بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 7.39 مگابایت) دریافت کنید.
صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل
هان و هان ای مبتلا این در مهل
جمع گشتندی ز هر اطراف خلق
از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
بر در آن صومعهٔ عیسی صباح
تا بهدم اوشان رهاند از جناح
او چو فارغ گشتی از اوراد خویش
چاشتگه بیرون شدی آن خوبکیش
شِسته بر در، در امید و انتظار
حاجت این جملگانتان شد روا
هین روان گردید بی رنج و عنا
جملگان چون اشتران بستهپای
که گشایی زانوی ایشان برای
خوش دوان و شادمانه سوی خان
ای مغفل رشتهای بر پای بند
تا ز خود هم گم نگردی ای لوند
لاجرم آن راه بر تو بسته شد
چون دل اهل دل از تو خسته شد
زودشان در یاب و استغفار کن
همچو ابری گریههای زار کن
تا گلستانشان سوی تو بشکفد
میوههای پخته بر خود وا کفد
هم بر آن در گرد، کم از سگ مباش
با سگ کهف ار شدستی خواجهتاش
چون سگان هم مر سگان را ناصحاند
که دل اندر خانهٔ اول ببند
آن در اول که خوردی استخوان
سخت گیر و حق گزار آن را ممان
میگزندش تا ز ادب آنجا رود
بر همان در همچو حلقه بستهباش
پاسبان و چابک و برجسته باش
بیوفایی را مکن بیهوده فاش
مر سگان را چون وفا آمد شعار
رو سگان را ننگ و بدنامی میار
بیوفایی چون سگان را عار بود
بیوفایی چون روا داری نمود
بیوفایی دان وفا با رد حق
حق مادر بعد از آن شد کان کریم
کرد او را از جنین تو غریم
داد در حملش ورا آرام و خو
همچو جزو متصل دید او تو را
حق هزاران صنعت و فن ساختهست
تا که مادر بر تو مهر انداختهست
پس حقِ حق سابق از مادر بود
هر که آن حق را نداند خر بود
آنک مادر آفرید و ضرع و شیر
با پدر کردش قرین آن خود مگیر
ای خداوند ای قدیم احسان تو
آنکه دانم وانکه نه هم آن تو
تو بفرمودی که حق را یاد کن
یاد کن لطفی که کردم آن صبوح
با شما از حفظ در کشتی نوح
پیله بابایانتان را آن زمان
دادم از طوفان و از موجش امان
آب آتش خو زمین بگرفته بود
موج او مر اوج کُه را میربود
چون شدی سَر، پشت پایت چون زنم
چون فدای بیوفایان میشوی
از گمان بد بدان سو میروی
من ز سهو و بیوفاییها بری
این گمان بد بر آنجا بر که تو
میشوی در پیش همچون خود دوتو
بس گرفتی یار و همراهان زفت
گر تو را پرسم که کو گویی که رفت
تو بماندی در میانه آنچنان
بیمدد چون آتشی از کاروان
کو منزَّه باشد از بالا و زیر
نه چو عیسی سوی گردون بر شود
نه چو قارون در زمین اندر رود
با تو باشد در مکان و بیمکان
چون بمانی از سرا و از دکان
او بر آرد از کدورتها صفا
تا ز نقصان وا روی سوی کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش
بر تو قبضی آید از رنج و تبش
پیش از آن کین قبض زنجیری شود
این که دلگیریست پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را بلاش
قبضها بعد از اجل زنجیر شد
دزد چون مال کسان را میبرد
قبض و دلتنگی دلش را میخلد
او همیگوید «عجب این قبض چیست»
قبض آن مظلوم کز شرّت گریست
چون بدین قبض التفاتی کم کند
گشت محسوس آن معانی زد علم
غصهها زندان شدست و چارمیخ
غصه بیخ است و بروید شاخ بیخ
بیخ پنهان بود هم شد آشکار
قبض و بسط اندرون بیخی شمار
چونکه بیخ بد بود زودش بزن
قبض دیدی، چارهٔ آن قبض کن
زانک سَرها جمله میروید ز بن
بسط دیدی، بسطِ خود را آب ده
چون بر آید میوه با اصحاب ده