بخش ۶۷ - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکار از (نظامی » خمسه » خسرو و شیرین) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 12.94 مگابایت) دریافت کنید.
چو عالم برزد آن زرینعلم را
کز او تاراج باشد خیل غم را
مَلک را رغبت نخجیر برخاست
به فالی چون رخ شیرین همایون
خروش کوس و بانگ نای برخاست
زمین چون آسمان از جای برخاست
عَلمداران عَلم بالا کشیدند
دلیران رخت در صحرا کشیدند
ز یکسو دست در زین بسته فغفور
ز دیگر سو سپهسالار قیصور
نهاده غاشیهاش خورشید بر دوش
رکابش کرده مه را حلقه در گوش
چو لَختی ابر کاُفتد بر سر ماه
به گرد اندر شده زرین حصارش
نبود از تیغها پیرامُن شاه
به یک میدان کسی را پیش و پس راه
در آن بیشه که بود از تیر و شمشیر
زبانِ گاو برده زَهرهٔ شیر
دهانِ دورباش از خنده میسفت
فلک را دورباش از دُور میگفت
چو بر مشکینحصاری برجی از زر
گر افتادی سر یک سوزن از میغ
نفیر چاوشان از دور شو دور
ز گیتی چشم بد را کرده مهجور
طراق مقرعه بر خاک و بر سنگ
ادب کرده زمین را چند فرسنگ
هوا را از رُوارو دم گرفته
روانه صدصد از هر سو جدایی
گرفته کوه و صحرا میل در میل
ز حلقوم دَراهای دِرَفشان
صد و پنجاه مجمردار دلکش
هزاران طُرف زرین طوقبسته
بدان تا هر کجا کو اسب راند
به هر گامی، درستی بازماند
غریبی گر گذر کردی بر آن راه
بدانستی که کرد آنجا گذر شاه
بدین آیین چو بیرون آمد از شهر
شده بر عارض لشکر جهان تنگ
که شاهنشه کجا میدارد آهنگ
چنین فرمود خورشید جهانگیر
که خواهم کرد روزی چند نخجیر
چو در نالیدن آمد طبلک باز
درآمد مرغ صیدافکن به پرواز
روان شد در هوا بازِ سبکپر
جهان خالی شد از کبک و کبوتر
یکی هفته در آن کوه و بیابان
پیاپی هر زمان نخجیر میکرد
به نخجیری دگر تدبیر میکرد
بُنه در یک شکارستان نمیماند
شکارافکن شکارافکن همی راند
وز آن جا همچنان بر دست زیرین
رکاب افشاند سوی قصر شیرین
فرود آمد چو باده در دل جام
شب از عنبر جهان را کِلّه میبست
زمستان بود و باد سرد میجست
زمین کز سردی آتش داشت در زیر
به من عنبر، به خرمن عود سوزند
چو لعل آفتاب از کان بر آمد
ز عشق روز، شب را جان بر آمد
فلک سرمست بود از پویه چون پیل
خناق شب کبودش کرد چون نیل
فلک را سرخی از اکحل گشادند
ملک ز آرامگه برخاست شادان
نشاط آغاز کرد از بامدادان
نبیذی چند خورد از دست ساقی
نماند از شادمانی هیچ باقی
چو آشوب نبیذش در سر افتاد
برون شد مست و بر شبدیز بنشست
سوی قصر نگارین راند سرمست
دل از مستی شده رقاص با او
غلامی چند خاص الخاص با او
خبر کردند شیرین را رقیبان
که اینَک خسرو آمد بینقیبان
دل پاکش ز ننگ و نام ترسید
وزان پرواز بیهنگام ترسید
به دست هر یک از بهر نثارش
یکی خوان زر که بیحد بُد شمارش
ز مقراضی و چینی بر گذرگاه
یکی میدان بساط افکند بر راه
همه ره را طراز گنج بردوخت
گلاب افشاند و خود چون عود میسوخت
به بام قصر برشد چون یکی ماه
نهاده گوش بر در، دیده بر راه
بر او از خون نشانده دیدهبانی
