کسی را به دارالخلافه فرستاده بود که جامه از برای خلیفه بیاورد و از قضا جامه حاضر آورده بودند. در حال خلیفه جبه و دستار کریم صیاد برکند و بدان شخص که جامه آورده بود بداد و خود جامه های خلافت در بر گرد و پیش ابراهیم بایستاد. شیخ ابراهیم چون خلیفه را دید بشناخت. مبهوت شد و از شرمساری انگشتان همی خایید و با خود می گفت که: من به خواب اندرم و یا بیدار؟! خلیفه گفت: ایها الشیخ، این چه حالت است؟ شیخ را مستی از سر برفت و خویشتن از کرسی به زیر انداخته زمین ببوسید و این دو بیت بخواند:
این دو چیزم بر گناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر عقوبت میکنی مستوجبم
ور ببخشی، عفو، بهتر کانتقام
پس خلیفه از او درگذشت و کنیز را فرمود که باید به دارالخلافه روی. چون کنیز به دارالخلافه رسید، خلیفه از برای او منزلى جداگانه داد و خادمان و کنیزان از برای او بگماشت و با او گفت: بدان که خواجه ترا به سلطنت بصره فرستادم، انشاءالله تعالی خلعت از برای او خواهم فرستاد، ترا نیز با خلعت روانه سازم. کنیز در منزل خود بنشست.
و اما علی بن خاقان همی رفت تا به بصره رسید و به قصر سلطان برفت و فریادی بلند برکشید که سلطان فریاد وی بشنید و او را بخواست. چون در پیش سلطان حاضر شد، کتاب خلیفه بدو داد. چون خط خلیفه بدید بر پای خاست و سه کرت کتاب ببوسید و گفت: به جان و دل، فرمان خلیفه پذیرفتم. پس چهار قاضی و وزیر و امیران را بخواست که خویشتن معزول کرده ولایت به نورالدین بسپارد. در حال ابن ساوی وزیر حاضر شد. سلطان کتاب خلیفه بدو داد. چون کتاب بخواند بدرید و بر دهان نهاده
بخایید. سلطان محمد در خشم شده گفت: این چه کار است که کردی؟ معین بن ساوی گفت: علی بن خاقان خلیفه را ندیده و با وزیر او نیز ملاقات نکرده بلکه ورقه ای به دستش افتاده که از خلیفه توقیعی در آن ورقه بوده است و از مکاری هر چه خواسته نوشته است. چرا تو فریب تزویر او خورده خویشتن را معزول می کنی؟! نه از خلیفه توقیعی رسیده و نه خلیفه کس فرستاده. اگر او را سخن راست بودی حاجبی با خویشتن بیاوردی. تو اکنون او را به من بسپار که من او را به زندان کرده حاجبی به شهر بغداد بفرستم و چگونگی معلوم کنم. سلطان محمد را تدبیر او پسند افتاد و به خادمان گفت: علی بن خاقان را بر زمین افکندند و چندان بزدند که بیهوش شد. پس از آن به حکم سلطان بند بر پایش نهادند و به زندانبانی که قطیط نام داشت فرمان رفت که نورالدین را در زندان کرده شب و روز بیازارد. و زندانبان علی بن خاقان را به زندان برد و مصطبه را رفته و آب زده فرش بگسترد و متکا بنهاد. علی بن خاقان را بدانجا نشاند و بند از او برداشت و نکویی به او همی کرد.
