در این مدت که محمد خوارزمشاه خودش را باخته بود و شهر به شهر و از ترس مغولها در هفت سوراخ پنهان شد تا بالاخره در جزیرهای در آبسکون مرد، پسر بزرگش، جلالالدین، اصرار داشت که لشکر را به من بده تا با مغول بجنگم ولی سلطان موافقت نمیکرد و اصرار داشت که باید صبر کنیم تا این قضای بد بگذرد.
از این جلسه داستان غمانگیز اما پر هیجان کشمکش جلالالدین با مغولها شروع میشود.