بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی از (نظامی » خمسه » خسرو و شیرین) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 17.16 مگابایت) دریافت کنید.
مَلک دانسته بود از رای پُر نور
که غمپردازِ شیرین است شاپور
به خدمت خواند و کردش خاص درگاه
ز تنهایی مگر تنگ آید آن ماه
چو تنها ماند ماه سرو بالا
فشاند از نرگسان لؤلؤی لالا
به تنگ آمد شبی از تنگحالی
که بود آن شب بر او مانند سالی
شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر
گرانجنبش چو زاغی کوه بر پر
شبی دمسرد چون دلهای بیسوز
برات آورده از شبهای بیروز
دُهلزن را زده بر دستها مار
کواکب را شده در پایها خار
فتاده پاسبان را چوبک از دست
جرسجنبان خراب و پاسبان مست
زناشویی بههم خورشید و مه را
رحم بسته به زادن صبحگَه را
گرفته آسمان را شب در آغوش
شده خورشید را مشرق فراموش
جنوبیطالعان را بیضه در آب
شمالیپیکران را دیده در خواب
زمین در سر کشیده چتر شاهی
فرو آسوده یکسر مرغ و ماهی
سواد شب که بُرد از دیدهها نور
بَنات النَعش را کرده ز هم دور
ز تاریکی جهان را بند بر پای
فلک چون قطب حیران مانده بر جای
جهان از آفرینش بیخبر بود
مگر کآن شب جهان جای دگر بود
سر افکنده فلک دریاصفت پیش
ز دامن دُر فشانده بر سر خویش
به دُر-دزدی ستاره کرده تدبیر
فرو افتاده ناگه در خم قیر
از آتشخانهٔ دورانِ پردود
مجره بر فلک چون کاهِ بر راه
فلک در زیر او چون آبِ در کاه
ثریا چون کفی جو بُد به تقدیر
که گرداند به کف هندو زنی پیر
نه موبد را زبان زند خوانی
نه مرغان را نشاط پَرفشانی
چو واقع بود طایر پَر فکنده
به هر گام از برایِ نورباشی
ستاده زنگییی با دورباشی
شنیدم گر به شب دیوی زند راه
خروس خانه بردارد «علی الله»
چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر؟
خروسی را نبود آواز تکبیر؟
دل شیرین در آن شب خیره مانده
چراغش چون دل شب تیره مانده
ز بیماری دل شیرین چنان تنگ
که میکرد از ملالت با جهان جنگ
خوش است این داستان در شان بیمار
که شب باشد هلاک جان بیمار
زبان بگشاد و میگفت ای زمانه
شب است این یا بلایی جاودانه
چه جای شب؟ سیه ماری است گویی
چو زنگی آدمیخواری است گویی
از آن گریان شدم کاین زنگی تار
چو زنگی خود نمیخندد یکی بار
چه افتاد؟ ای سپهر لاجوردی
که امشب چون دگر شبها نگردی
نفیر من خسک در پا شکستت؟
نه زین ظلمت همییابم امانی
مرا بنگر چه غمگین داری ای شب
ندارم دین اگر دین داری ای شب
شبا امشب جوانمردی بیاموز
مرا یا زود کش یا زود شو روز
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ؟
بر آتش میروی یا بر سر تیغ؟
دُهلزن را گرفتم دست بستند
نه آخر پای پروین را شکستند
من آن شمعم که در شبزندهداری
همه شب میکنم چون شمع زاری
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش
که باشد شمع وقت سوختن خَوش
گره بین بر سرم چرخ کهن را
بباید خواند و خندید این سخن را
بخوان ای مرغ اگر داری زبانی
بخند ای صبح اگر داری دهانی
اگر کافر نهای ای مرغ شبگیر
چرا بر نآوری آواز تکبیر؟
و گر آتش نهای ای صبح روشن
چرا نآیی برون بیسنگ و آهن؟
در این غم بُد دل پروانهوارش
نکو ملکی است ملک صبحگاهی
در آن کشور بیابی هر چه خواهی
کسی کاو بر حصار گنج ره یافت
گشایش در کلید صبحگه یافت
غرضها را حصار آنجا گشایند
کلید آنجاست، کار آنجا گشایند
در آن ساعت که باشد نَشْوِ جانها
زبانِ هر که او باشد برومند
اگر مرغ زبان تسبیحخوان است
چه تسبیح آرد آن کاو بیزبان است؟
در آن حضرت که آن تسبیح خوانند
چو شیرین کیمیای صبح دریافت
از آن سیمابکاری روی بر تافت
شکیباییش مرغان را پَر افشاند
خروس الصبر مفتاحالفرج خواند
شبستان را به روی خویشتن رُفت
به زاری با خدای خویشتن گفت
«خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومید
درین شب روسپیدم کن چو خورشید
بر این غم چون نشاطم چیر گردان
ندارم طاقتِ این کورهٔ تنگ
خلاصی دِه مرا چون لعل از این سنگ
تویی یاریرسِ فریاد هر کس
به فریاد منِ فریادخوان رس
اَغِثنی یا غیاث المُستَغیثین
به بالین غریبان بر سر راه
به تسلیم اسیران در بُن چاه
بدان حجت که دل را بنده دارد
بدان آیت که جان را زنده دارد
به دامنپاکیِ دینپرورانت
به محتاجان در بر خلق بسته
به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مانها
به واپسماندگان از کاروانها
به وردی کز نوآموزی بر آید
به قرآن و چراغ ِ صبحخیزان
به نوری کز خلایق در حجاب است
به انعامی که بیرون از حساب است
به تصدیقی که دارد راهب دِیر
به توفیقی که بخشد واهب خِیر
به هر طاعت که نزدیکت صواب است
به هر دعوت که پیشت مستجاب است
به آن آه پسین کز عرش پیش است
بدان نام مهین کز شرح بیش است
وزین غرقآب غم بیرونم آور
شود هر یک تو را تسبیحخوانی
هنوز از بیزبانی خفته باشم
ز صد شکرت یکی ناگفته باشم
تو آن هستی که با تو کیستی نیست
تویی هست آن دگر جز نیستی نیست
فلک را داده بر در قهرمانی
به درگاه تو در امید و در بیم
نشاید راه بردن جز به تسلیم
فلک بر بستی و دوران گشادی
جهان و جان و روزی هر سه دادی
اگر روزی دهی ور جان ستانی
تو دانی هرچه خواهی کن تو دانی
به توفیق توام زین گونه بر پای
برین توفیق، توفیقی برافزای
چو حکمی راند خواهی یا قضایی
بهتسلیم آفرین در من رضایی
اگر چه هر قضایی کآن تو رانی
مده رنجی که من طاقت ندارم
ز من ناید به واجب هیچ کاری
گر از من ناید آید از تو باری
به انعام خودم دلخوش کن این بار
که انعام تو بر من هست بسیار
ز تو چون پوشم این راز نهانی؟
وگر پوشم تو خود پوشیده دانی»
چو خواهش کرد بسیار از دل پاک
چو آب چشم خود غلتید بر خاک
فراخی دادش ایزد در دلِ تنگ
کلیدش را بر آورد آهن از سنگ
جوان شد گلبُن دولت دیگر بار
ز تلخی رست شیرینِ شِکربار
دلش را چون فلک زیر و زبر کرد