برآمد گردی از ره توتیارنگ
که روشن چشم از او شد چشمه در سنگ
برون آمد ز گرد آن صبح روشن
پدید آمد از آن گلخانه گلشن
در آن مشعل که برد از شمعها نور
چراغ انگشت بر لب مانده از دور
که شمشاد آب گشت از آب و رنگش
رخی چون سرخگل نوبر دمیده
خطی چون غالیه گِردش کشیده
به خوشخوابی چو نرگسهای مستش
کمربندان به گِردش دسته بسته
به دست هر یک از گل دسته دسته
چو شیرین دید خسرو را چنان مست
ز پای افتاد و شد یکباره از دست
ز بیهوشی زمانی بیخبر ماند
به هوش آمد به کار خویش درماند
که گر نگذارم اکنون در وثاقش
و گر لَختی ز تندی رام گردم
چو ویسِه در جهان بدنام گردم
چو نتوانم نه من کوشیده باشم؟
چو شاه آمد نگهبانان دویدند
زر افشاندند و دیباها کشیدند
بسا ناگشته را کز دَر درآرند
سپهر و دور بین تا در چه کارند
مَلک بر فرش دیباهای گلرنگ
جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ
دَری دید آهنین در سنگ بسته
ز حیرت ماند بر دَر دلشکسته
نه روی آن که از در بازگردد
نه رای آن که قفلانداز گردد
رقیبی را به نزد خویشتن خواند
که ما را نازنین بر در چرا ماند
چه تلخی دید شیرین در من آخر؟
چرا در بست از اینسان بر من آخر؟
درون شو گو نه شاهنشه غلامی
که مهمانی به خدمت میگراید
چه فرمایی درآید یا نیاید؟
تو کاَندر لب نمک پیوسته داری
به مهمان بر چرا در بسته داری؟
به پای خویشتن عذر تو خواهم
تو خود دانی که من از هیچ رایی
ندارم با تو در خاطر خطایی
بباید با مَنت دمساز گشتن
تو را نادیده نتوان بازگشتن
و گر خواهی که این جا کم نشینم
بدین زاری پیامی شاه میگفت
شکرلب میشنید و آه میگفت
کنیزی کاردان را گفت آن ماه
به خدمت خیز و بیرون رو سوی شاه
فلان ششطاق دیبا را برون بر
بزن با طاق این ایوان برابر
ز خار و خاره خالی کن میانش
بِنه در پیشگاه و شقه دربند
پس آن گَه شاه را گو کاِی خداوند
نه تُرک این سرا هندوی این بام
شهنشه را چنین داده است پیغام
به لفظ من شهنشه را چنین گفت
که گر مهمان مایی ناز منمای
به هر جا کهت فرود آرم فرود آی
صواب آن شد ز روی پیشبینی
که امروزی در این منظر نشینی
من آیم خود به خدمت بر سر کاخ
زمین بوسم به نیروی تو گستاخ
بگوییم آن چه ما را گفت باید
چو گفتیم آن کنیم آن گَه که شاید
کنیز کاردان بیرون شد از در
برون برد آن چه فرمود آن سمنبر
همه ترتیب کرد آیین زَربَفت
فرود آورد خسرو را و خود رفت
رخ شیرین ز خجلت گشته پُرخوی
که نُزل شاه چون سازد پیاپی
چو از نزل زرافشانی بپرداخت
ز جُلاب و شکر نزلی دگر ساخت
به دست چاشنیگیری چو مهتاب
پس آن گه ماه را پیرایه بربست
بر او هر شاخ گیسو چون کمندی
کمندی حلقهوار افکنده بر دوش
ز هر حلقه جهانی حلقه در گوش
به رسم چینیان افکنده بر سر
سیهشعری چو زلف عنبرافشان
روان شد چون تذروی در هوایی
زمین بوسید شه را چون غلامان
گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل
سم شبدیز را کرد آتشیننعل
همان صد دانه مروارید خوشآب
به فرقافشان خسرو کرد پرتاب