
Sign up to save your podcasts
Or


اداره یک باند چند میلیون پوندی مواد مخدر، از سلول زندان می تواند سخت باشد. اما همانطور که کانی جانسون متوجه شده غیرممکن نیست.
اکثر کارکنان زندان هم طرف اون هستند، و چرا نباشند؟ او به اندازه کافی برای اطرافیانش خرج میکنه. با این حال، هنوز چند نگهبان هستند که قاطی بازی او نشدهاند، و کانی در این هفته مجبور شده دو سیم کارت غیرقانونی را ببلعد.
الماسها، قتلها، ساک پر از کوکائین. حسابی براش پاپوش درست کردند و تاریخ محاکمه اش برای دو ماه دیگه تعیین شده. بااین حال مشتاق است که تا آن زمان همه چیز را ادامه بدهد.
شاید مقصر شناخته شود، شاید هم گناهکار نباشد، اما کانی دوست دارد خوشبین باشه. مادرش همیشه میگفت که برای موفقیت برنامهریزی کن، اگرچه خودش در اثر تصادف با یک ون بدون بیمه فوت کرد.
مهمتر از همه خوب است که مشغولیتی داشته باشه. داشتن روال منظم در زندان مهم است. همچنین، مهمه چیزهایی باشند که منتظر اتفاق افتادنشون باشید، و کانی مشتاقانه منتظر کشتن باگدان است. او دلیل حضور کانی در اینجاست و، حتی اگر چشم هاش شبیه چشمه های کوهستانی زلال باشه یا نه، باید از بین برود.
و هم همینطور اون پیرمرده، کسی که به باگدان کمک کرد تا او را فریب بده. او از دور و اطراف پرس و جو کرد و متوجه شد که اسمش رون ریچی است. او هم باید از بین برود، اما تا زمان محاکمه باهاشون کاری نداره - هیئت منصفه دوست ندارند شاهدان به قتل برسند - اما بعدش هر دوی آنها را خواهد کشت.
با نگاه کردن به تلفنش، کانی می بیند که یکی از مردانی که در بخش مدیریت زندان کار می کند در برنامه تیندر پروفایل داره.اون طاسه و در کنار ماشینی که به نظر می رسد یک ولوو باشه، ایستاده است، کانی اما بدون توجه به این معایب؛ صفحه را به سمت راست می کشه، چون آدم هرگز نمی دانه چه زمانی ممکن است کسی به کارش بیاد. او بلافاصله می بیند که برنامه آنها را با هم مچ میکند. چه سورپرایزی!
کانی کمی در مورد رون ریچی تحقیق کرده است. او ظاهراً در دهه هفتاد و هشتاد مشهور بوده. کانی به عکس رون در تلفنش نگاه می کند، چهره او مثل یک بوکسور ناموفقه، که داره داخل یه بلندگوی دستی فریاد می زند. واضحه مردیه که از بودن در کانون توجهات، لذت می برد. کانی با خودش فکر میکن: رون ریچی، خیلی خوش شانس هستی چون زمانی که کارم را باهات تمام کنم، دوباره مشهور می شی.
یک چیز قطعی است: کانی هر کاری که از دستش بربیاید انجام می دهد تا برای مدت کوتاهی در زندان بماند. و هنگامی که او بیرون بیاد، آشفتگی واقعی تازه میتواند شروع بشود. گاهی در زندگی فقط باید صبور بود. کانی از طریق پنجره میلهدار به بیرون از حیاط زندان و به تپههای آن طرف نگاه میکند. بعد دستگاه نسپرسو خودش را روشن می کند.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
رون می گوید: «من نیازی به گریم ندارم.» او روی صندلی با پشتی صاف نشسته، چون ابراهیم به او گفته نباید جلوی دوربین قوز کنی.
میکاپ آرتیست او، پائولین جنکینز، در حالی که براش ها و پالت ها را از کیفش بیرون می آورد، پاسخ می دهد: «نیاز نداری؟» او یک آینه رومیزی توی اتاق پازل برپا کرده که توسط لامپهایی در اطراف قاب احاطه شده، و نور لامپ ها از گوشوارههاش که در حال تکون خوردن هستند، منعکس میشه.
رون احساس می کند که آدرنالین بیشتری در بدنش جریان چیدا کرده. فکر میکنه به خاطر این وسایل و کمی هم استرس جلوی دوربین رفتنه. با این حال بقیه کجا هستند؟ هرچند به آنها گفته بود که اتفاق خیلی مهمی نیست و آنها اگر دلشون میخواد می تونند حضور داشته باشند، ولی اگر پیداشون نشه، بدجور دلخور میشه.
رون میگوید: «آنها میتوانند من را همینجوری که هستم بپذیرند. من برای این چهره زحمت کشیدم، در پشت این صورت یک داستان روایت میشه.»
پائولین میگه: «یک داستان ترسناک، البته اگه از حرفم ناراحت نمیشی.» میگوید و به پالت رنگ و بعد به چهره رون نگاه میکند. بعد براش یک بوسه میفرسته.
