
Sign up to save your podcasts
Or


▨ شعر: بوسه
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
شنیدن این شعر با صدای شاعر
ــــــــــ
▨ نام شعر: کارخانه
▨ شاعر: منوچهر نیستانی
▨ با صدای: منو.چهر نیستانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــ
اینجا،
هر دکمهای به منبع برقیست متصل،
کارِ تلاشِ آهن و بازوست.
هر گوشه پیلواری، پولاد،
-روی زمینِ چرب-
خفتهست و دودِ عالم، با اوست
با سینهها رفاقتِ دیرینِ صبر و سل.
اینجا،
گلهای لفظ را {گلهای لفظهای شما را}
-نارسته از لبان-
توفان پرغریو هزاران چرخ،
از دودکش، به خارج انبار میبرد.
اینجا،
انبار انفجار مدامی پر از صداست،
بازی بیصدای لبان، پیکِ قلبهاست،
هر سینه، کورهای وز صد یاد مشتعل:
یاد غروب
(درهای آهنی بر روی پاشنه میچرخند
مردانِ چربِ خسته،
بیحرف
دستهدسته، بیرون میآیند...)
یاد غروب، و خانه...
- چه خوب، آه!
لم دادن و تمدد اعصاب،
با چایِ داغ، و شامِ لبِ حوض،
فریادِ بچهها،
برخوردِ دیگ و قاشقِ مطبخ
و آنگاه، خواب،
خواب...
چشمان نمیتوانند این دود را شکافت.
هر چهره، یک غریبهی دیگر،
با چشم باد کرده، با گونهی برآمده - از پشتِ درد و دود
شطِ مدامِ همهمه، اینجا،
خاموش میکند، (اگر نه بود!)
فریاد قلبهای شما را
طوفانِ بیامانی،
با خویش میبرد،
گلهای رنگرنگِ صدا را
▨
منوچهر نیستانی
از دفتر شعر دیروز، خط فاصله
منتشر شده به سال ۱۳۵۰
ــــــــــــ
پینوشت اول: تاریخ خوانش مربوط است به ۲۶ مهر ماه ۱۳۵۶ در شب نهم از شبهای شعر گوته.
پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
▨ نام شعر: ساعت اعدام
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــ
در قفلِ در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
در قفلِ در کلیدی چرخید
□
بیرون
رنگِ خوشِ سپیدهدمان
مانندهیِ یکی نتِ گمگشته
میگشت پرسهپرسهزنان روی
سوراخهای نی
دنبالِ خانهاش...
□
در قفلِ در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقصِ آب بر سقف
از انعکاسِ تابشِ خورشید
□
در قفلِ در
کلیدی چرخید.
▨
احمد شاملو - ۱۳۳۳
زندان قصر
از دفتر شعر هوای تازه
ـــــــــــــــــ
در دفتر «هوای تازه» تاریخ سرایش این شعر ۱۳۳۱ آمده اما طبق خاطرات سیروس شاملو در کتاب «چو روحِ آب» نشر هنر پارینه، تاریخ درست آن ۱۳۳۳ است و در زندان قصر سروده شده.
▨ نام شعر: شکاف
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــ
در اعدام خسرو گلسرخی
ـــــــــــــــــ
زاده شدن
بر نیزهی تاریک
همچون میلادِ گشادهی زخمی.
سِفْرِ یگانهی فرصت را
سراسر
در سلسله پیمودن.
بر شعلهی خویش
سوختن
تا جرقّهی واپسین،
بر شعلهی حُرمتی
که در خاکِ راهش
یافتهاند
بردگان
اینچنین.
اینچنین سُرخ و لوند
بر خاربوتهی خون
شکفتن
وینچنین گردنفراز
بر تازیانهزارِ تحقیر
گذشتن
و راه را تا غایتِ نفرت
بریدن. ــ
آه، از که سخن میگویم؟
ما بیچرازندگانیم
آنان به چِرامرگِ خود آگاهانند.
▨
احمد شاملو - ۱۳۵۴
از دفتر شعر دشنه در دیس
▨ نام شعر: به فردا (به گلگشت جوانان)
▨ شاعر: محمد زهری
▨ با صدای: محمد زهری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
_________
به گلگشتِ جوانان ،
یادِ ما را زنده دارید، ای رفیقان !
که ما در ظلمتِ شب ،
زیرِ بالِ وحشیِ خفاشِ خونآشام ،
نشاندیم این نگینِ صبحِ روشن را ،
به رویِ پایهٔ انگشترِ فردا.
و خونِ ما
به سرخیِ گلِ لاله
به گرمیِ لبِ تبداِر بیدل
به پاکیِ تنِ بیرنگِِ ژاله
ریخت بر دیوارِ هر کوچه
و رنگی زد به خاکِ تشنهٔ هر کوه؛
و نقشی شد به فرشِ سنگیِ میدانِ هر شهری
و این است آن پرندِ نرمِ شنگرفی که میبافید
و این است آن گلِ آتشفروزِ شمعدانی
که در باغِ بزرگِ شهر میخندد
و این است آن لبِ لعلِ زنانی را که میخواهید
و پرپر میزند ارواحِ ما
اندر سرودِ عشرتِ جاویدتان؛
و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را که میخوانید.
شما یاران نمیدانید
چه تبهایی تنِ رنجور ما را آب میکرد
چه لبهایی، به جایِ نقشِ خنده، داغ میشد
و چه امیدهایی در دلِ غرقآبِ خون، نابود میگردید .
ولی ما دیدهایم اندر نمای دورهٔ خود ،
حصارِ ساکتِ زندان ،
که در خود میفشارد نغمههای زندگانی را
{سرِ آزادِ مردان را فراز چوبههای دار}
و رنجی که اندرونِ کورهٔ خود میگدازد آهنِ تنها ،
تلسمِ پاسدارانِ فسون، هرگز نشد کارا
کسی از ما، نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن گام زد .
و این صبحی که میخندد به روی بامهاتان
و این نوشی که میجوشد میانِ جامهاتان
گواهِ ماست، ای یاران !
گواه پایمردیهای ما
گواه عزم ما
کز رزمها
جانانهتر شد!
▨
محمد زهری
▨ نام شعر: کاروان (گالیا)
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دیر است، گالیا!
در گوشِ من فسانهٔ دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟... آه
این هم حکایتیست.
اما، در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شبِ جشنِ تولّدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دخترِ همسالِ تو، ولی
خوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و نازِ سرانگشتهای تو
بر پردههای ساز،
اما، هزار دخترِ بافنده این زمان
با چرک و خونِ زخمِ سرانگشتهایشان
جان میکنند در قفسِ تنگِ کارگاه
از بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آن
پرتاب میکنی تو به دامانِ یک گدا.
وین فرشِ هفترنگ که پامالِ رقص توست
از خون و زندگانیِ انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دستِ هزار کودکِ شیرینِ بیگناه
چشمِ هزار دختر بیمار ناتوان...
دیرست، گالیا!
هنگامِ بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامهٔ رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگیست.
در رویِ من مخند!
شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلبِ شاد!
یارانِ من به بند:
در دخمههای تیره و نمناکِ باغشاه
در عُزلتِ تبآورِ تبعیدگاهِ خارک.
در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه.
زودست، گالیا!
در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدهست کاروان...
روزی که بازوانِ بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردهٔ تاریکِ شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
..
▨ نام شعر: هستن
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
گفت و گو از پاک و ناپاک است
وز کم و بیشِ زلالِ آب و آیینه
وز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانهای دارد که پرسد
چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این به سانِ شبنم خورشید
وآن به سانِ لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانهای دارم
با سبوی خویش، کز آن میتراود خون (زهر)
گفت و گو از دردناک افسانهای دارم؛
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر
نگینِ تاجِ خورشیدیم
ورنگونِ ژرفنای خاک
هرچهایم، آلودهایم، آلودهایم، ای مرد
آه، میفهمی چه میگویم؟
ما به «هست» آلودهایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بودهایم، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زر وَش هلالآسا، به سرهامان
ز افتخارِ
مرگِ پاکی، در طریقِ پوک
در جوار رحمت ناراستینِ آسمان بغنودهایم، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلودهایم، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر
بیغم
پاک میدانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربیِ سردِ سپیدهدم
سبز خطانی
که الواحِ سحر را سرخرو کردند
بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیانِ ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر میزد آنجا مرغ دَردم، ای کبوترها
که من ار مستم، اگر هوشیار
گر چه میدانم
به هست آلوده مَردم، ای کبوترها
در سکوت برجِ بیکس ماندهتان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان! های پاکان! گوی
میخروشم زار
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
از دفتر شعر زمستان
منتشر شده به سال ۱۳۳۵
ــــــــــ
پینوشت: شعر در نسخهی چاپ شده، با نسخهی این خوانش، جای واژهی «خون»، واژهی «زهر» آمده است
▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ موسیقی از: Volker Bertelmann
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
تقدیمنامهی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآباد
ـــــــــــــــــ
۱
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَد
آن که نهالِ نازکِ دستانش
از عشق
خداست
و پیشِ عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی «آری» میمیرد
نه به زخمِ صد خنجر،
و مرگش در نمیرسد
مگر آن که از تبِ وهن
دق کند.
قلعهیی عظیم
که طلسمِ دروازهاش
کلامِ کوچکِ دوستیست.
▨
احمد شاملو - ۱۳۵۲
از دفتر شعر ابراهیم در آتش
▨ نام شعر: از پنجره
▨ شاعر: یدالله رویایی
▨ با صدای: یدالله رویایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
بر بلندِ سبزِ چنار، از دور
آفتاب، بسته طلاییها
سایهها به زمزمهای خاموش
در نشیبِ تندِ جداییها
در فضای خسته، غمی بیمار
مُرده در نگاهِ کلاغ آواز
پیشِ دیده، میلهٔ ناهنجار
پشتِ پنجره، گذرِ سرباز
چه غروبِ بینفسِ تنگی
مژده در غریوِ کلاغش نیست
جغد هم گریخته، پروازی
در سکوتِ مردهٔ باغش نیست
جاده خالی از قدمِ قاصد
دل تپیده منتظرِ پیغام
همه خستگی، همه سنگینی
آسمان، روی چنار آرام
▨
یدالله رویایی
پاییز ۱۳۳۶ - زندان لشکر ۲ زرهی
از دفتر شعر «بر جادههای تهی»
▨ نام شعر: آرش کمانگیر
▨ شاعر: سیاوش کسرایی
▨ با صدای: سیاوش کسرایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
«...گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
د
From the publisher's feed
اینجا تعدادی از برجستهترین شعرهای متاثر از حزب کمونیست معاصر ایران را با صدای خود شاعر خواهیم شنید. برخی از این شعرهای این لیست در نقد کمونیست هستند و برخی توسط شاعران غیرکمونیست سروده شدهاند اما…
این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.
برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk