
Sign up to save your podcasts
Or


سلام. من رضا سام هستم. در این قسمت بیتعارف از خودمان میپرسیم چرا باید به حرفهای آدمی ناشناس گوش کنیم که نه قهرمان المپیک است و نه ورشکستهای بزرگ؟ با هم به نقد جریانهای موفقیت دروغین و شعارهای توخالی میپردازیم و از کسانی میگوییم که با پنهان کردن حمایتها و شانسهای خود، ادعای خودساختگی دارند. این اپیزود، ادای احترامی است به زندگی ساده، روتین و پر از چالش اکثریت مردم زمین؛ کسانی که با دردهای مشترک و شادیهای کوچک خود، زیباترین قصهها را میسازند. مراقب فکرت باش
سلام. من رضا سام هستم و این پادکستِ ماست. در این قسمت، سراغ بهانههای دلی و سادهای رفتهایم که به این زندگی ارزش جنگیدن میدهند. ابتدا با هم لیستی از لحظات شگفتانگیزِ روزمره را مرور میکنیم؛ از بوی خاک بارانخورده و رهایی از بند کفشهای تنگ تا بوی کاغذِ کتابها و جادویِ آهنگهای جدید . سپس روی سه معجزهی بزرگ زندگی عمیق میشویم: حضورِ بیصدای کودکان در لحظه، لذتِ داشتنِ یک آدمِ امن بدون نیاز به هیچ نقابی، و در نهایت، آن آرامش عمیقی که در چهلسالگی با پذیرش سهمِ کوچکمان از دنیا و نوشیدن یک فنجان چای دلی به دست میآوریم. این ربع ساعت، دعوتی است برای آشتی با تکههای کوچک و زیبای زندگی. مراقب فکرت باش
سلام. من رضا سام هستم و این پادکستِ ماست. در سکوتِ سحرگاه، درست در همان لحظاتی که همهچیز در زمین آرام و ساکن است، پشت میکروفون نشستم تا درباره عمیقترین علامتِ سؤالِ زندگی گپ بزنیم: اصلاً چرا هستیم و این بازی را برای چه شروع کردهایم؟ در این قسمت با مرورِ نگاهِ اندیشمندانِ بزرگ، به تضاد میان پوچی جهان و تلاشِ ما برای ساختنِ معنا میپردازیم. از رباتی میگوییم که ناگهان متوجهِ برنامهنویسیاش میشود تا تختهسنگی که محکومیم تا ابد روی کوه هل بدهیم. این گفتگوی دلی، دعوتی است برای پیدا کردنِ سهمِ خودمان از لذتِ این مسیرِ ناخواسته . مراقب فکرت باش
در این اپیزود، همه چیز با یک باران غافلگیرکننده وسط داغی تابستان شروع شد؛ بارانی که خیلی زود قطع شد اما به من یاد داد چطور میتوان بدون دلیل و بدون داشتن یک ایدهی ازپیشطراحیشده پشت میکروفون نشست و دلی حرف زد. در این ربع ساعت، به جنگ توهمِ دانایی و بهرهوری سمی در فضای مجازی میرویم؛ همان تلهای که با ذخیره کردنِ بیپایان ویدیوهای آموزشی و دویدن روی تردمیل موفقیت، ما را از لمس واقعیِ زندگی محروم میکند. این اپیزود دعوتی است به بوی خاکِ نمخورده، آغوشِ واقعیِ عزیزانمان و لذت بردن از لحظههای سادهای که هیچ پولی نیاز ندارند. مراقب فکرت باش
تا حالا شده از ترس اینکه نتیجهٔ کارت عالی نشود، اصلاً شروعش نکنی؟ در اپیزود هفتم، با عبور از آمارها و ارقام، سراغ یک مفهوم رهاییبخش رفتهایم: پذیرش سقوط . با مرور نگاه شوپنهاور و یونگ، بررسی کردهایم که چرا ایستادن از ترس شکست، بزرگترین شکنجهٔ عمر است و چطور صعودِ بدون ادیت و فیلتر، ما را به خودِ واقعیمان نزدیکتر میکند . این ربع ساعت، دعوتی است برای شروع کردن، حتی اگر قرار باشد میلیمتر به میلیمتر پیش برویم.
در این اپیزود چه میشنویم؟
چرا شوپنهاور فکر میکرد ایستادن تمامعمر از ترس سقوط، یک تله است؟ چطور اینستاگرام ما را از معمولی بودن و خودمان بودن میترساند؟ درس مهمی که میتوان از شروعِ بدون تشریفاتِ پادکستهای موفق گرفت. چرا شکست خوردن در یک کار دلی، بهتر از هرگز تلاش نکردن برای آن است؟
بگذار سقوط کنی؛ آنچه خواهی شد تو را در بر خواهد گرفت...
مراقب فکرت باش
تا حالا شده به فضای مجازی نگاه کنی و بپرسی چرا کارهای جلف و پوچ میلیونها بازدید دارند، اما هنرِ اصیل غریب میماند؟ در این اپیزود بیتعارف، سراغ تظاهرها و ماسکهایی رفتهایم که برای همرنگ شدن با جماعت به چهره میزنیم از جراحیهای همشکل تا ادای روشنفکری و منتی که بلاگرها برای خنداندنِ ما بر سرمان میگذارند . این ربع ساعت، دعوتی است برای پایان دادن به بازیهای دروغین و آشتی با خودِ واقعیمان .
خودت بودن به نظرم خیلی چیز باحالیه...
با صدایی گرفته از حساسیت فصلی و در میان هیاهوی واقعی زندگی، قرار است یاد بگیریم چرا برندهها بیشتر از بازندهها شکست میخورند داستانی واقعی از دروازهبانی که در مه غلیظ جا نزد تا یادمان بماند ما به امیدواری محکومیم
در این اپیزود، به سراغ یکی از گریزناپذیرترین و در عین حال ترمیمناپذیرترین تجربههای انسانی یعنی «سوگ و فقدان» رفتهایم. چرا تلاش برای فرار از درد یا فراموش کردن غمها همیشه نتیجه عکس میدهد؟ چطور سوگهای قدیمی مانند ساعتهای شکسته روی مچ دستمان، بدون آنکه متوجه باشیم، در ناخودآگاه ما جریان دارند و توان حرکت را از ما میگیرند؟ با سفر به دنیای آثار محبوبی چون منچستر کنار دریا، پونته و استعارههای عمیق آخرین بازمانده از ما، بررسی میکنیم که چرا رنج، بهای ناگزیر انسان بودن و تجربه عشق است. در نهایت، با این سوال مواجه میشویم که آیا ربات بودن و نداشتن احساسات، ارزش فرار از این همه درد را داشت؟
تا حالا شده بعد از ساعتها اسکرول کردن در اکسپلور یا سیو کردنِ دهها ویدیوی آموزشی، حس کنید خستهتر از قبل هستید؟ در این اپیزود از پادکست «یه ربع»، سراغ مفهومی رفتیم که این روزها به شدت کمیاب شده: دکمهی خاموشِ ذهن
تا حالا به صندلیای فکر کردی که سالهاست کسی روش ننشسته؟
همهچی روش هست:
لباس، کیف، حوله، یه عالمه خرتوپرت...
فقط خودش نیست.
فکر کنم ما هم بعضی وقتا همین میشیم؛
انقدر نقش و کار و «باید» میریزیم روی خودمون که آخرش یادمون میره اصلاً خودمون قرار بود چی باشیم.
این قسمت درباره صندلیه.
البته نه دقیقاً صندلی...
From the publisher's feed