بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 4.95 مگابایت) دریافت کنید.
آب ما را حصن و امنست و سرور
دیو چون باز آمد ای بطان شتاب
هین به بیرون کم روید از حصن آب
باز را گویند رو رو باز گرد
از سر ما دست دار ای پایمرد
ما بری از دعوتت دعوت تو را
ما ننوشیم این دم تو کافرا
حصن ما را قند و قندستان تو را
من نخواهم هدیهات، بِستان تو را
چونک جان باشد نیاید لوت کم
چونک لشکر هست کم ناید علم
خواجهٔ حازم بسی عذر آورید
گفت این دم کارها دارم مهم
ز انتظارم شاه شب نغنوده است
من نتانم شد برِ شه رویزرد
هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص
میرسد از من همیجوید مناص
تو روا داری که آیم سوی ده؟
تا در ابرو افکنَد سلطان گره؟
بعد از آن درمان خشمش چون کنم؟
زنده خود را زین مگر مدفون کنم
زین نمط او صد بهانه باز گفت
حیلهها با حکم حق نفتاد جفت
گر شود ذرات عالم حیلهپیچ
چون گریزد این زمین از آسمان؟
چون کند او خویش را از وی نهان؟
هرچه آید ز آسمان سوی زمین
نه مفر دارد نه چاره نه کمین
آتش ار خورشید میبارد برو
ور همی طوفان کند باران برو
شهرها را میکند ویران برو
که «اسیرم هرچه میخواهی ببار»
ای که جزو این زمینی سر مکش
چونک بینی حکم یزدان در مکش
چون خلقناکم شنودی من تراب
خاک باشی جست از تو رو متاب
بین که اندر خاک تخمی کاشتم
حملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیر
تا کنم بر جمله میرانت امیر
آب از بالا به پستی در رود
آنگه از پستی به بالا بر رود
گندم از بالا به زیر خاک شد
بعد از آن او خوشه و چالاک شد
دانهٔ هر میوه آمد در زمین
بعد از آن سرها بر آورد از دفین
اصل نعمتها ز گردون تا به خاک
از تواضع چون ز گردون شد به زیر
باز از پستی سوی بالا شدیم
جمله اجزا در تحرک در سکون
ناطقان که انا الیه راجعون
با هزاران حزم خواجه مات شد
گرچه کُه بُد نیم سیلش در ربود
چون قضا بیرون کند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله کور و کر
ماهیان افتند از دریا برون
دام گیرد مرغ پران را زبون
بلک هاروتی به بابل در رود
جز کسی کاندر قضا اندر گریخت
خون او را هیچ تربیعی نریخت
غیر آن که در گریزی در قضا