قصیدهٔ شمارهٔ ۱ از (سعدی » مواعظ » قصاید) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 25.38 مگابایت) دریافت کنید.
شکر و سپاس و منت و عزت خدای را
پروردگار خلق و خداوند کبریا
رَزّاق بندهپرور و خَلّاقِ رهنما
اقرار میکند دو جهان بر یگانگیش
یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا
گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدف
آدم از گِل و برگ گُل از گیا
مَن یُمیتُ وَ یُحْیي و لا إِلٰه
إِلّا هُوَ الّذي خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّما
ز سنگ، چشمهٔ آب آوَرَد پدید
باری از آب چشمه کند سنگ در شِتا
به صُنْعِ ماشِطه، بر روی خوبِ روز
گلگونهٔ شفق کند و سرمهٔ دَجا
دریای لطف اوست و گر نه سحاب کیست؟
تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا
بِلُطْفِکَ یا صانِعَ الْوُجود
فَاغْفِر لَنا بِفَضْلِکَ یا سامِعَ الدُّعا
ارباب شوق در طلبت بیدلند و هوش
اصحاب فهم در صفتت بیسرند و پا
دوستان تو را أَنْعَمَ الصَّباح
وآن شب که بی تو روز کنند أَظْلَمَ الْمَسا
یاد تو روحپرور و وصف تو دلفریب
نام تو غمزدای و کلام تو دلربا
بیخاتَم رضای تو، سعیِ أَمَل هَبا
جایی که تیغ قهر برآرد مهابتت
کند به سیل عَرِم، جَنَّتِ سَبا
شاهان بر آستان جلالت نهاده سر
گر جمله را عذاب کنی یا عطا دهی
مجال آن نه که «آن چون و این چرا؟»
در کمترینِ صُنْع تو مدهوش ماندهایم
ما خود کجا و وصف خداوندِ آن کجا؟
خود دست و پای فهم و بلاغت کجا رسد
بِحارِ وصفِ جَلالَت کند شنا؟
گاهی سَموم قهر تو، همدست با خزان
گاهی نسیم لطف تو، همراه با صبا
خواهندگان درگه بخشایش تو اند
سلطانِ در سُرادِق و درویشِ در عبا
آن دست بر تضرع و این روی بر زمین
آن چشم بر اشارت و این گوش بر ندا
مردان راهت از نظر خلق در حجاب
شب در لباس معرفت و روز در قبا
فرخنده طالعی که کنی یاد او به خیر
برگشته دولتی که فرامش کند تو را
چندین هزار سکهٔ پیغمبری زده
اول به نام آدم و آخر به مصطفی
الهامش از جلیل و پیامش ز جبرئیل
رأیش نه از طبیعت و نطقش نه از هوی
در نَعْتِ او زبان فصاحت که را رسد؟
خود پیش آفتاب چه پرتو دهد سُها؟
که در بیانِ «إذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت»
معنی چه گفتهاند بزرگان پارسا؟
یعنی وجود خواجه سر از خاک بر کند
خورشید و ماه را نبود آن زمان ضِیا
ای برترین مقام ملائک بر آسمان
با منصب تو زیرترین پایهٔ علا
شعر آورم به حضرت عالیت زینهار
آسمان چه زند سِحْرِ مُفْتریٰ؟
یارب به دست او که قمر زآن دو نیم شد
تسبیح گفت در کفِ میمونِ او، حَصا
أَرْفِقْ بِمَنْ تَجاوَزَ وَ اغْفِرْ لِمَن عَصا
تریاق در دهان رسول آفریده حق
صدیق را چه غم بود از زهر جانگزا؟
غارِ سَیِّد و صِدّیقِ نامور
مجموعهٔ فضائل و گنجینهٔ صفا
مردان قدم به صحبت یاران نهادهاند
لیکن نه همچنان که تو در کام اژدها
یار آن بود که مال و تن و جان فدا کند
تا در سَبیلِ دوست به پایان برد وفا
دیگر عُمَر که لایق پیغمبری بدی
خواجهٔ رُسُل نَبُدی ختم انبیا
سالار خیلِ خانهٔ دین، صاحبِ رسول
سردفتر خدایْپرستانِ بیریا
که خلق عالمش از دستْ عاجزند
عاجز در آن که چون شود از دست وی رها؟
دیگر جمال سیرت عثمان که بر نکرد
در پیش روی دشمن قاتل سر از حیا
آن شرط مهربانی و تحقیق دوستیست