رون می گوید: «همه نباید که زیبا باشند.» دوستانش می دانند که مصاحبه ساعت چهار شروع می شود. حتما به زودی به اینجا می رسند، نه؟
پائولین میگوید: «ما قبلاً توافق کردیم، عزیزم. من یک معجزه گر نیستم. اما تو را از گذشته به یاد دارم. معروف به دردسرساز خوشتیپ بودی، اینطور نیست؟»
رون غرغر می کند و میگه: « اگر بخوام باهات روراست باشم، آره، تو مسیر زندگیم عاشق چنین چیزهایی هستم. این که همیشه برای کارگرا بجنگم»
پائولین در کامپکتی را باز میکند و میگه: «تو هنوز به همه این چیزها اعتقاد داری، درست است؟ برابری کارگران؟»
شانههای رون مانند گاو نری که برای وارد شدن به رینگ آماده میشود، به عقب برمیگردد و میگه:«هنوز به این چیزا اعتقاد داری؟ میگی هنوز به برابری اعتقاد داری؟ میگی هنوز به قدرت سندیکای کارگری اعتقاد دارید؟ اسمت چیه؟»
پائولین میگوید: «پائولین».
رون میگه:«آره؛ هنوز به ارزش و کرامت یک روز کاری با دستمزد منصفانه اعتقاد دارم، پائولین. بیشتر از همیشه.»
پائولین سری تکان می دهد و میگه: «خوب، پس به مدت پنج دقیقه دهنت را ببند و اجازه بده کاری را که بابتش حقوق میگیرم را انجام بدهم، که به معنی اینه که به بینندگان «جنوب شرق امشب» یادآوری کنم که تو چقدر تماشایی هستی.»
دهان رون باز می شود، اما، در کمال ناباوری، هیچ حرفی نمی زند. پائولین هم بدون هیچ مقدمه ای کار خودش را شروع می کند. زیر لب میگه: «کرامت! چه حرفا.» بعد بلندتر میگه: «فکر نمیکنی چشمای قشنگ داری؟ مثل چه گوارا البته اگر روی اسکله کار می کرد.»
رون غرغر می کند، اما خنده پائولین را می بیند. البته اگر منصف باشیم لبخندش را. آیا پائولین از او سرتر نیست؟ شاید اواخر دهه ششمه، پس، شاید برای او کمی جوان باشه؟ خود رون این روزهابه کدام دسته و کلاسی میخورد؟ خیلی وقت بود که چک نکرده بود. در هر صورت، چه لبخند زیبایی.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
بتانی ویتز میداند که حالا دیگه بازگشتی وجود ندارد. وقت آن است که شجاع باشه و ببینه که چی پیش میاد. گلوله را توی دستش سبک سنگین می کند. زندگی یعنی درک فرصت ها. فهمیدن اینکه این فرصت ها چقدر به ندرت پیش می آیند و برای بدست آوردنشون باید جنبید.
«بیا و من را ملاقات کن. فقط می خواهم صحبت کنم.» این خلاصه چیزی بود که ایمیل میگفت. از آن زمان این موضوع ذهنش را درگیر کرده. آیا باید اجازه میداد اینجوری بشه؟
آخرین کاری که باید قبل از تصمیم گیری انجام میداد این بود: پیامی برای مایک بفرسته.
مایک در مورد داستانی که روی آن کار می کند می داند. البته از جزئیات خبر نداره - یک خبرنگار حرفه ای باید اسرارش را حفظ کند - اما می داند که این یک موضوع خطرناکه. اگر بهش نیاز داشته باشد حتماً مایک درکنارش خواهد بود، اما کارهایی وجود دارد که باید به تنهایی انجام بده.
هر اتفاقی که امشب بیفتد، از اینکه ممکنه مجبور بشه مایک واگهورن را ترک کنه ناراحت خواهد شد. او دوست خوبیه، مردی مهربان و بامزه. به همین دلیل بینندگان او را دوست دارند.
اما بتانی رویای چیزهای بیشتری را دارد و شاید این شانس او باشد. یک شانس خطرناک، اما همه شانس هاش همین شکلی هستند.
پیامش را می نویسد و دکمه ارسال را فشار می دهد. مایک امشب پاسخ نمی دهد؛ دیر وقته. احتمالاً این برای هردوشون بهتره. البته همین الان میتونه جوابش او را پیش بینی کنه: «چه کسی ساعت ده شب پیامک می دهد؟ فقط منحرفهای جنسی و تینیجرها این موقع شب از اینکارها میکنند.»
به هرصورت الان وضعیت اینه. زمان آن است که بتانی گردونه بخت را بچرخاند. آیا زنده خواهد ماند یا میمره؟ برای خودش نوشیدنی می ریزد و آخرین نگاه را به گلوله می اندازد. راستش اون اصلا انتخابی نداره.
به سلامتی فرصت ها.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت…
این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی بطور غیرمستقیم و مستقیم برای ادامه کار استفاده شده. برای همین درصورتی که شنونده این پادکست هستید لازم هست که نسخه چاپی یا حداقل الکترونیکی کتابها را با ترجمه این عزیزان تهیه کنید. من ازتولید این پادکست انتفاعی نمیبرم و صرفاً صدایی هست که امیدوارم ماندگار بشه.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.