خوانش‌های گنجور

خوانش‌های گنجور

By Arts
Download on the App Store

خوانش‌های گنجور episodes

  • مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش با خوانش علی اسلامی مذهب

    بخش ۳۸ - به سخن آمدن طفل درمیان آتش و تحریض کردن خلق را در افتادن بآتش از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش علی اسلامی مذهب بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 3.50 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    یک زنی با طفل آورد آن جهود

    پیش آن بُت، آتش اندر شعله بود

    طفل ازو بستَد در آتش در فکند

    زن بترسید و دل از ایمان بکَند

    خواست تا او سجده آرد پیش بُت

    بانگ زد آن طفل "إنّي لم أمُت"

    اندر آ ای مادر اینجا من خوشم

    گرچه در صورت میانِ آتشم

    چشم‌بندست آتش از بهرِ حجِاب

    رحمتست این سر برآورده ز جیب

    اندر آ مادر ببین برهانِ حق

    تا ببینی عشرتِ خاصانِ حق

    اندر آ و آب بین آتش‌مثال

    از جهانی کآتش است آبش مثال

    اندر آ اسرارِ ابراهیم بین

    کو در آتش یافت سرو و یاسمین

    مرگ می‌دیدم گَهِ زادن ز تو

    سخت خوفم بود افتادن ز تو

    چون بزادم رَستم از زندان تنگ

    در جهانِ خوش‌هوای خوب‌رنگ

    من جهان را چون رَحِم دیدم کنون

    چون درین آتش بدیدم این سکون

    اندرین آتش بدیدم عالمی

    ذرّه ذرّه اندرو عیسِی‌دمی

    نک جهانِ نیست‌شکلِ هست‌ْذات

    و آن جهان هست شکلِ بی‌ثبات

    اندر آ مادر بحقّ مادری

    بین که این آذر ندارد آذری

    اندر آ مادر که اقبال آمدست

    اندر آ مادر مَدِه دولت زِ دست

    قدرتِ آن سگ بدیدی اندر آ

    تا ببینی قدرت و لطفِ خدا

    من ز رحمت می‌کشانم پای تو

    کز طرب خود نیستم پروای تو

    اندر آ و دیگران را هم بخوان

    کاندر آتش شاه بِنهادست خوان

    اندر آیید ای مسلمانان همه

    غیر عَذب، دین عَذابست آن همه

    اندر آیید ای همه پروانه‌وار

    اندرین بهره که دارد صد بهار

    بانگ می‌زد درمیان آن گروه

    پُر همی شد جان خلقان از شکوه

    خلقْ خود را بعد از آن بی‌خویشتن

    می‌فکندند اندر آتش مرد و زن

    بی‌موکّل بی‌کشش از عشقِ دوست

    زانک شیرین کردنِ هر تلخ ازوست

    تا چنان شد کان عوانان خلق را

    منع می‌کردند کآتش در مَیا

    آن یهودی شد سیه‌رو و خجل

    شد پشیمان زین سبب بیماردل

    کاندر ایمان خلق عاشق‌تر شدند

    در فنای جسم صادق‌تر شدند

    مکرِ شیطان هم درو پیچید شُکر

    دیو هم خود را سیه‌رو دید شکر

    آنچ می‌مالید دَر روی کَسان

    جمع شد در چهرهٔ آن ناکس آن

    آنک می‌درّید جامهٔ خلق چُست

    شد دریده آنِ او ایشان درست

    4 min
  • مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۴ با خوانش نازنین بازیان

    غزل شمارهٔ ۲۱۱۴ از (مولانا » دیوان شمس » غزلیات) را با خوانش نازنین بازیان بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 2.72 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    بانگ برآمد ز دل و جان من

    که ز معشوقه پنهان من

    سجده‌گه اصل من و فرع من

    تاج سر من شه و سلطان من

    خسته و بسته‌ست دل و دست من

    دست غم یوسف کنعان من

    دست نمودم که بگو زخم کیست

    گفت ز دست من و دستان من

    دل بنمودم که ببین خون شده‌ست

    دید و بخندید دلستان من

    گفت به خنده که برو شکر کن

    عید مرا ای شده قربان من

    گفتم قربان کی‌ام یار گفت

    آن منی آن منی آن من

    صبح چو خندید دو چشمم گریست

    دید ملک دیدهٔ گریان من

    جوش برآورد و روان کرد آب

    از شفقت چشمهٔ حیوان من

    نک اثر آب حیاتش نگر

    در بن هر سی و دو دندان من

    آب حیات است روانه ز جوش

    تازه بدو سدرهٔ ایمان من

    بندهٔ این آبم و این میر آب

    بنده‌تر از من دل حیران من

    بس کن گستاخ مرو هین خموش

    پیش شهنشاه نهان‌دان من

    3 min
  • مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ با خوانش نازنین بازیان

