داستانهای مقدس

سامسون


Listen Later

تولد سامسون


قوم اسرائیل بار دیگر نسبت به خداوند گناه ورزیدند. بنابراین خداوند ایشان را مدت چهل سال به دست فلسطینیها گرفتار نمود. روزی فرشته­ی خداوند بر همسر مانوح از قبیله­ی دان که در شهر صُرعَهزندگی می­کرد ظاهر شد. این زن نازا بود و فرزندی نداشت، اما فرشته به او گفت: " هر چند تا بحال نازا بوده­ای ولی بزودی حامله شده، پسری خواهي زایید. مواظب باش شراب و مسکرات ننوشی و چیز حرام و ناپاک نخوری. موی سر پسرت هرگز نباید تراشیده شود، چون او نذیره بوده، از بدو تولد وقف خدا خواهد بود. او شروع به رهانیدن اسرائیلیها از دست فلسطینیها خواهد کرد."

آن زن با شتاب پیش شوهرش رفت و به او گفت : "مرد خدایی بر من ظاهر شد که صورتش مانند فرشته­ی خدا مهیب بود. من نام و نشانی را نپرسیدم و او هم اسم خود را به من نگفت. اما گفت که من صاحب پسری خواهم شد. او همچنین به من گفت که نباید شراب و مسکرات بنوشم و چیز حرام و ناپاکی بخورم. زیرا کودک نذیره بوده، از شکم مادر تا دم مرگ وقف خدا خواهد بود!"

آنگاه مانوح چنین دعا کرد :" ای خداوند، خواهش می­کنم تو آن مرد خدا را دوباره نزد ما بفرستی تا او به ما یاد بدهد با فرزندی که به ما می­بخشی چه کنیم." خدا دعای وی را اجابت فرمود و فرشته­ی خدا بار دیگر بر زن او که در صحرا نشسته بود، ظاهر شد. این بار هم شوهرش مانوح نزد وی نبود. پس او دویده، به شوهرش گفت :" آن مردی که به من ظاهر شده بود، باز هم آمده است!"

مانوح بشتاب همراه همسرش نزد آن مرد آمده از او پرسید: "آیا تو همان مردی هستی که با زن من صحبت کرده بودی ؟" فرشته گفت :"بلی"

پس مانوح از او پرسید :"بعد از تولد بچه چگونه باید او را بزرگ کنیم؟"

فرشته جواب داد :"زن تو باید از آنچه که او را منع کردم پرهیز کند. او نباید از محصول درخت انگور بخورد و یا شراب و مسکرات بنوشد. او همچنین نباید چیز حرام و ناپاک بخورد. او باید هر چه به او امر کرده­ام بجا آورد."

آنگاه مانوح به فرشته گفت :"خواهش می­کنم همین جا بمان تا بروم برایت غذایی بیاورم ." فرشته جواب داد :"در اینجا منتظر می­مانم، ولی چیزی نمی­خورم. اگر می­خواهي چیزی بیاوری، هدیه­ای بیاور به عنوان قربانی سوختنی به خداوند تقدیم گردد." (مانوح هنوز نمی­دانست که او فرشته­ی خداوند است.)

سپس مانوح اسم او را پرسیده گفت :" وقتی هر آنچه گفته­ای واقع گردد می­خواهيم به مردم بگوییم که چه کسی این پیشگویی را کرده است!"

فرشته گفت:" نام مرا نپرس زیرا نام عجیبی است!"

پس مانوح بزغاله و هدیه­ای از آرد گرفته، آن را روی قربآنگاهی سنگی به خداوند تقدیم کرد و فرشته عمل عجیبی انجام داد. وقتی شعله­های آتش قربآنگاه بسوی آسمان زبانه کشید، فرشته در شعله­ی آتش به آسمان صعود نمود! مانوح و زنش با دیدن این واقعه رو بر زمین نهادند و مانوح فهمید که او فرشته­ی خداوند بوده است. این آخرین باری بود که آنها او را دیدند.

مانوح به همسر خود گفت :" ما خواهيم مرد، زیرا خدا را دیدیم!" ولی زنش به او گفت :" اگر خداوند می­خواست ما را بکشد هدیه و قربانی ما را قبول نمی­کرد، این وعده­ی عجیب را به ما نمی­داد و این کار عجیب را بعمل نمی­آورد."

آن زن پسری به دنیا آورد و او را "سامسون" نام نهاد. او رشد کرد و بزرگ شد و خداوند او را برکت داد. هر وقت که سامسون به لشکرگاه دان که بین صُرعَه و اِشتاعول قرار داشت می­رفت، روح خداوند وی را به غیرت می­آورد.


منبع این اپیزود: کتاب داوران باب 13 و 14 و 15 

...more
View all episodesView all episodes
Download on the App Store

داستانهای مقدسBy dastanhaye moghadas