و اما سلطان همه روزه زندانبان حاضر آورده به آزردن علی نورالدین تاکید می کرد و زندانبان چنان می نمود که آزارش همیکنم. ولی مهربانی می کرد تا اینکه چهل روز بر این بگذشت. روز چهل و یکم هدایا از جانب خلیفه آوردند. سلطان محمد را شگفت آمد و با نزدیکانش مشورت کرد که این هدایا چیست و از بهر کیست؟ همگی گفتند: هدایا از بهر سلطان جدید است. مگر معین بن ساوی که گفت: می بایست روز نخست او را بکشی. سلطان گفت: کشتن او را خوب به خاطرم آوردی. اکنون به زندان رو و او را بیاور تا بکشم. ابن ساوی گفت: همی خواهم که منادی در شهر ندا دهد که هر کس قصد تماشای کشته شدن علی بن خاقان دارد، پای قصر حاضر آید تا اینکه مردم شهر جمع آیند و دشمن مرا بدین حالت ببینند. سلطان گفت: هر چه خواهی بکن. پس وزیر از نزد سلطان بر آمد و با شحنه گفت که: منادی بفرستد و بدان گونه ندا دهد. چون منادی ندا در داد مردم محزون و گریان شدند و کودکان نیز در دبستانها از شنیدن آن ندا بگریستند و گروهی از مردم به پای قصر شتافتند و گروهی با وزیر به سوی زندان رفتند که نورالدین را بیاورند. چون وزیر با خادمان به زندان رسید، بانگ بر قطیط زندانبان زد که آن ناپاکزاده را بیاورید. قطیط گفت: ایها الوزیر، بس که او را آزرده ام، نزار گشته و از هلاکش چیزی نمانده. پس قطیط به زندان اندر شد و جامه های نورالدین برکند و جامه ای کهن بر وی بپوشانید و به نزد وزیرش آورد. نورالدین دشمن خود را دید که به انتظارش ایستاده و به کشتن او آماده است. گریان شد و گفت: از مکافات دهر ایمنی؟! ابن ساوی گفت: ای پسر فضل، مرا با این سخن می ترسانی؟ امروز ترا بکشم و دماغ مردم بصره بر خاک مالم و سخن ترا ننیوشم و گوش به سخن شاعر همیکنم که گفته است:
دمی آب خوردن پس از بد سگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال
پس ابن ساوی گفت: علی بن خاقان را بر استری بنشاندند و بر کوچه و بازار ندا همی دادند که این است پاداش آن که بر خلیفه دروغ بسته و در فرمان خلیفه تزویر کند. چون به شهر اندر بسی گردانیدند. آنگاه به پای قصر بیاوردند و به جلادش سپردند. جلاد به نورالدین گفت: المامور معذور. اگر حاجتی داری با من بگو که از زندگی تو ساعتی بیش نمانده و چون سلطان در منظره ایوان نشیند تو کشته خواهی شد. علی بن خاقان به چپ و راست نگاه کرده گریان شد. مردم نیز بر احوال او بگریستند. جلاد برخاسته قدحی آب به او داد. ابن ساوی چون این بدید از جا برخاسته قدح بشکست و آب بریخت و بر جلاد خشمگین شد و به کشتن نورالدین فرمان داد.
مردم بصره این گونه رفتارهای ابن ساوی را به خویشتن هموار نکرده و او را دشنام دادند و نفرین همی کردند که گردی برخاست. چون سلطان گرد را بدید گفت که: از سبب گرد مرا خبر دهید. وزیر گفت: بفرما نخست علی را بکشند. سلطان گفت: تا سبب گرد ندانم نخواهم کشت. قضا را آن گرد از جعفر برمکی وزیر و سواران او بوده است و سبب آمدنش اینکه خلیفه سی روز پس از فرستادن علی بن خاقان بنشست و حکایت او را فراموش کرد، تا آنکه شبی به قصری که انیس الجلیس در آنجا بود برفت. آواز انیس الجلیس را شنید که غمین و حزین همی گریست. پس خلیفه در بگشود. انیس الجلیس را نظر بر خلیفه افتاد برخاسته سه کرت زمین ببوسید. خلیفه گفت: کیستی و بهر چه گریانی؟
انیس الجلیس گفت: من هدیه على بن خاقانم و همی خواهم که به وعده خویشتن وفا کنی و مرا با خلعت به سوی او فرستی. خلیفه را دل بر وی بسوخت. جعفر برمکی را خواسته بگفت: اکنون سی روز است که از على بن خاقان خبری نرسیده، گمان دارم که سلطان او را کشته باشد ولکن ای جعفر، به تربت پاک پدرانم سوگند که اگر با او بد کرده باشند به پاداش کردار بد، ایشان را هلاک سازم و همین ساعت تو باید به بصره سفر کنی و از کار سلطان محمد سلیمان با علی بن خاقان آگاه گشته مرا خبر دهی. جعفر برمکی فرمان پذیرفت و روان گردید. چون جعفر به بصره رسید و هجوم مردم را بدید، از سبب جمع آمدن مردم باز پرسید. سبب را بیان کردند که علی بن خاقان را همی خواهند بکشند و مردم به تماشای او گرد آمده اند.
