Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
روایتی از شوریدگی قلم شارمین میمندینژاد مؤسس جمعیت امام علی(ع) این پادکست، روایتگر قصههای واقعی و کمتر شنیده شدهای از تجربیات ۳۰ ساله شارمین میمندینژاد مؤسس جمعیت امام علی(ع)، در محلات حاشیه، رو... more
January 23, 2022تمام رُخِ نیمرُخ شده⭕️ تمام رُخِ نیمرُخ شده✳️ ششمین نوشته از سلسله یادداشت های هفتگی شارمین میمندینژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرقسکوت شبزده بیمارستان، تقسیمی است بین دردی که امید به درمانش میرود و مرگی که بیدرمان است. سال ١٣٨۶. ساعت ٢ نیمهشب در خاموشیِ طبقه منفیِ یک، خودم را به راهرویِ منتهی به آزمایشگاه و رادیولوژی میرسانم. زمزمهای زیرلب داشتم: «خدایا ! عاجزانه از تو کمک میخواهم. انتهای این راهرو، مرگ مظلومی دیگر نباشد». صدای خرخرِ چرخِ تخت، از خرناسه خواب زندگی بیدارم میکند. مییابمشان، هر دو تن را. آن مادر که بر تخت خوابیده و یکی از دختران عضو جمعیت امام علی(ع) در آن روزگار که تخت را به سمت اتاق رادیولوژی هُل میداد. آن دختر ٢١ ساله در عنفوان جوانی، به کوچههای خطرخیزِ اعتیادِ شهر زده بود و از تاریک ترین نقطه افیون، مادری را در عذاب یافته بود و بر درد او همه صبر و توکل و محبتی بالا شده بود؛ به حدی که احساس میکردم تخت مادر بر اهورایِ عشقِ آن دختر روان شده و کلماتِ مهر و امیدش، برای آن زن، به حد لالایی گوشنوازی نجوا شده بود. به آن تپشِ زیبای وصل نزدیک شدم. چیزی در انتهای آن راهرو،"هست"شده بود که با تشخیص سرطانی که برای آن زن داده بودند، به زودی نیست میشد و ترسم درماندنِ عاشقی جوان در هجر و فصلِ مادری رنجدیده بود. خدا را صدا میزدم که نگذار دوباره شاهد شکستن امید و عشق باشم. دم مسیحایی کجایی تا نفس بگیری در جان یکی زن مظلوم سرزمینم تا رستاخیزی کند از بستر مرگ، پیش چشمان تشنه منتظرانی که سهم عدالت این زن را میخواهند. بالاخره در این کائنات، جایی باید باشد که معجزهای اتفاق افتد. جرأتی یافتم که چهره مادر را بنگرم. تمام رُخَش، نیمرخ شده بود. چشم چپش را تخلیه کرده و گونه و فکش را تا پایین تراشیده بودند. تنها لبش به لبخندی در آن سویِ بیصورتِ صورتش، آواره و چروکیده بود. بچهسال مادری که در نوجوانی، به عقدِ مردی از افغانستان درآمده بود؛ مردی از شانههای زخمیِ پامیر که در پاورچینِ مرددِ مرغ مرگ بر زمین سوخته، آنجا که دیگر هیچ دانه مهری برای برچیدن نیست، هجرت کرده بود. سهمش از فرار از جنگ پنجشیر در این سو، شیره و تریاک و هروئین و خماری شد. نمیخواست کسی زندگیاش را تاراج کند، اما آن مرد، امروز غارتگر زندگی زن و فرزندش شده بود و در جنونِ مواد، همان کاری را با اهل خانهاش میکرد که متجاوزین با میهنش کرده بودند. مادر جوان سرش را بالا آورد و مرا ملتمسانه نگریست. ناگهان آهویِ میشیِ نگاهش بر جانم دوید و از خودم پرسیدم اگر این مادر بمیرد سرنوشت فرزندانش چه خواهد شد؟ آینده آن دو کودک که از سوءتغذیه شدید، در سن ٨ سالگی و ۴ سالگی به هیبت کودکی یک ساله مانده بودند، چه میشود؟ رنجِ شدید دو کودک را در تفاوت مهیب سن واقعی و سن زیستیشان وقتی به سخن در میآمدند، می فهمیدی. فهمِ ٨ سالگی در تنِ درمانده یک ساله! آن ایام، جمعیت امام علی(ع) آن قدر کوچک و نحیف بود که در برابر بیتوجهیها و بیعدالتیها، به راحتی جوانه نهالش خم میشد و میشکست. آن زن در بضاعتِ دانشجوییِ آن سالهایِ ما در مقابل افیون و جنگ، بدرقه شد و آرزوی تغییر احوال زندگی آن دو کودکش به صبح پس از مرگِ مادر و نیست شدن ناگهانی خانوادهاش، به یأس تبدیل شد. ده سال از شبِ مرگ آن مادر گذشته؛ اگرچه توان و یارانمان افزون شده، همچنان جنگ، همسایه ویرانی ماست و افیون، همدم خانههایمان، مادران چشم و چهره میبازند و فرزندانشان، بار هشت سالگی را در قامت یک ساله بر دوش می کشند و هنوز سکوتِ شب زده این روزگار، تقسیمی است بین دردی که امید به درمانش میرود و مرگی که بیدرمان است....more17minPlay
December 19, 2021گریستنت دلیل سلامتی توست⭕️ گریستنت دلیل سلامتی توست (متن کامل)✳️ پنجمین نوشته از سلسله یادداشت های هفتگی شارمین میمندینژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرقفنتانیل هزار برابر قویتر از هروئین است. رگ میگیرد. ذرهای هروئین و فنتالین درهم میآمیزد و به سرِسوزنی تزریق میکند. جنونِ خونبازی. باز این داستانِ پیگیری خانه درمانِ جمعیت امام علی(ع) است که تکرار شده و مرا به خاطرهای دور درسال ١٣٧۵ میبرد. ٢۶ سال داشتم. هنوزپاسخ موجودیت خود را نیافته بودم که سردرآخور ازدواج کردم و پاسخ بودنم را به عجله فرزندِ دختری دادم. چشمروشنیای برای معنای زندگی و شیفته شادی نخستین درآغوش گرفتن، چشم گشودنش، خاطره گریستنش، خوابی که برچشمهایش سنگین میشود و زیباتر، آن زمان که اولین کلمه را میگوید. اما تمام این خاطرات شیرین که طعم بودن را دلنواز میکند، درکنار یک لحظه تلخ، رنگ میبازد: اولین بیماری فرزند. دخترم را تب کرده به پناه آغوشم کشیدم و راهی بیمارستان شدم. همه مهرم را درمحیطِ شرمنده بازوانم جمع کرده بودم، انگار بخواهم از او در برابر معصیتِ زندگی محافظت کنم. زندگیای که من به او داده بودم. ذکرم بر گوشهایش نجوا میشد که نترس از این شبِ تبزده که من اینک برای تو پدر هستم. به بیمارستان کودکان میرسم. از پلههای بخش اورژانس به سمت پایین میدوم. میخواهم به سرعت خودم را به اتاق طبیبی برسانم که مواجه با انبوهِ انتظار پدران و مادرانی میشوم که فرزندان تبزدهشان را به بیمارستان آوردهاند. سرتاپا نگرانند و آشفته و قطعا باید نوبت نگهدارم در این همهتب و رنج؛ اما این تبِ عشق و نازِ فرزند و نیاز مادر و پدر، با تبی که از ترکیب فنتالین و هروئین به وجود میآید، تفاوتی غریب دارد. بالاخره نوبتمان میشود. دخترکوچکم را پیش طبیب میگذاریم. معاینهاش میکند و میگوید: «هیچ چیز نیست، یک بیماری ساده فصلی». باغمِ تمام میپرسم پس چرا این قدرگریه میکند و پاسخ میشنوم: «گریه کودک طبیعی است. علامت سلامتی است». بچه را با کیسهای دارو بر سر دست میگیرم و مطمئنتر با دلی محکم از بیمارستان بیرون میآییم. تازه متوجه دور و برمان شدهایم. حال زیر رقصنور چراغ چشمکزنِ راهنمایی خیابان، پدری را میبینیم که در پتوپیچی، نوزادی به دست گرفتهاست. پلکِ نورِ قرمزِ چراغِ راهنما بر صورت کودک. میایستیم، دلسوزانه. به سراغ پدر و فرزند میرویم. پلکِ نورِ زرد. معصومیتی زیبا درست مثل سجاده پیچیده شده درکنار قرآن و آینهای برطاقچه احترام، با خوابِ سکوت درچشمانش. از پدر میپرسیم چهشدهاست؟ میگوید: «فرزندم تب کرده و من پولی برای بستری کردنش ندارم». دستم به تبرک چهره آن نازنین بالا میآید و به اشارهای بر پیشانیاش، تبی داغ انگشتانت را میگزد. پلک سبزِ چراغِ راهنما. حال که فرزندِ من از هیبت بیماری گذشته، بگذار پدری را در پشت این بیمارستان معطل نکنم. هر چه که در جیب دارم به او میدهم تا در بستری کردن فرزندش، موجودیتِ من نیز آرام گیرد. اما به نظرم میرسد که چیزی سرِجایش نیست. آن مردِ سراپامرتب و معقول، نگاه پدری نگران را نداشت. تشکری ساده میکند و اندکی دست دست، تا ما دور شویم. وقتی که دورتر میروم، میبینم که او به بیمارستان نمیشود. شعبدهبازی است که در پتویِ رنج، معجزه بودنِ معصومیتی را رونما میکند تا درشبِ دردِ بیدرمانِ این شهر، از عابران، اسکناسِ ترحم بگیرد. به ماههای بعد، دوباره به خاطر بیماری، فرزندم را به همان بیمارستان بردم و همان مرد را باهمان پتو و همان وضع دیدم؛ تنها تفاوت، نوزادِخاموشِ"دیگری"بود که به آغوش داشت!امروز دیگر میدانم پارهپوشی رذل، ضربی بر رگ نوزادی میگیرد و به سرِسوزنی، ترکیب هروئین و فنتالین را تزریق میکند. بهآنی، سکوت، جای نوزاد را میگیرد. مرد سراپا مرتب میشود تا با نمایی معقول، راهِ دلسوزی مردم را بگیرد. حداقل آسیبِ این ترکیبِ شیطانی، از بین رفتن کلیههای کودک است و با تکرار این عمل، عمرش به چند ماه نمیکشد و ما در امروزِ بارانزدهبهاری، در خانه درمان جمعیت امام علی(ع)، فرزند دیگری را با این احوال، پیگیر میشویم تا از خونبازی بیرونش کشیم. ققنوسِ قنداقِ دردِ بیدرمانی! معصومِ نازنینم! کلمهای گوی کلمتُالله! تا سکوت افیونِ سرزمینم محو شود. گریه کن نوزادِ من که گریستنت دلیل سلامتی توست.🌐 منبع: روزنامه شرق (یکشنبه، ٢٧ فروردین ٩۶)...more17minPlay
November 15, 2021هبوط اشکها بر بودن بیدلیل⭕️ هبوط اشکها بر بودن بیدلیل✳️ چهارمین نوشته از سلسله یادداشتهای هفتگی شارمین میمندینژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرقاز جادههای مرگبار نوروزی، شاعری بر بستر درد افتاده بود. به بالین قیصر امینپور رفته بودم. چند پرستار در کشوقوسش بودند. نخستین چیزی که نظرم را گرفت، سر تراشیده و بخیههای درشتی بود که از پیشانی تا پشت گردنش کشیده شده بود. تا که مرا دید، بعد از خوشوبشی ساده، شاعرانه پرسید: «من به چه کسی زدم که به من میزنند؟!». مظلومانه منظورش این بود که این همه درد، بازتاب کدام کردار من است؟ آن زخمهای درشت زیربخیه مرا به سر شکسته کودکی با سینی دمرشده بامیه در تاریکی شب گذری میبرد. تیرماه ٦٥ بود. در سوزان تابستان، پشهای رؤیای نمرودیام را گوش میگزید و من به شبکُشی از خواب برمیخاستم. تن بیجانشدهام را به خیابان میکشیدم تا کمی تازه شوم. قدمهایم ناآگاه مرا در دهان کوچههای تنگ فرو میبرد. میترسیدم. خصوصا از بازی وهم سایههایم که در شب بازیگوشانه در پشتسرم جان میگرفت. هیچکس نبود در خلوت آن خیابانهای وقت خواب، چه توقع است از بودن یکی کودک گریان نشسته بر سر سینی دمرشده بامیه؟ ناگهان در خلوت خیابان، پسربچهای دیدم با سری بیمو که بخیههایی درشت و بیرحم بر آن، دلخراش میآمد. پسربچه ضجه میزد و به خود دشنام میداد. مگر میتوانستی از او عبور کنی؟! فقط یک قدم مردد، از او فاصله گرفتم. بعد از آن بهسرعت کنارش نشستم و پرسیدم که چه شده. در بیتابی تمام، مثل اسفند بر آتش، از گوشهای به گوشه دیگر جهید و فقط فریاد و ناله تحویلم داد. اصرارم بیشتر شد که چه شده. هیچ نمیگفت. فقط ناله و رعشهای که بر تمام اندامش افتاده بود. شانههایش را گرفتم و سعی کردم سؤالم را در جان بیقرار او بنشانم. در این گیرودار بودم که پسربچهای کوچک و نحیفتر از بامیهفروش گریان، از گوشهای میانمان راه گشود و نشست. حیرت کردم. بیهیچ مقدمهای گفت: «آقا! یه بار مثل الان حواسش نبوده، بامیه رو ریخته زمین، شب بیپول رفته خونه، باباش سرش رو شکسته. الانم میترسه بره خونه». با گفتن این جمله، بامیهفروش بیشتر گریه و فریاد کرد. جای شکستگی درشت سر پسربچه و این داستان تلخ، هر دلی را ریش میکرد. تو به چه کسی زدی که تو را اینچنین زدهاند؟! ! گیج شدم. میخواستم هرطور شده آن پدر را ببینم و سؤالی که همه وجودم شده بود، از او بپرسم. از من اصرار و از آن کودکان، فریاد درد و گریه. آنقدر گریستند که تسلیم شدم و برای پایان گریهها، پول کل بامیههای بر زمین ریخته را که کم هم نبود، به آن دو کودک دادم. به محض آنکه پول را گرفتند، اشکهایشان و التماس و احساسشان، ناگهان خشک شد و با نفرت تمام، دست محبت مرا پس زدند و از آغوشم برخاستند و بهسرعت، بامیههای ریخته را از کف زمین جمع کردند و بر سینی گذاشتند و مرا در خیابان، با پرسشهای سختی تنها گذاشتند. بهاجبار باید در این تنهایی و پرسش، راهم را میگرفتم و میرفتم. به شبهای دیگری، خواب را بر خود حرام کردم و در همان کوچه شدم. پسربچه به همانگونه در همان نقطه با هاشور بخیههای درشت سرش و سینی دمرشده بامیههایش، نشسته بود و زاری میکرد. خودش را به نشناختن من میزد؛ سختتر از هر شب دیگر. میگریست. هبوط اشکها بربودن بیدلیل. لحظه تحویل سال ٩٦، با همان سین سؤالم بر سفره هفتسین در کنار ٨٠٠ کودک پردردم که از کوچههای بیسرانجامی در پناه جمعیت امامعلی(ع) گردهم آوردهام، نشستهام و از خود میپرسم: مگر میشود پدری پناه فرزندانش نباشد؟!...more16minPlay
October 19, 2021خانه دوست کجاست؟⭕️ خانه دوست کجاست؟بودن یا نبودن مسئله این است✳️ سومین نوشته از سلسله یادداشتهای هفتگی شارمین میمندینژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرقبود. وقتی که شهر رنگ صبح نگرفته بود. از خانه زمستان ٦٦ بیرون میزدم و با بههمریختگی نوجوانیام برای گشودن راز معمای بودن با اندکی شعر سهراب به کوچههای حجلهزده جنگ میشدم و در بوی خنک صبح و صدای جاروی رفتگر که خواب خیال چهارراه ولیعصر را میربود او را میدیدم؛ فیروزه، دختر کوچک فالفروش را که با چادر سفید پارهاش مثل مه میان درختان پارک دانشجو پیدا و پنهان میشد. بود و تا مرا میدید به سمتم میدوید، از دویدن کودکانهاش خجالت میکشیدم با آن دمپایی مندرس نامناسب؛ پیش پایش به استقبال مینشستم تا نگاهم مبادا از اوجی بر او افتد. چشمان آبی پُر از زندگیاش هرچه یأس را از دلت میشست؛ تُرد وجود نوجوانیام در مقابل طراوت بازیهای کودکانهاش تازه میشد. چه بودنی! با مظلومیت و معصومیتش، بود میشدم و با فکر به آنهمه رنجش، نبود میشدم. چرا باید این فرزند لبالب از فقر در خالی این کوچهها پیش از آنکه مردمان از خواب بخیزند به گدایی و فالفروشی بیاید و زمستان و تابستان تا پاسی از شب پس از آنکه خواب همه را ربود، کوچهها را ترک کند؟ خانه دوست کجاست؟ بهراستی او کجا میرود؟ پول این فالفروشی چه میشود؟ دختربچهای دیگر در آن سوی چهارراه، جایی که امروز دانشگاه آزاد قرار دارد، با رسوب گرد غم و درد بر چهرهاش و معصومیتی که در ١٠ سالگی تاراج شده بود، مینشست. او به هیچ لبخند مهری پاسخ نمیداد و هر نگاه را با کاسبی جواب میداد و بیشتر اوقات هم دامن کهنهاش را بالا میزد و پا در جوی آب فرومیبرد. آب را گل کردند. روی زیبایی در جویبار این شهر گم شده است. شاید این عاقبت نزدیکِ فیروزه کوچک باشد، اما آنچه که مهیب است، آنسوی چهارراه ولیعصر ایستاده است؛ درست روبهروی نوارفروشی بتهوونِ چمنآرا و کنار داروخانه رازی و عکاسی دیاموند. گداپیرزنی که همه روز را به تکدی مشغول بود تا شب که سراغ کسبه چهارراه ولیعصر میرفت و پول خردش را درشت میکرد تا سنگینی گداییاش را سبک کند و برود. آیا فیروزه شبیهِ آن پیرزن خواهد شد؟ از زمستان ٦٦ به نفسهای آخر زمستان ٩٥ میآیم. هنوز از نهال کوچک خبری نیست. در بازارچه پیشواز نوروزِ جمعیت امام علی(ع) هستم. دختران بلوچِ کوچک شهرری، بر دستان مشتاق بازدیدکنندگان، گلوارههایی پرپیچوخم از حنای سرخ میگذارند. این کارِ پرحوصله و ظریف، تو را نیز به دقتِ ایستادن وامیدارد. به صورت زیبای دخترک کوچک نگاه میکنم که جمالش با لباس رنگبهرنگ، دوبرابر شده است. به من گفتهاند عاقبت همه این کودکان، شبیهِ گمشدنِ نهال خواهد بود که نه برگِ فال را به دست مشتری مشتاق آینده بدهد، بلکه آینده خود را ورقبهورق، برگ پاییزی گذرِ شهوتِ عابران حریص کند. به زمستان خاکستری ٦٦ برمیگردم. کسبه برای کار به خیابان آمدهاند. در این هیاهو چه میفروشند و مردم اهل گذر، در این شلوغی چه میخرند؟ آنهم زمانی که معصومیتِ کودکی بر سر چهارراهِ رفتنشان، گلواره اشک و خون میشود. به فیروزه کوچک نگاه میکنم. زمستان، همیشه بهار خواهد شد، اما بدا به حالِ روزگاری که بهارش زمستان شود. بودن یا نبودن؟ مسئله این است که در خاکستری صبح، بودنِ کودکی با چشمانی آسمانی، در بیتفاوتی مردمان شهر، تبدیل به پیرِ زاری خواهد شد. هرطور که شده، قبل از آنکه دیر شود، در زمستان این سال ٩٥، باید نهال کوچک را بیابم....more20minPlay
September 21, 2021نهال کجاست؟⭕️ نهال کجاست؟✳️ دومین نوشته از سلسله یادداشتهای هفتگی شارمین میمندینژاد، موسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرقگیج و گنگ شدهام. من در چهارراه ولیعصر چه میکنم؟ هرچه به ذهنم فشار میآورم، چیزی به خاطرم نمیآید. شاید قلبم با همنشین اینسالهایش، آریتمی قلبی، همراه شده و دوباره از بینظمی ضربان، خون به مغزم نمیرسد و ذهنم را گنگ و منگ کرده است. اکنون سالهاست که حال من به این منوال است؛ درست بعد از قصاص شهریار؛ جوان هنرمندِ نقاشی که بر دار شد، به تاوان قتلی کودکانه... . موبایلم میجُنبد. روی صفحهاش، نام کسی را که آنسوی خط است میخوانم، مسئول خانه شهرری. اندکی ذهنم میگیرد. انگار که دارد حالیام میشود اینجا چه میکنم. شکسته