    غزل شمارهٔ ۲۱۰۷ از (مولانا » دیوان شمس » غزلیات) را با خوانش نازنین بازیان بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 1.67 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    جان منی، جان منی، جان من

    آن منی، آن منی، آن من

    شاه منی، لایق سودای من

    قند منی، لایق دندان من

    نور منی، باش در این چشمِ من

    چشم من و چشمهٔ حیوان من

    گل چو تو را دید، به سوسن بگفت

    «سرو من آمد به گلستان من»

    از دو پراکنده، تو چونی؟ بگو

    زلف تو و حال پریشان من

    ای رسنِ زلفِ تو پابند من

    چاه زنخدان تو زندان من

    دست‌فشان، مست، کجا می‌روی؟

    پیش من آ، ای گل خندان من!

    0 min
  • مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۰ با خوانش فاطمه زندی

    رباعی شمارهٔ ۷۰ از (مولانا » دیوان شمس » رباعیات) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 0.44 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    من ذره و خورشید لقایی تو مرا

    بیمار غمم عین دوایی تو مرا

    بی‌بال و پر اندر پی تو می‌پرم

    من که شدم چو کهربایی تو مرا

    1 min
  • عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹ با خوانش فاطمه زندی

    غزل شمارهٔ ۲۴۹ از (عراقی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 3.63 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی

    بر در تو نشسته‌ام منتظر عنایتی

    گرچه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظر

    ور همه خون کنی دلم، هم نکنم شکایتی

    ورچه نثار تو کنم جان، نرهم ز درد تو

    نیست از آنکه تا ابد عشق تو را نهایتی

    دل ز فراق گشت خون، جان به لب آمد از غمت

    زحمتم آید، ار کنم از غم تو حکایتی

    برد ز من هوای تو جان عزیز، ای دریغ

    کشت مرا جفای تو بی‌سبب جنایتی

    گرچه برانی از برم باز نگردم از درت

    چون ز در عنایتت یافته‌ام هدایتی

    خسته عراقی آن توست، دور مکن ز درگهش

    تا نرود فغان کنان از تو به هر ولایتی

    3 min
  • سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵ با خوانش افسر آریا

    حکایت شمارهٔ ۲۵ از (سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت) را با خوانش افسر آریا بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 0.79 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    ابلهی را دیدم سَمین، خِلعتی ثَمین در بر و مَرْکَبی تازی در زیر و قَصَبی مصری بر سر.

    کسی گفت: سعدی! چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَمْ بر این حیوانِ لا‌یَعْلَمْ؟

    گفتم:

    قَدْ شٰابَهَ بِالْوَرَیٰ حِمارٌ

    عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ

    یک خلقتِ زیبا به از هزار خلعتِ دیبا.

    به آدمی نتوان گفت مانَد این حیوان

    مگر دُراعه و دستار و نقشِ بیرونش

    بگرد در همه اسبابِ مِلک و هستیِ او

    که هیچ چیز نبینی حلال جز خونَش

    2 min
  • مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست با خوانش علی اسلامی مذهب

    بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش علی اسلامی مذهب بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 1.80 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    آن جهودِ سَگ ببین چه راٰی کرد

    پهلوی آتش بُتی بَر پای کرد

    کانکه این بُت را سجود آرد برست

    ور نیارد در دلِ آتش نشست

    چون سزای این بتِ نفسْ او نداد

    از بتِ نفسش بتی دیگر بِزاد

    مادرِ بتها بتِ نفس شماست

    زانک آن بت مار و این بت اژدهاست

    آهن و سنگست نفس و بت شرار

    آن شرار از آب می‌گیرد قرار

    سنگ و آهن زآب کی ساکن شود

    آدمی با این دو کی ایمن بود

    بت سیاهابه‌ست در کوزه نهان

    نفسْ مر آبِ سیه را چشمه دان

    آن بت مَنحوت چون سیل سیاه

    نفسِ بُتگر چشمه‌ای بر آب‌راه

    صد سبو را بشکند یکپاره سنگ

    و آبِ چشمه می‌زهاند بی‌درنگ

    بت‌شکستن سَهل باشد نیک سهل

    سهل دیدن نفس را جَهلست جهل

    صورتِ نفس ار بجویی ای پسر

    قصّهٔ دوزخ بخوان با هفت دَر

    هر نفَس مکری و در هر مکر زان

    غرقه صد فرعون با فرعونیان

    در خدای موسی و موسی گریز

    آب ایمان را ز فرعونی مریز

    دست را اندر اَحد و احمد بزن

    ای برادر وا ره از بوجهل تَن

    2 min
  • فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۴ - سفر سام و زال به کابل و عاشق شدن زال بر دختر مهراب با خوانش مجید آخته