چون جعفر این را بشنید تند براند و زودتر به نزد سلطان رسید و با هم سلام کردند. جعفر وزیر، فرمان خلیفه با سلطان محمد باز گفت و سلطان را با وزیرش معین بن ساوی بگرفت و علی بن خاقان را بر جای وی به سلطنت بنشاند و سه روز در بصره بماندند. بامداد روز چهارم علی بن خاقان با جعفر برمکی گفت که: زیارت خلیفه را بسی آرزومندم. پس جعفر با سلطان محمد و معین بن ساوی و علی بن خاقان به بغداد روان گشتند. چون به بغداد رسیدند، به بارگاه خلیفه حاضر آمدند و خلیفه را از ماجرای علی نورالدین آگاه ساختند. خلیفه به خشم اندر شده با نورالدین گفت: شمشیر بگیر و ابن ساوی را بکش. علی بن خاقان شمشیر گرفته پیش رفت. ابن ساوی نیازمندانه نظری کرد و گفت: اگر من به مقتضای فطرت خویش بد کردم تو به مقتضای سجیت نیک خود پاداش بد مده. على بن خاقان شمشیر بینداخت. خلیفه گفت: ای نورالدین، او ترا فریب می دهد. پس خلیفه با مسرور گفت: تیغ بردار و این ناپاک را بکش. مسرور وی را بکشت. خلیفه با علی نورالدین گفت: آنچه آرزو داری از من بخواه. على بن خاقان گفت: خدا خلیفه را مؤید بدارد، مرا به مملکت بصره حاجتی نیست. من حضور خلیفه را بیش از همه چیز آرزومندم. آنگاه خلیفه انیس الجلیس را حاضر کرده به نورالدین بذل نمود و قصری از قصرهای عالی بنیان بدیشان داد و ضیاع و عقار و سایر مرتبات بهر او ترتیب داد و او را از ندیمان خود گرفت و نورالدین با عزت و رفاهیت همی زیست تا مرگش در رسید.
شهرزاد قصه به انجام رسانیده گفت: ای ملک این خوشتر از حدیث فرزندان ایوب بازرگان نیست و آن این بوده که:
حکایت ایوب و فرزندان
[ غانم بن ایوب و قوت القلوب]
در عهد گذشته، بازرگانی بود توانگر و پسری داشت چون آفتاب درخشنده که غانم بن ایوبش گفتندی و این پسر را خواهری بود که از بسیاری حسن و نیکویی فتنه اش می نامیدند. چون پدر ایشان بمرد، بسی مال به میراث بگذاشت.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
By مهدی اکبریفر5
1616 ratings
🌙شب سی و ششم
پایان حکایت "انیس الجلیس"
موسیقی از استاد جلیل شهناز و منیر بشیر
چون شب سی و ششم برآمد
گفت: ای ملک جوانبخت، چون خلیفه گفت من خطی به سلطان محمد بن سلیمان زینی نویسم علی نورالدین گفت: چگونه می شود که صیادی به ملوک خطی نویسد؟ هرگز این نخواهد شد. خلیفه گفت: راست گفتی ولکن من سبب را با تو باز گویم که من و او در یک دبستان پیش یک آموزگار بودیم. او را بخت یاری کرده سلطان بصره شد و خدا مرا صیاد کرد. اما او بسیار وفادار و حق شناس است. من هیچ تمنا از او نکرده ام مگر اینکه حاجت من برآورده. على خاقان چون این بشنید گفت: بنویس. خلیفه قلم و دوات گرفته پس از نوشتن بسم الله بنوشت که: این کتاب از هارون الرشید بن مهدی است به سوی سلطان محمد بن سلیمان زنی که پرورده نعمت من است و او را به پاره ای از مملکت خود نایب کرده ام. باید در همان ساعت که این کتاب زیارت کند و این خطاب بنیوشد خویشتن از نیابت معزول دانسته على بن خاقان را بر جای خود بنشاند و فرمان را مخالفت نکند والسلام.
