شمارهٔ ۴ - در صفحه غرب از (میرزاده عشقی » دیوان اشعار » مثنویات) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 6.65 مگابایت) دریافت کنید.
بهارا به پاییز ما، دیده دوز
ملک را ز ما نیز این نکته گوی:
که پیش آمده ملک نبود نکوی!
به پاداش این جمله باد گران
که آورده این سان ز ری بس خزان
رخ ما شده زرد: زین باد زرد
ازین باد شد، خاک، ما را به سر
خود این ملک غربت، به زر میبرند
هوا تیره گردید در این محال
بلند است ابر ره، از هر کنار
هم اندر یمین و هم اندر یسار
سویی رعد پلتیک، در غرش است
هم از سوی دیگر ز زر بارش است
اهالی همه خواب و غفلتزده
ز باران بیگانه، آغشتهاند
نهان گشته خورشید خاور نشان
در این گیر و دار، از زمین و زمان
نشانهای خود، جمله برداشتند
بباید زمانی که روس و پروس:
به رسم نبرد، فتنه برپا کنند
مر این سو زمین را اروپا کنند
سپس تیر و توپ و خدنگ و تفنگ
بپاشند هر سو، بر آیین جنگ
مر آن مردمی را که دارند زر
در این ره کجا، کشته بنهادهاند؟
ز ایرانیان بود، ار دادهاند!
کجا رزمگه خاک، از آن شده؟
خراب ار شده، ملک ایران شده!
اگر اقتدار است، آنان برند
وگر افتخار است، ایشان برند
فقط پس، هوس، دونی و گمرهی
بود تیره ما را، افق آنچنان
که مر عاجز است، از بیانش زبان!
شهنشه خود این، گر تماشا کند
ز تو ننگ باشد، شهی این چنان!
ترا گیتی ای شاه، خوش آفرید
ولی این شهی، زشت بهرت گزید
نگهبان این ملک ویران شدی!
که تاریخشان باید این داستان
خلاصه چنین گشته بد، بخت ما
کنون چاره کار، هان شود بخت ما
گر از من بپرسد، کسی بیدرنگ
نگر گویم ار گویمش: چاره جنگ
کنون چارهٔ ما، به جز جنگ نیست
چه روی سیاهی، دگر رنگ نیست
همه ما که بایست کشته شویم
به دست دو دسته، دو دسته شویم
مرا این ملک را، ای شها رزمگه!
چه بهتر که از بهر ایران زمین
به پا گردد این داستان این چنین
همی گر بجنگم، به خود این زمان
ببایستی اول، شهریار از میان
ولیکن کنون، جمله زر دیدهاند
شما را چرا شوم گشته نهاد؟
گر ایران زمین است این مرز و بوم
ز چه دست روس و پروسند عموم
شما را چه در سر بود زین عمل؟
بر آرمتان ای نابهکاران دمار!
مرا نیز باشد بیانی چو سام
به عنوان وی، بس سپاه کلام
به میدان کاغذ چه کلکم نهم
(مانور) سپاه خود آنگه دهم
مر این نیست بستوده آیین و رسم
ایا بنده گیران خود زر خرید
کجا میگذارند که بلوا کنید
بود مار بر سنگ و سنگم به چنگ
ولی ار خود آنم، کنم بندگی
به بیگانگان، ننگم است زندگی!
الا ای شه! اقلیمت ایران زمین:
وطن گشته بیکس از این ناکسان
که باشد عیان هر کجا چون خسان!
چو نیکو مرا خامهام این نوشت:
که بیگانه به، از خود بدسرشت!
ترا بنده پاک است منکر نیم
همه مر بر این ریشهاند و بطون
همه: شیوهٔ شهرتی، چیدهاند!
مر آیین «عشقی» نه بگزیدهاند