میشوم و در شلوغی خیابان در آن بعدازظهر، زانویم را میگیرم و به رکوع میروم، زیر انگشت دستم عکس گوشی روی موبایل را جابهجا میکنم و بدون آنکه بفهمم و بدانم، به شکلی غیرارادی و پُر از درد کلمهای از دهانم بیرون میآید: «نهال چی شد؟!». با گفتن این کلمه آنسوی خط، مسئول خانه شهرریمان با اشک و زار توضیح میدهد که نهال کوچک ١٢سالهمان، هنوز پیدا نشده است. دیگر مطمئنم حالم با آریتمی قلبی بههم ریخته است. ردیفی از اسامی مراکزی را که در هنگام گمشدن یک دختربچه ١٢ساله به آن مراجعه میکنند میگویم. پارک، کلانتری محل، کسبه، اهالی، مسجد و... و پزشکیقانونی. پزشکیقانونی. به یادآوردنِ پدر معتادِ تکهتکهشده یکی از دخترانم در سرپناه «خانه ایرانی» مولویمان بر تختِ پزشکیقانونی، بیشتر بیتابم میکند.عَمَّ یتَسَاءَلُونَ ﴿۱﴾ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ ﴿۲﴾آن دخترک کوچک زیبا که در ١٦ سالگیام مرا بر سر این چهارراه متوقف کرد، پیشرویم مجدد شده است: «آقا! فال میخرید؟!». او که همیشه در این خیابان بود و اگر سینه این چهارراه، پُر و خالی میشد از هوای مردم، او زمستان و تابستان، صبح و شب، با لباس مندرس و پاره همیشگیاش و مظلومیت جانکاهش، همچنان ایستاده بود. همان دختری که مرا به این مسیر، عاشق کرد. نامش همچون چشمان آبیاش، فیروزه بود. انگار یادم میآید پیشپایش در همین چهارراه شکستم. سجودِ جسمم که آرامآرام منجمد میشود، مرا دوبار به این زمان میآورد و تصویری در آن سوی خیابان، نظرگیرم میشود. کاسب میوهفروش، آنسوی چهارراه ولیعصر، بنر شهرداری را در گرامیداشتِ یاد آتشنشانان پلاسکو، زیراندازِ بساطِ میوههای خود روی گاریاش کرده است. در زیر انبوه میوهها، تصاویر، گُم شده و تنها جملهاش پیداست: «آتشنشانی شغل نیست، عشق است!» کاسبِ جوان میوهفروش فریاد میزند: «جدا کن! سوا کن!». در مسیری که او ایستاده است، به یادِ دوستِ فیروزه کوچک که او هم بر سر این چهارراه فال میفروخت، میافتم. برعکس فیروزه که نگاهش معصوم بود،: «جدا کن! سوا کن!». ناگهان ذهنم آتش میگیرد. نهال کوچک من کجاست؟ بهشدت میسوزم. موبایلم را بالا میآورم. میبینم آنسوی خط، مادرم است. گوشی را برمیدارم. مادرم میگوید: «کجایی هرچقدر زنگ میزنم گوشی را برنمیداری». حال به یاد میآورم برای چه در این چهارراه هستم به آنی در ذهنم میآید: اگر مادری به آتشنشان اسیر در شعلهها زنگ بزند و بپرسد تا حالا کجا بودی که جواب نمیدادی، او حتما خواهد گفت: «ببخشید مادر! داشتم میسوختم». مردم شهری که آتشنشانش در آن ساده میسوزد، چه سخت خواهند سوخت.در ادامه، داستان نهالم را با شما خواهم گفت....more17minPlay
August 19, 2021زنجیر تو بر شانههایمان🔹 اپیزود دوم شورمس، با اشاره به یکی از تجربیات طرح طفلان مسلم جمعیت امام علی(ع)، از زاویهای دیگر به آیین محرم و مسئله قصاص کودکان مرتکب قتل در ایران نگاه خواهد کرد. همراه ما باشید با اپیزود دوم پادکست شورمس، با عنوان زنجیر تو بر شانههایمان. ...more18minPlay