پس نوشته را به علی بن خاقان داد. علی بن خاقان کتاب گرفته در حال از ایوان به زیر برآمد و به بصره روان شد. آن گاه شیخ ابراهیم با خلیفه گفت: ای پست ترین صیادان، دو ماهی از برای ما بیاوردی که به نیم درم ارزش نداشتند سه دینار از ما بگرفتی، اکنون می خواهی کنیز را نیز از دست ما بگیری. خلیفه چون سخن باغبان بشنید بانگ بر وی زد و به مسرور سیاف اشارت رفت که خود را آشکار کند و به شیخ حمله آورد.
و اما جعفر وزیر در همان ساعت که خلیفه جامه به صیاد داده بود، کسی را به دارالخلافه فرستاده بود که جامه از برای خلیفه بیاورد و از قضا جامه حاضر آورده بودند. در حال خلیفه جبه و دستار کریم صیاد برکند و بدان شخص که جامه آورده بود بداد و خود جامه های خلافت در بر گرد و پیش ابراهیم بایستاد. شیخ ابراهیم چون خلیفه را دید بشناخت. مبهوت شد و از شرمساری انگشتان همی خایید و با خود می گفت که: من به خواب اندرم و یا بیدار؟! خلیفه گفت: ایها الشیخ، این چه حالت است؟ شیخ را مستی از سر برفت و خویشتن از کرسی به زیر انداخته زمین ببوسید و این دو بیت بخواند:
این دو چیزم بر گناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام
گر عقوبت میکنی مستوجبم
ور ببخشی، عفو، بهتر کانتقام
پس خلیفه از او درگذشت و کنیز را فرمود که باید به دارالخلافه روی. چون کنیز به دارالخلافه رسید، خلیفه از برای او منزلى جداگانه داد و خادمان و کنیزان از برای او بگماشت و با او گفت: بدان که خواجه ترا به سلطنت بصره فرستادم، انشاءالله تعالی خلعت از برای او خواهم فرستاد، ترا نیز با خلعت روانه سازم. کنیز در منزل خود بنشست.
و اما علی بن خاقان همی رفت تا به بصره رسید و به قصر سلطان برفت و فریادی بلند برکشید که سلطان فریاد وی بشنید و او را بخواست. چون در پیش سلطان حاضر شد، کتاب خلیفه بدو داد. چون خط خلیفه بدید بر پای خاست و سه کرت کتاب ببوسید و گفت: به جان و دل، فرمان خلیفه پذیرفتم. پس چهار قاضی و وزیر و امیران را بخواست که خویشتن معزول کرده ولایت به نورالدین بسپارد. در حال ابن ساوی وزیر حاضر شد. سلطان کتاب خلیفه بدو داد. چون کتاب بخواند بدرید و بر دهان نهاده
بخایید. سلطان محمد در خشم شده گفت: این چه کار است که کردی؟ معین بن ساوی گفت: علی بن خاقان خلیفه را ندیده و با وزیر او نیز ملاقات نکرده بلکه ورقه ای به دستش افتاده که از خلیفه توقیعی در آن ورقه بوده است و از مکاری هر چه خواسته نوشته است. چرا تو فریب تزویر او خورده خویشتن را معزول می کنی؟! نه از خلیفه توقیعی رسیده و نه خلیفه کس فرستاده. اگر او را سخن راست بودی حاجبی با خویشتن بیاوردی. تو اکنون او را به من بسپار که من او را به زندان کرده حاجبی به شهر بغداد بفرستم و چگونگی معلوم کنم. سلطان محمد را تدبیر او پسند افتاد و به خادمان گفت: علی بن خاقان را بر زمین افکندند و چندان بزدند که بیهوش شد. پس از آن به حکم سلطان بند بر پایش نهادند و به زندانبانی که قطیط نام داشت فرمان رفت که نورالدین را در زندان کرده شب و روز بیازارد. و زندانبان علی بن خاقان را به زندان برد و مصطبه را رفته و آب زده فرش بگسترد و متکا بنهاد. علی بن خاقان را بدانجا نشاند و بند از او برداشت و نکویی به او همی کرد.
