هنر و زندگی شهرزاد

هنر و زندگی شهرزاد

By هنر و زندگی شهرزادSociety & CultureArtsFiction
Download on the App Store

هنر و زندگی شهرزاد episodes

  • سنگی که دلش لک زده بود که خودش را بخاراند
    بر بلندترین جای یک روستای کوهستانی ، کنار یک شیب تند، یک سنگ بزرگ بود. هرچه بیشتر آن جا می ماند، بیشتر از پیش خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند و هر چه بیشتر خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند، بیشتر از پیش تنش بنای خاریدن را می گذاشت. هر وقت توکایی بر پشتش می نشست و بنا می کرد بر نوک زدن گل سنگ ها و خزه های پشتش ، حسابی گل از گلش می شکفت و از فرط سبکباری آرام می گفت آخی ی ی ی ی...
    داستان"سنگی که دلش لک زده بود خودش را بخاراند"
    نویسنده :فرانتس هولر
    برگردان : علی عبدالهی
    خوانش : حمیدرضا دانش
    9 min
  • شب بدری
    • S1 9:20 اگر روز بود بهتر می توانست به خودش برسد. کاش دانسته بود که مرد امشب می آید. کاش کسی به او خبر داده بود. قابلمه و فانوس را جلوتر کشید. صورتش در آینه نمایان تر شد و زردتر نمود با سرخاب درست می شود. صدای پارس سگی او را ترساند . انتظارش را نداشت . برگشت و باز جلوی آینه تا شد . قلم سرمه دار را بر موژه ها کشید. با شتاب می کشید. تا رسیدن مرد به خانه دقایقی بیش نمانده بود. سیاهی سرمه موژه ها را بلندتر و براق تر می نمود. لحظه ای از قلم زدن دست برداشت و به قرص صورت نگاهی انداخت. حالا نوبت آن یکی چشم است که ناگهان یکی در زد...
    •
    داستان"شب بدری"
    نویسنده :قاضی ربیحاوی
    خوانش : نوشین فراحمدی
    22 min
  • این برف، این برف لعنتی
    کار لجنی بود! پررویی و لچری می خواست و بدپیلگی و زبلی . کثافت کاری بود! حالا که فکرش را می کنم حالم را بهم می زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همه راههایش را امتحان کرده بودم...
    داستان "این برف این برف لعنتی"
    نویسنده : جمال میر صادقی
    خوانش : معصومه احمد پور
    25 min
  • این برف کی آمده
    یکی بود یکی نبود
    فکر کرد این برف کی آمده که این قدر روی زمین نشسته . یادش نیامد. دیروز هم بود این برف . مرد نشسته بود کنار پنجره و بیرون را نگاه می کرد از لای پرده های سفید کمی غبار گرفته . دو کلاغ آمدند و روی برف نشستند و نوک زدند و ...
    داستان "این برف کی آمده"
    نویسنده : محمود حسینی زاد
    خوانش : مرضیه مهاجر
    8 min
  • روزی که من عاشق شدم
    پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم! هوا ابری بود و همه باران های عالم سر من می ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی ضخمی را بخارانی نه بیشتر! عشق مثل دامنی گر گرفته است به هر طرف که می دومی شعله ور تر می گردی ...
    داستان "روزی که من عاشق شدم"
    نویسنده : محمد صالح علا
    خوانش : فروزان نوری
    11 min
  • برادرم دوست پسر معشوقه اش را کشت
    نمی دانم چه روزی آن هفتیر ضعیف و کوچک را خریده بود. هفتیری که دسته اش برنجی بود و توی برنج ها طرح گل را کنده کاری کرده بودند. خیلی روزها هفتیر را توی کشویش دیده بودم. فکر کرده بودم وسیله تزیینی است . نگران نشده بودم. برادرم یک روز هفت تیر را برداشت و راه افتاد به سمت خیابان ولیعصر...
    داستان "برادرم دوست پسر معشوقه اش را کشت"
    نویسنده : آزیتا ملکی
    خوانش : مژده موسوی
    14 min
  • بوی شیرینی فروشی
    بار دوم است مامان زنگ می زند و سفارش می کند که : یادت نره شیرینی بخری ها. از بهاری هم بخر . نری یه جای جدید! حواستم جمع کن تازه باشه. اغلب عصر که بشود ، مامان و خاله هایم هوس شیرینی می کنند واگر کسی نباشد که برایشان بخر، خودشان شال و کلاه می کنند و به دنبال بوی شیرینی از خانه می زنند بیرون ...
    داستان "بوی شیرینی فروشی
    نویسنده و خوانش : آذین پیشوا
    6 min
  • مهندسی ژنتیک
    وقتی سوال هیجان انگیزی به ذهنمان می رسید ، علم همیشه مسخره ترین جواب ممکن را برایمان در چنته داشت ...
    داستان "مهندسی ژنتیک"
    گوشه ای از کتاب "بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنیم"
    نویسنده : دیوید سداریس
    برگردان : پیمان خاکسار
    خوانش : غزال صداقت
    16 min
  • سی و هفت ساله ترین زن دنیا
    حرفی نمی زنم . مثل همه سال های قبل این 10 سال . سکوت کردیم . حواسم ولی به نگاه های دزدگی پشت عینکش هست. نگاه های بریده بریده اش به حلقه پهن و زرد توی انگشتم . اومده بود که سکوت کنیم . اومده بود که حرف نزنیم . که من فقط از نگاش بتونم بخونم که خواسته بود دلتنگیشو تسکین بده...
    داستان "سی و هفت ساله ترین زن دنیا"
    نویسنده و خوانش : مه رو جعفری
    6 min
  • وقتی برای گم کردن
    هرچه یادش بود زندگی هیچ وقت روی خوشش را به او نشان نداده بود. قسمتش نبود بچه ای داشته باشد. بقیه بچه هایش را شوهر معتادش در همان سال های اول تولدشان فروخته بود و پول هایشان را دود کرده بود توی زیرزمین و آشپزخانه و رخت خواب و ...
    داستان "وقتی برای گم کردن"
    نویسنده و خوانش : سارا آراسته
    10 min

About هنر و زندگی شهرزاد

From the publisher's feed

در کُنجی از جهان افسانه‌ی خویش می‌بافم. با شکوهِ تصویر‌هایی که خلق می‌کنم و صدا و کلامی با پژواکِ دور و دیر، با وجودی که چون نان در رود می‌افکنم بی‌امید بازپس‌گرفتنی با عشق نگاه کن که با عشق بافته‌ام!

More shows like هنر و زندگی شهرزاد

داستان شب by DASTANESHAB

داستان شب

422 Listeners

Ravi | پادکست فارسی راوی by arash kaviani

Ravi | پادکست فارسی راوی

856 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,995 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

407 Listeners

Sadeghi پادکست جنایی صادقی by Sadeghi

Sadeghi پادکست جنایی صادقی

54 Listeners

This rss has been deleted by MONTANA

This rss has been deleted

50 Listeners