فصل سیزدهم که درباره ضرورت جاسوس گماشتن در مملکت و خبرداشتن شاه از جزئیات اوضاع دوست و دشمن است، با دو حکایت نسبتا طولانی تزيین شده است از عضدالدوله دیلمی و سلطان محمود غزنوی و قاضیان خیانتکارشان. در حکایت اول عضدالدوله به واسطهٔ یکی از جاسوسانش خبردار میشود که قاضی بغداد دو آفتابه پر از طلا از جوانی امانت گرفته و پس نمیدهد و با حیلهای قاضی را رسوا میکند. در حکایت دوم منهیان و جاسوسان نقشی ندارند ولی باز هم قاضی دو کیسه سر به مهر طلا از کسی امانت گرفته و وقتی پس داده کیسهها پر از مس بوده. سلطان به حیلهای رفوگری که این کار را کرده پیدا میکند و او بر علیه قاضی شهادت میدهد.
فصلهای چهاردهم و پانزدهم هر کدام یک پاراگراف بیشتر نیستند. اولی اشاره میکند که سلطان باید پیکهای آماده در فواصل بگمارد تا خبرها به او سریع برسند و دومی درباره فرمانهایی است که در حال سرخوشی و مستی صادر میشوند.