و اما سلطان همه روزه زندانبان حاضر آورده به آزردن علی نورالدین تاکید می کرد و زندانبان چنان می نمود که آزارش همیکنم. ولی مهربانی می کرد تا اینکه چهل روز بر این بگذشت. روز چهل و یکم هدایا از جانب خلیفه آوردند. سلطان محمد را شگفت آمد و با نزدیکانش مشورت کرد که این هدایا چیست و از بهر کیست؟ همگی گفتند: هدایا از بهر سلطان جدید است. مگر معین بن ساوی که گفت: می بایست روز نخست او را بکشی. سلطان گفت: کشتن او را خوب به خاطرم آوردی. اکنون به زندان رو و او را بیاور تا بکشم. ابن ساوی گفت: همی خواهم که منادی در شهر ندا دهد که هر کس قصد تماشای کشته شدن علی بن خاقان دارد، پای قصر حاضر آید تا اینکه مردم شهر جمع آیند و دشمن مرا بدین حالت ببینند. سلطان گفت: هر چه خواهی بکن. پس وزیر از نزد سلطان بر آمد و با شحنه گفت که: منادی بفرستد و بدان گونه ندا دهد. چون منادی ندا در داد مردم محزون و گریان شدند و کودکان نیز در دبستانها از شنیدن آن ندا بگریستند و گروهی از مردم به پای قصر شتافتند و گروهی با وزیر به سوی زندان رفتند که نورالدین را بیاورند. چون وزیر با خادمان به زندان رسید، بانگ بر قطیط زندانبان زد که آن ناپاکزاده را بیاورید. قطیط گفت: ایها الوزیر، بس که او را آزرده ام، نزار گشته و از هلاکش چیزی نمانده. پس قطیط به زندان اندر شد و جامه های نورالدین برکند و جامه ای کهن بر وی بپوشانید و به نزد وزیرش آورد. نورالدین دشمن خود را دید که به انتظارش ایستاده و به کشتن او آماده است. گریان شد و گفت: از مکافات دهر ایمنی؟! ابن ساوی گفت: ای پسر فضل، مرا با این سخن می ترسانی؟ امروز ترا بکشم و دماغ مردم بصره بر خاک مالم و سخن ترا ننیوشم و گوش به سخن شاعر همیکنم که گفته است:
دمی آب خوردن پس از بد سگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال
پس ابن ساوی گفت: علی بن خاقان را بر استری بنشاندند و بر کوچه و بازار ندا همی دادند که این است پاداش آن که بر خلیفه دروغ بسته و در فرمان خلیفه تزویر کند. چون به شهر اندر بسی گردانیدند. آنگاه به پای قصر بیاوردند و به جلادش سپردند. جلاد به نورالدین گفت: المامور معذور. اگر حاجتی داری با من بگو که از زندگی تو ساعتی بیش نمانده و چون سلطان در منظره ایوان نشیند تو کشته خواهی شد. علی بن خاقان به چپ و راست نگاه کرده گریان شد. مردم نیز بر احوال او بگریستند. جلاد برخاسته قدحی آب به او داد. ابن ساوی چون این بدید از جا برخاسته قدح بشکست و آب بریخت و بر جلاد خشمگین شد و به کشتن نورالدین فرمان داد.
