غزل شمارهٔ ۴۲۸ از (سعدی » دیوان اشعار » غزلیات) را با خوانش محمدرضا مومن نژاد بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 7.84 مگابایت) دریافت کنید.
نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم
ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الا رزق مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشه ماست
به روی او نماند هیچ منظور
به بوی او نماند هیچ مشموم
نه بیاو عیش میخواهم نه با او
که او در سلک من حیف است منظوم
رفیقان چشم ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سرّیست مکتوم
همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانم نبینند
مرا گر دل دهی ور جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید برد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جُلّاب مسموم
همیباید که پیشانی کند موم