بخش ۶۱ - وصیت کردن پیغامبر علیه السلام مر آن بیمار را و دعا آموزانیدنش از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 5.65 مگابایت) دریافت کنید.
گفت پیغامبر مر آن بیمار را
این بگو کای سهلکن دشوار را
راه را بر ما چو بستان کن لطیف
منزل ما خود تو باشی ای شریف
مؤمنان در حشر گویند ای ملک
مؤمن و کافر برو یابد گذار
ما ندیدیم اندرین ره دود و نار
پس ملک گوید که آن روضهٔ خضر
که فلان جا دیدهاید اندر گذر
دوزخ آن بود و سیاستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما این نفس دوزخخوی را
جهدها کردید و او شد پر صفا
ظلمت جهل از شما هم علم شد
و آن حسد چون خار بد گلزار شد
چون شما این جمله آتشهای خویش
بهر حق کشتید جمله پیش پیش
نفس ناری را چو باغی ساختید
خوش سرایان در چمن بر طرف جو
داعی حق را اجابت کردهاید
سبزه گشت و گلشن و برگ و نوا
چیست احسان را مکافات ای پسر
ما اگر قلاش و گر دیوانهایم
مست آن ساقی و آن پیمانهایم
بر خط و فرمان او سر مینهیم
جان شیرین را گروگان میدهیم
تا خیال دوست در اسرار ماست
چاکری و جانسپاری کار ماست
صد هزاران جان عاشق سوختند
شمع روی یار را پروانهاند
ای دل آنجا رو که با تو روشنند
وز بلاها مر تو را چون جوشنند
در میان جان ترا جا میکنند
زان میان جان تو را جا میکنند
تا تو را پر باده چون جامی کنند
در میان جان ایشان خانه گیر
در فلک خانه کن ای بدر منیر
چون عطارد دفتر دل وا کنند
تا که بر تو سرها پیدا کنند
پیش خویشان باش چون آوارهای
بر مه کامل زن ار مه پارهای
جزو را از کل خود پرهیز چیست
با مخالف این همه آمیز چیست
جنس را بین نوع گشته در روش
غیبها بین عین گشته در رهش
تا چو زن عشوه خری ای بیخرد
از دروغ و عشوه کی یابی مدد
چاپلوس و لفظ شیرین و فریب
میستانی مینهی چون زن به جیب
مر تو را دشنام و سیلی شهان
صفع شاهان خور مخور شهد خسان
زانک ازیشان خلعت و دولت رسد
هر کجا بینی برهنه و بینوا
دان که او بگریختست از اوستا
تا چنان گردد که میخواهد دلش
گر چنان گشتی که استا خواستی
هر که از استا گریزد در جهان
او ز دولت میگریزد این بدان
در جهان پوشیده گشتی و غنی
چون برون آیی ازینجا چون کنی
آن جهان شهریست پر بازار و کسب
تا نپنداری که کسب اینجاست حسب
حق تعالی گفت کین کسب جهان
همچو آن طفلی که بر طفلی تند
کودکان سازند در بازی دکان
سود نبود جز که تعبیر زمان
کودکان رفته بمانده یک تنه
این جهان بازیگهست و مرگ شب
باز گردی کیسه خالی پر تعب
کسب دین عشقست و جذب اندرون
کسب فانی خواهدت این نفس خس
حیله و مکری بود آن را ردیف