بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 4.19 مگابایت) دریافت کنید.
یک حکایت بشنو از تاریخگوی
تا بری زین راز سرپوشیده بوی
تا بگیرد او به افسونهاش مار
گر گران و گر شتابنده بوَد
در طلب زن دایما تو هر دو دست
که طلب در راه نیکو رهبرست
لَنگ و لوک و خفتهشکل و بیادب
سوی او میغیژ و او را میطلب
گه به گفت و گه به خاموشی و گه
بوی کردن گیر هر سو بوی شه
گفت آن یعقوب با اولاد خویش
هر حس خود را درین جستن به جد
گفت از روح خدا لاتَیْأَسوا
همچو گم کرده پسر رو سو به سو
گوش را بر چار راه آن نهید
هر کجا بوی خوش آید بو برید
این همه خوشها ز دریاییست ژرف
جزو را بگذار و بر کل دار طرف
برگ بیبرگی نشان طوبی است
دام راحت دایما بیراحتیست
هر گِله از شُکر آگه میکند
بوی بر از جزو تا کل ای کریم
بوی بر از ضد تا ضد ای حکیم
مارگیر از بهر یاری مار جست
غم خورد بهر حریفِ بیغمی
او همیجستی یکی ماری شگرف
گرد کوهستان و در ایام برف
اژدهایی مرده دید آنجا عظیم
که دلش از شکل او شد پر ز بیم
مار میجست اژدهایی مرده دید
آدمی کوهیست، چون مفتون شود؟
کوه اندر مار حیران چون شود؟
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و کُه حیران اوست
او چرا حیران شدهست و ماردوست؟
مارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بهر شگفت
میکشیدش از پی دانگانهای
در شکارش من جگرها خوردهام
او همی مرده گمان بردش ولیک
زنده بود و او ندیدش نیک نیک
او ز سرماها و برف افسرده بود
زنده بود و شکل مرده مینمود
عالم افسردهست و نام او جماد
جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشید حشر آید عیان
چون عصای موسی اینجا مار شد
عقل را از ساکنان اخبار شد
پارهٔ خاک تو را چون مرد ساخت
خاکها را جملگی شاید شناخت
مُرده زین سو اند و زان سو زندهاند
خامش اینجا و آن طرف گویندهاند
چون از آن سوشان فرستد سوی ما
ماه با احمد اشارتبین شود
خاک قارون را چو ماری درکَشد
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی میروید
محرم جان جمادان چون شوید؟
چون ندارد جان تو قندیلها
بهر بینش کردهای تاویلها
بلک مر بیننده را دیدار آن
وقت عبرت میکند تسبیحخوان
پس چو از تسبیح یادت میدهد
آن دلالت همچو گفتن میبُوَد
و آنِ آنکس کو ندارد نور حال
چون ز حس بیرون نیامد آدمی
این سخن پایان ندارد مارگیر
میکشید آن مار را با صد زحیر
تا به بغداد آمد آن هنگامهجو
تا نهد هنگامهای بر چارسو
بر لب شط مَرد هنگامه نهاد
غلغله در شهر بغداد اوفتاد
بوالعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صد هزاران خامریش
صید او گشته چو او از ابلهیش
منتظر ایشان و هم او منتظر
حلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحام
رفته درهم چون قیامت خاص و عام
و اژدها کز زمهریر افسرده بود
زیر صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رَسَنهای غلیظ
احتیاطی کرده بودش آن حفیظ
تافت بر آن مار خورشید عراق
رفت از اعضای او اخلاط سرد
مُرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مُرده مار
گشتشان آن یک تحیّر صد هزار
میسُکست او بند و زان بانگ بلند
هر طرف میرفت چاقاچاق بند
بندها بسکست و بیرون شد ز زیر
اژدهایی زشت غران همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد
از فتاده کشتگان صد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشت
که چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بیدار کرد آن کور میش
رفت نادان سوی عزرائیل خویش
اژدها یک لقمه کرد آن گیج را
سهل باشد خونخوری حجیج را
خویش را بر استنی پیچید و بست
استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست او کی مرده است؟
از غم و بی آلتی افسرده است
که به امر او همیرفت آب جو
راه صد موسی و صد هارون زند
کرمک است آن اژدها از دست فقر
پشهای گردد ز جاه و مال صقر
هین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده میبُوَد آن اژدهات
لقمهٔ اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و ایمن شو ز مات
رحم کم کن نیست او ز اهل صلات
میکشانش در جهاد و در قتال
چونک آن مرد اژدها را آورید
در هوای گرم خوش شد آن مرید
لاجرم آن فتنهها کرد ای عزیز
بیست همچندان که ما گفتیم نیز
تو طمع داری که او را بی جفا
بسته داری در وقار و در وفا
هر خسی را این تمنی کی رسد؟
صدهزاران خلق ز اژدرهای او
در هزیمت کشته شد از رای او