July 26, 2021بازی باخت، باخت⭕️ بازی باخت باخت✳️ اولین نوشته از سلسله یادداشتهای هفتگی شارمین میمندینژاد، موسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرقمن این گوشه از صبح کسالتبارِ ٤٦سالگی بیدار شدهام و آن گوشه جوانی از صبح سادگیاش برخاسته، بیآنکه بداند ساعتی دیگر نصیبش پختهشدن در آتش خواهد بود. همان سر صبح نان سنگکی گرفته و ناشتایی عجیب ما ایرانیها را خورده. اندکی چربی به نام کره، با شیری ترششده به نام پنیر در میان نان؛ همین لقمه برای آغاز یک روز کافی است. آینهای که امروز صورت او را دید و شانهخوردنِ موهای جوانیاش را بدرقه کرد، آخرین تصویر را از او در آن خانه به یاد دارد. من این سو هستم و او آن سو. شاید دنیای ما را چیزی جز باخت باخت به هم وصل نکند. بهتازگی مجبور شدم به دادگاه بروم. شاکیای داشتم که کلمه به کلمه یک نشست کوچک درون جمعمان را پیادهسازی کرده و با غرضورزی تمام، سخنان مرا از صافی بینشی محدود گذر داده و عباراتی ناقص بر جای گذاشته بود البته شکواییه این شاکی درست سر صبح در یکی از همین روزهای زمستانی به دست همسرم سپرده شده بود و او نیز میان نان سنگک و پنیر و کره سر صبح، خبر از آتشی ساده میداد که به شکلی ساده از گوشهای شروع میشود و دامنگیرِ کل ساختمان وجودت میشود. کسانی که در این روزگار هر روز بازی باخت- باخت را تجربه میکنند، به ٢٠ سال پیش برمیگردم و از آن روز تا امروز حتی ٢٠ دقیقه هم آسایش نداشتهام و چیزی جز درد جانکاه و سوختن مداوم، نصیبم نشده است. من مؤسس جمعیت دانشجویی – مردمی امام علی(ع) هستم که با بیش از چهار هزار کودکِ آسیبدیده کار و خیابان و نزدیک ٣٠ خانه خدمترسان به این کودکان و هزاران عضو دانشجویی و مردمی امروز چون سایهای با مُهر سکوت به دادگاهی میروم تا به شاکی نداشتهام درباره مقدساتِ دل و وجود و اندیشهام پارهای توضیحات ارائه دهم. تلنبارِ وسیله نقلیهای در خیابانهای این شهر میشوی. ذهنت همچون ترافیکِ این چهارراهها قفل است. ماتم گرفتهای. دست خالی به راهی میروی که پایانش بیفرجامی است، باختِ توست و در این قفلِ ترافیک، برگشتی برای تو نیست. من به ١٦سالگی خودم میروم. گام برمیدارم و همچون آتشنشان پیکرسوخته پلاسکو، دلسوختگیهای خودم را بر سر چهارراه ولیعصر به یاد میآورم. شاید آن آتشنشان وقتی که از سیاره آتشنشانیاش پیشپای یک ساختمان دودگرفته و در آتش پیاده میشود، آن زمان که ماسک بر صورت میگذارد و کپسول اکسیژن را بر دوش میاندازد و وسایل بازکردنِ راه و بیراه را به دست میگیرد، به خود مطمئن باشد، اما من در ١٦سالگی که پیران تقواپیشه بیهیچ تعلیمی آن سن را بالفعلِ گناه میدانند، آتش گرفته و سوخته از جان سرکشِ جوانیام در کوچهگردیهای بیدلیل شب و روزم، به دختربچهای نحیف و تُرد و شکننده و زیبا سر چهارراه ولیعصر رسیدم که زیر چادر سپیدش عمرش را به فروختن فال میفروخت و پیش دستان خالی من و دلِ سوختهام، چون پلاسکو بیسرانجامی، روشن میسوخت. خُردسالی آن کودک و اندک لباسی که در آن سرمای سوزان زمستان بر تن داشت و پاهای برهنهاش در پاپوش پاره یک دمپایی مندرس صورتیرنگ که هنوز خوب در خاطرم هست، با همه آن معصومیت جانکاهش، مقابل من ایستاد: «آقا! فال میخرید؟» و همین جمله ساده کودکانه، تفألی شد برای بهآتشزدن و پختهشدن در جامعهای که برای عاشقانش، سیاستبازان، بازی باخت-باخت چیدهاند. با من باشید تا از این سوختنها بیش از پیش برایتان حکایت کنم....more14minPlay