بخش ۸۳ - شرح فایدهٔ حکایت آن شخص شتر جوینده از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 4.86 مگابایت) دریافت کنید.
اشتری گم کردهای ای معتمد
هر کسی ز اشتر نشانت میدهد
تو نمیدانی که آن اشتر کجاست
لیک دانی کین نشانیها خطاست
وانک اشتر گم نکرد او از مری
همچو آن گم کرده جوید اشتری
که بلی من هم شتر گم کردهام
هر که یابد اجرتش آوردهام
تا در اشتر با تو انبازی کند
بهر طمع اشتر این بازی کند
او نشان کژ بنشناسد ز راست
لیک گفتت آن مقلد را عصاست
هرچه را گویی خطا بود آن نشان
او به تقلید تو میگوید همان
چون نشان راست گویند و شبیه
پس یقین گردد تو را لا ریب فیه
چشم تو روشن شود پایت دوان
جسم تو جان گردد و جانت روان
پس بگویی راست گفتی ای امین
این نشانیها بلاغ آمد مبین
این براتی باشد و قدر نجات
این نشان چون داد گویی پیش رو
بوی بردی ز اشترم بنما که کو
پیش آنکس که نه صاحب اشتریست
کو درین جست شتر بهر مریست
زین نشان راست نفزودش یقین
بوی برد از جد و گرمیهای او
که گزافه نیست این هیهای او
اشتری گم کرده است او هم بلی
آنچ ازو گم شد فراموشش شده
هر کجا او میدود این میدود
از طمع همدرد صاحب میشود
کاذبی با صادقی چون شد روان
اندر آن صحرا که آن اشتر شتافت
اشتر خود نیز آن دیگر بیافت
چون بدیدش یاد آورد آن خویش
بی طمع شد ز اشتر آن یار و خویش
اشتر خود را که آنجا میچرید
او طلبکار شتر آن لحظه گشت
مینجستش تا ندید او را بدشت
بعد از آن تنهاروی آغاز کرد
چشم سوی ناقهٔ خود باز کرد
تا باکنون پاس من میداشتی
گفت تا اکنون فسوسی بودهام
وز طمع در چاپلوسی بودهام
این زمان هم درد تو گشتم که من
در طلب از تو جدا گشتم به تن
جان من دید آن خود شد چشمپر
مس کنون مغلوب شد زر غالبش
هزل شد فانی و جد اثبات شکر
مر تو را صدق تو طالب کرده بود
مر مرا جد و طلب صدقی گشود
صدق تو آورد در جستن تو را
تخم دولت در زمین میکاشتم
آن نبد بیگار کسبی بود چست
هر یکی دانه که کشتم صد برست
دزد سوی خانهای شد زیر دست
چون در آمد دید کان خانهٔ خودست
گرم باش ای سرد تا گرمی رسد
آن دو اشتر نیست آن یک اشترست
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
خاصه چرخی کین فلک زو پرهایست