مردم بصره این گونه رفتارهای ابن ساوی را به خویشتن هموار نکرده و او را دشنام دادند و نفرین همی کردند که گردی برخاست. چون سلطان گرد را بدید گفت که: از سبب گرد مرا خبر دهید. وزیر گفت: بفرما نخست علی را بکشند. سلطان گفت: تا سبب گرد ندانم نخواهم کشت. قضا را آن گرد از جعفر برمکی وزیر و سواران او بوده است و سبب آمدنش اینکه خلیفه سی روز پس از فرستادن علی بن خاقان بنشست و حکایت او را فراموش کرد، تا آنکه شبی به قصری که انیس الجلیس در آنجا بود برفت. آواز انیس الجلیس را شنید که غمین و حزین همی گریست. پس خلیفه در بگشود. انیس الجلیس را نظر بر خلیفه افتاد برخاسته سه کرت زمین ببوسید. خلیفه گفت: کیستی و بهر چه گریانی؟
انیس الجلیس گفت: من هدیه على بن خاقانم و همی خواهم که به وعده خویشتن وفا کنی و مرا با خلعت به سوی او فرستی. خلیفه را دل بر وی بسوخت. جعفر برمکی را خواسته بگفت: اکنون سی روز است که از على بن خاقان خبری نرسیده، گمان دارم که سلطان او را کشته باشد ولکن ای جعفر، به تربت پاک پدرانم سوگند که اگر با او بد کرده باشند به پاداش کردار بد، ایشان را هلاک سازم و همین ساعت تو باید به بصره سفر کنی و از کار سلطان محمد سلیمان با علی بن خاقان آگاه گشته مرا خبر دهی. جعفر برمکی فرمان پذیرفت و روان گردید. چون جعفر به بصره رسید و هجوم مردم را بدید، از سبب جمع آمدن مردم باز پرسید. سبب را بیان کردند که علی بن خاقان را همی خواهند بکشند و مردم به تماشای او گرد آمده اند.
چون جعفر این را بشنید تند براند و زودتر به نزد سلطان رسید و با هم سلام کردند. جعفر وزیر، فرمان خلیفه با سلطان محمد باز گفت و سلطان را با وزیرش معین بن ساوی بگرفت و علی بن خاقان را بر جای وی به سلطنت بنشاند و سه روز در بصره بماندند. بامداد روز چهارم علی بن خاقان با جعفر برمکی گفت که: زیارت خلیفه را بسی آرزومندم. پس جعفر با سلطان محمد و معین بن ساوی و علی بن خاقان به بغداد روان گشتند. چون به بغداد رسیدند، به بارگاه خلیفه حاضر آمدند و خلیفه را از ماجرای علی نورالدین آگاه ساختند. خلیفه به خشم اندر شده با نورالدین گفت: شمشیر بگیر و ابن ساوی را بکش. علی بن خاقان شمشیر گرفته پیش رفت. ابن ساوی نیازمندانه نظری کرد و گفت: اگر من به مقتضای فطرت خویش بد کردم تو به مقتضای سجیت نیک خود پاداش بد مده. على بن خاقان شمشیر بینداخت. خلیفه گفت: ای نورالدین، او ترا فریب می دهد. پس خلیفه با مسرور گفت: تیغ بردار و این ناپاک را بکش. مسرور وی را بکشت. خلیفه با علی نورالدین گفت: آنچه آرزو داری از من بخواه. على بن خاقان گفت: خدا خلیفه را مؤید بدارد، مرا به مملکت بصره حاجتی نیست. من حضور خلیفه را بیش از همه چیز آرزومندم. آنگاه خلیفه انیس الجلیس را حاضر کرده به نورالدین بذل نمود و قصری از قصرهای عالی بنیان بدیشان داد و ضیاع و عقار و سایر مرتبات بهر او ترتیب داد و او را از ندیمان خود گرفت و نورالدین با عزت و رفاهیت همی زیست تا مرگش در رسید.
شهرزاد قصه به انجام رسانیده گفت: ای ملک این خوشتر از حدیث فرزندان ایوب بازرگان نیست و آن این بوده که:
حکایت ایوب و فرزندان
[ غانم بن ایوب و قوت القلوب]
در عهد گذشته، بازرگانی بود توانگر و پسری داشت چون آفتاب درخشنده که غانم بن ایوبش گفتندی و این پسر را خواهری بود که از بسیاری حسن و نیکویی فتنه اش می نامیدند. چون پدر ایشان بمرد، بسی مال به میراث بگذاشت.
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

2,965 Listeners

0 Listeners