    بخش ۴ - سفر سام و زال به کابل و عاشق شدن زال بر دختر مهراب از (فردوسی » شاهنامه » منوچهر) را با خوانش مجید آخته بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 5.03 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    چنان بد که روزی چنان کرد رای

    که در پادشاهی بجنبد ز جای

    برون رفت با ویژه‌گردان خویش

    که با او یکی بودشان رای و کیش

    سوی کشور هندوان کرد رای

    سوی کابل و دنبر و مرغ و مای

    به هر جایگاهی بیاراستی

    می و رود و رامشگران خواستی

    گشاده در گنج و افگنده رنج

    بر آیین و رسم سرای سپنج

    ز زابل به کابل رسید آن زمان

    گرازان و خندان و دل شادمان

    یکی پادشا بود مهراب نام

    زبر دست با گنج و گسترده کام

    به بالا به کردار آزاده سرو

    به رخ چون بهار و به رفتن تذرو

    دل بخردان داشت و مغز ردان

    دو کتف یلان و هش موبدان

    ز ضحاک تازی گهر داشتی

    به کابل همه بوم و برداشتی

    همی داد هر سال مر سام ساو

    که با او به رزمش نبود ایچ تاو

    چو آگه شد از کار دستان سام

    ز کابل بیامد به هنگام بام

    ابا گنج و اسپان آراسته

    غلامان و هر گونه‌ای خواسته

    ز دینار و یاقوت و مشک و عبیر

    ز دیبای زربفت و چینی حریر

    یکی تاج با گوهر شاهوار

    یکی طوق زرین زبرجد نگار

    چو آمد به دستان سام آگهی

    که مهراب آمد بدین فرهی

    پذیره شدش زال و بنواختش

    به آیین یکی پایگه ساختش

    سوی تخت پیروزه باز آمدند

    گشاده دل و بزم ساز آمدند

    یکی پهلوانی نهادند خوان

    نشستند بر خوان با فرخان

    گسارندهٔ می می آورد و جام

    نگه کرد مهراب را پور سام

    خوش آمد هماناش دیدار او

    دلش تیز تر گشت در کار او

    چو مهراب برخاست از خوان زال

    نگه کرد زال اندر آن برز و یال

    چنین گفت با مهتران زال زر

    که زیبنده‌تر زین که بندد کمر

    یکی نامدار از میان مهان

    چنین گفت کای پهلوان جهان

    پس پردهٔ او یکی دخترست

    که رویش ز خورشید روشن‌ترست

    ز سر تا به پایش به کردار عاج

    به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج

    بر  آن سفت سیمنش مشکین کمند

    سرش گشته چون حلقهٔ پای‌بند

    رخانش چو گلنار و لب ناردان

    ز سیمین برش رسته دو ناروان

    دو چشمش به سان دو نرگس به باغ

    مژه تیرگی برده از پر زاغ

    دو ابرو به سان کمان طراز

    بر او توز پوشیده از مشک ناز

    بهشتیست سرتاسر آراسته

    پر آرایش و رامش و خواسته

    برآورد مر زال را دل به جوش

    چنان شد کزو رفت آرام وهوش

    شب آمد پر اندیشه بنشست زال

    به نادیده برگشت بی‌خورد و هال

    چو زد بر سر کوه بر تیغ شید

    چو یاقوت شد روی گیتی سپید

    در بار بگشاد دستان سام

    برفتند گردان به زرین نیام

    در پهلوان را بیاراستند

    چو بالای پرمایگان خواستند

    برون رفت مهراب کابل خدای

    سوی خیمهٔ زال زابل خدای

    چو آمد به نزدیکی بارگاه

    خروش آمد از در که بگشای راه

    بر پهلوان اندرون رفت گو

    به سان درختی پر از بار نو

    دل زال شد شاد و بنواختش

    از آن انجمن سر برافراختش

    بپرسید کز من چه خواهی بخواه

    ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه

    بدو گفت مهراب کای پادشا

    سرافراز و پیروز و فرمان روا

    مرا آرزو در زمانه یکیست

    که آن آرزو بر تو دشوار نیست

    که آیی به شادی سوی خان من

    چو خورشید روشن کنی جان من

    چنین داد پاسخ که این رای نیست

    به خان تو اندر مرا جای نیست

    نباشد بدین سام همداستان

    همان شاه چون بشنود داستان

    که ما می گساریم و مستان شویم