کز بهر دوستان بری از دشمنان جفا
خاصان حق همیشه بَلیَّت کشیدهاند
چه زور و زَهره که وصف علی کند؟
جَبّار در مَناقِب او گفته «هَلْ أَتیٰ»
در یکدگر شکست به بازوی لا فَتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غَزا
خدای و صَفدرِ میدان و بَحْرِ جُود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وَغا
دیباچهٔ مروت و سلطان معرفت
فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی
پیغمبر، آفتاب منیر است در جهان
وینان ستارگان بزرگند و مقتدا
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارب به خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
گر خلق تکیه بر عمل خویش کردهاند
ما را بس است رحمت و فضل تو مُتَّکا
یارب خلاف امر تو بسیار کردهایم
بسته از کرمت عفو ما مَضیٰ
ما را ز غایت کرمت چشم در عَطا
یارب به لطف خویش گناهان ما بپوش
روزی که رازها فِتَد از پرده برملا
همواره از تو لطف و خداوندی آمدهست
وز ما چنان که در خور ما، فعلِ ناسزا
عدل است اگر عقوبت ما بیگنه کنی
لطف است اگر کشی قلم عفو بر خطا
گر تقویت کنی ز مَلَک بگذرد بشر
دلهای دوستان تو خون میشود ز خوف
باز از کمال لطف تو دل میدهد رجا
یارب قبول کن به بزرگی و فضل خویش
که رد کنی نبود هیچ مُلْتَجا
ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کس
ما بندگان حاجتمندیم و تو کریم
حاجت همیشه پیش کریمان بود روا
کردی تو آنچه شرط خداوندیِ تو بود
خور تو هیچ نکردیم؛ رَبَّنا
سهل است اگر به چشم عنایت نظر کنی
اصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا؟
آن که هم تو بگیری به لطف خویش
دستی، و گر نه هیچ نیاید ز دست ما
کاری به منتها نرسانیده در طلب
بردیم روزگار گرامی به منتها
فیالجمله دستهای تهی بر تو داشتیم
خود دست جز تهی نتوان داشت بر خدا
یا دولتاه اگر به عنایت کنی نظر
واخجلتاه اگر به عقوبت دهی جزا
ای یار جَهد کن که چو مردان قدم زنی
ور پای بستهای به دعا، دست برگشا
پیدا بود که بنده به کوشش کجا رسد
بالای هر سری قلمی رفته از قضا
کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست
آن بیبصر بود که کند تکیه بر عصا
تا روز اولت چه نبشتهست بر جبین
که در اَزَل، سُعَدااَند و أَشْقیا
گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
گوید بِکُش که مالِ سَبیل است و جانفدا
ما را به نوشداروی دشمن امید نیست
وز دست دوست گر همه زهر است مرحبا
ای پایْ بستِ عمر تو، بر رهگذار سیل
چندین اَمَل چه پیش نهی، مرگ در قفا؟
در کوه و دشت هر سَبُعی صوفیی بدی
گر هیچ سودمند بُدی صُوفِ بیصفا
تن ضعیف کند، پشتِ دل، قوی
صیدی که در ریاضِ ریاضت، کند چَرا
چون شادمانی و غم دنیا مقیم نیست
فرعون کامران به و ایوب مبتلا
امثال ما به سختی و تنگی نمردهاند
ما خود چه لایقیم به تشریف اولیا؟
دردی چه خوش بود که حبیبش کند دوا
مابین آسمان و زمین، جای عیش نیست
یک دانه چون جهد ز میانِ دو آسیا؟
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین توست
آن اختیار کن که توان دیدنش لِقا
تا هیچ دانهای نفشانی به جز کرم
توشهای نستانی به جز تَقیٰ
گویی کدام سنگدل این پند نشنود؟
بر کوه خوان که باز به گوش آیدت صَدا
نااهل را نصیحت سعدی چنان که هست
اگر به سرمه تفاوت کند عَمیٰ