غزل شمارهٔ ۲۸۹۳ از (مولانا » دیوان شمس » غزلیات) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 3.65 مگابایت) دریافت کنید.
روز و شبها تا سحر بگریستی
آسمان گر واقفستی زین فراق
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی
بر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاق
گر شراب لعل دیدی این خمار
بر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزان
مرغ پران واقفستی زین شکار
سست کردی بال و پر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ
روزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان میرود
محتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستم
بر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنود
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ
دست و پا بر همدگر بگریستی
ماده بز بر شیر نر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگ
داندی مقری که عرعر میکند
لیک بیعقلی نگرید طفل نیز
ور نه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی همین شیرین ما
چاره دیدی چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخیهای مرگ
زان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچ رفت
کو خبر تا زین خبر بگریستی
زیر خاکم آن چنانک این جهان
شاید ار زیر و زبر بگریستی
هین خمش کن نیست یک صاحب نظر
تا بر آن فخرالبشر بگریستی
لیک بیاو این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصر