1001 شب

شب سی‌ونه - حکایت ایوب و فرزندان


Listen Later

به خدا سوگند هیچ کار به من نتوانی کرد که تو مرا با همین عیب خریده‌ای و جمعی گواه من هستند که تو دانسته‌ای که من در سالی یک بار دروغ می‌گویم و اینکه گفتم نیمۀ دروغ بود، چون سال به آخر رسد نیمۀ دیگر بخواهم گفت...



در شب‌های قبل شنیدیم غانم ابن‌ایوب بیرون دروازهٔ بغداد ماند و از هراس سه غلام سیاه در بالای درخت پنهان شد. غلام‌ها شروع کردند به روایت داستانشان. اینک در شب ۳۹ در میانۀ حکایت غلام دومیم که سالی یک بار دروغ می‌گفت و به خواجه‌اش گفت زن‌وبچۀ او مرده‌اند و به زن‌وبچه‌اش هم گفت خواجه مرده.

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

1001 شبBy studio senoghte