    سوی خانهٔ بت پرستان شویم

    جز آن هر چه گویی تو پاسخ دهم

    به دیدار تو رای فرخ نهم

    چو بشنید مهراب کرد آفرین

    به دل زال را خواند ناپاک دین

    خرامان برفت از بر تخت اوی

    همی آفرین خواند بر بخت اوی

    چو دستان سام از پسش بنگرید

    ستودش فراوان چنان چون سزید

    از آن کو نه هم دین و هم راه بود

    زبان از ستودنش کوتاه بود

    بر او هیچکس چشم نگماشتند

    مر او را ز دیوانگان داشتند

    چو روشن دل پهلوان را بدوی

    چنان گرم دیدند با گفت‌وگوی

    مر او را ستودند یک یک مهان

    همان کز پس پرده بودش نهان

    ز بالا و دیدار و آهستگی

    ز بایستگی هم ز شایستگی

    دل زال یکباره دیوانه گشت

    خرد دور شد عشق فرزانه گشت

    سپهدار تازی سر راستان

    بگوید بر این بر یکی داستان

    که تا زنده‌ام چرمه جفت منست

    خم چرخ گردان نهفت منست

    عروسم نباید که رعنا شوم

    به نزد خردمند رسوا شوم

    از اندیشگان زال شد خسته دل

    بر آن کار بنهاد پیوسته دل

    همی بود پیچان دل از گفت‌وگوی

    مگر تیره گردد از این آبروی

    همی گشت یک چند بر سر سپهر

    دل زال آگنده یکسر به مهر

    0 min
  • فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۵ - گفتگوی مهراب و سیندخت دربارهٔ سام و زال و عاشق شدن رودابه ندیده زال را با خوانش مجید آخته

    بخش ۵ - گفتگوی مهراب و سیندخت دربارهٔ سام و زال و عاشق شدن رودابه ندیده زال را از (فردوسی » شاهنامه » منوچهر) را با خوانش مجید آخته بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 1.86 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    چنان بد که مهراب روزی پگاه

    برفت و بیامد از آن بارگاه

    گذر کرد سوی شبستان خویش

    همی گشت بر گرد بستان خویش

    دو خورشید بود اندر ایوان او

    چو سیندخت و رودابهٔ ماه روی

    بیاراسته همچو باغ بهار

    سراپای پر بوی و رنگ و نگار

    شگفتی به رودابه اندر بماند

    همی نام یزدان بر او بر بخواند

    یکی سرو دید از برش گرد ماه

    نهاده ز عنبر به سر بر کلاه

    به دیبا و گوهر بیاراسته

    به سان بهشتی پر از خواسته

    بپرسید سیندخت مهراب را

    ز خوشاب بگشاد عناب را

    که چون رفتی امروز و چون آمدی

    که کوتاه باد از تو دست بدی

    چه مردست این پیر سر پور سام

    همی تخت یاد آیدش گر کنام

    خوی مردمی هیچ دارد همی

    پی نامداران سپارد همی

    چنین داد مهراب پاسخ بدوی

    که ای سرو سیمین بر ماه روی

    به گیتی در از پهلوانان گرد

    پی زال زر کس نیارد سپرد

    چو دست و عنانش بر ایوان نگار

    نبینی نه بر زین چون او یک سوار

    دل شیر نر دارد و زور پیل

    دو دستش به کردار دریای نیل

    چو بر گاه باشد در افشان بود

    چو در جنگ باشد سر افشان بود

    رخش پژمرانندهٔ ارغوان

    جوان سال و بیدار و بختش جوان

    به کین اندرون چون نهنگ بلاست

    به زین اندرون تیز چنگ اژدهاست

    نشانندهٔ خاک در کین به خون

    فشانندهٔ خنجر آبگون

    از آهو همان کش سپیدست موی

    بگوید سخن مردم عیب جوی

    سپیدی مویش بزیبد همی

    تو گویی که دلها فریبد همی

    چو بشنید رودابه آن گفت‌گوی

    برافروخت و گلنارگون کرد روی

    دلش گشت پرآتش از مهر زال

    از او دور شد خورد و آرام و هال

    چو بگرفت جای خرد آرزوی

    دگر شد به رای و به آیین و خوی

    0 min
  • فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۶ - راز عاشقی گفتن رودابه با ندیمه‌هایش با خوانش مجید آخته

    بخش ۶ - راز عاشقی گفتن رودابه با ندیمه‌هایش از (فردوسی » شاهنامه » منوچهر) را با خوانش مجید آخته بشنوید.

    فایل صوتی متناظر را می‌توانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 3.07 مگابایت) دریافت کنید.

    متن خوانش:

    ورا پنج ترک پرستنده بود

    پرستنده و مهربان بنده بود

    بدان بندگان خردمند گفت

    که بگشاد خواهم نهان از نهفت

    شما یک به یک رازدار منید

    پرستنده و غمگسار منید

    بدانید هر پنج و آگه بوید

    همه ساله با بخت همره بوید

    که من عاشقم همچو بحر دمان

    از او بر شده موج تا آسمان

    پر از پور سامست روشن دلم

    به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

    همیشه دلم در غم مهر اوست

    شب و روزم اندیشهٔ چهر اوست

    کنون این سخن را چه درمان کنید

    چه گویید و با من چه پیمان کنید

    یکی چاره باید کنون ساختن

    دل و جانم از رنج پرداختن

    پرستندگان را شگفت آمد آن

    که بیکاری آمد ز دخت ردان

    همه پاسخش را بیاراستند

    چو اهرمن از جای برخاستند

    که ای افسر بانوان جهان

    سرافراز بر دختران مهان

    ستوده ز هندوستان تا به چین

    میان بتان در چو روشن نگین

    به بالای تو بر چمن سرو نیست

    چو رخسار تو تابش پرو نیست

    نگار رخ تو ز قنوج و رای

    فرستد همی سوی خاور خدای

    ترا خود به دیده درون شرم نیست

    پدر را به نزد تو آزرم نیست

    که آن را که اندازد از بر پدر

    تو خواهی که گیری مر او را به بر

    که پروردهٔ مرغ باشد به کوه

    نشانی شده در میان گروه

    کس از مادران پیر هرگز نزاد

    نه ز آن کس که زاید بباشد نژاد

    چنین سرخ دو بسد شیر بوی

    شگفتی بود گر شود پیرجوی

    جهانی سراسر پر از مهر تست

    به ایوانها صورت چهر تست

    ترا با چنین روی و بالای و موی

    ز چرخ چهارم خور آیدت شوی

    چو رودابه گفتار ایشان شنید

    چو از باد آتش دلش بردمید

    بر ایشان یکی بانگ برزد به خشم

    بتابید روی و بخوابید چشم

    وز آن پس به چشم و به روی دژم

    به ابرو ز خشم اندر آورد خم

    چنین گفت کاین خام پیکارتان

    شنیدن نیرزید گفتارتان

    نه قیصر بخواهم نه فغفور چین

    نه از تاجداران ایران زمین

    به بالای من پور سامست زال

    ابا بازوی شیر و با برز و یال

    گرش پیر خوانی همی گر جوان

    مرا او به جای تنست و روان

    مرا مهر او دل ندیده گزید

    همان دوستی از شنیده گزید

    بر او مهربانم به بر روی و موی

    به سوی هنر گشتمش مهرجوی

    پرستنده آگه شد از راز او

    چو بشنید دل خسته آواز او

    به آواز گفتند ما بنده‌ایم

    به دل مهربان و پرستنده‌ایم

    نگه کن کنون تا چه فرمان دهی

    نیاید ز فرمان تو جز بهی

    یکی گفت ز ایشان که ای سرو بن

    نگر تا نداند کسی این سخن

    اگر جادویی باید آموختن

    به بند و فسون چشمها دوختن

    بپریم با مرغ و جادو شویم

    بپوییم و در چاره آهو شویم

    مگر شاه را نزد ماه آوریم

    به نزدیک او پایگاه آوریم

    لب سرخ رودابه پرخنده کرد

    رخان معصفر سوی بنده کرد

    که این گفته را گر شوی کاربند

    درختی برومند کاری بلند

    که هر روز یاقوت بار آورد

    برش تازیان بر کنار آورد

    4 min

About خوانش‌های گنجور

From the publisher's feed

دکلمه‌های صوتی اشعار گنجور