فی التوحید باری تعالی جل و علا از (عطار » منطقالطیر » فی التوحید باری تعالی جل و علا) را با خوانش نادیا رحمان بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 5.63 مگابایت) دریافت کنید.
آنکه جان بخشید و ایمان خاک را
عرش را بر آب بنیاد او نهاد
خاکیان را عمر بر باد او نهاد
آسمان را در زبردستی بداشت
خاک را در غایت پستی بداشت
وان دگر را دایما آرام داد
آسمان چون خیمهای برپای کرد
بیستون کرد و زمینش جای کرد
کرد در شش روز هفت انجم پدید
وز دو حرف آورد نُه طارم پدید
مهرهٔ انجم ز زرین حقه ساخت
با فلک در حقه هر شب مهره باخت
دام تن را مختلف احوال کرد
مرغ جان را خاک در دنبال کرد
بحر را بگذاشت در تسلیم خویش
کوه را افسرده کرد از بیم خویش
بحر را از تشنگی لب خشک کرد
سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد
روح را در صورت پاک او نمود
این همه کار از کفی خاک او نمود
عقل سرکش را به شرع افکنده کرد
تن به جان و جان به ایمان زنده کرد
کوه را هم تیغ داد و هم کمر
تا به سرهنگیِّ او افراخت سر
گاه گل در روی آتش دسته کرد
گاه پل بر روی دریا بسته کرد
بر سر او چارصد سالش بداشت
عنکبوتی را به حکمت دام داد
بست موری را کمر چون موی سر
کرد او را با سلیمان در کمر
طاء و سین بیزحمت طاسش بداد
پیشوایانی که رهبین آمدند
گاه و بیگاه از پی این آمدند
جان خود را عین حیرت یافتند
هم ره جان عجز و حسرت یافتند
درنگر اول که با آدم چه کرد
عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد
باز بنگر نوح را غرقاب کار
تا چه برد از کافران سالی هزار
باز ابراهیم را بین دل شده
کبش او قربان شده در کوی یار
بندگی و چاه و زندان بر سری
مانده در کرمان و گرگان پیش در
باز یونس را نگر گم گشته راه
آمده از مه به ماهی چندگاه
باز موسی را نگر ز آغاز عهد
دایه فرعون و شده تابوت مهد
ملک وی بر باد چون بگرفت دیو
باز آن را بین که دل پرجوش شد
ارّه بر سر دم نزد خاموش شد
باز یحیی را نگر در پیش جمع
زار سر ببریده در طشتی چو شمع
باز عیسی را نگر کز پای دار
شد هزیمت از جهودان چند بار
چه جفا و رنج دید از کافران
تو چنان دانی که این آسان بود
بلکه کمتر چیز تَرک جان بود
چند گویم چون دگر گفتم نماند
گر گلی کز شاخ میرُفتم نماند
میندانم چاره جز بیچارگی
ای خرد در راه تو طفلی بشیر
گم شده در جست و جویت عقل پیر
در چنان ذاتی من آنگه کی رسم؟
از زَعَم من در منزه کی رسم؟
نه تو در علم آیی و نه در عیان
نی زیان و سودی از سود و زیان
نه ز فرعونت زیان بودی رسد
ای خدای بینهایت جز تو کیست
چون توئی بیحد و غایت جز تو چیست
هیچ چیز از بینهایت بیشکی
چون به سر ناید کجا ماند یکی
پرده برگیر آخر و جانم مسوز
بیش ازین در پرده پنهانم مسوز
گم شدم در بحر حیرت ناگهان
زین همه سرگشتگی بازم رهان
در میان بحر گردون ماندهام
وز درونِ پرده بیرون ماندهام
بنده را زین بحر نامحرم برآر
تو درافکندی مرا تو هم برآر
نفْس من بگرفت سر تا پای من
گر نگیری دست من ای وای من
یا نه در خونم کش و خاکم بکن
خلق ترسند از تو من ترسم ز خود
کز تو نیکو دیدهام از خویش بد
مردهایام میروم بر روی خاک
زنده گردان جانم ای جانبخش پاک
مؤمن و کافر به خون آغشتهاند
یا همه سرگشته یا برگشتهاند
گر بخوانی این بود سرگشتگی
پادشاها دل به خون آغشتهام
پای تا سر چون فلک سرگشتهام
گفتهای من با شمااَم روز و شب
یک نفس فارغ مباشید از طلب
چون چنین با یکدگر همسایهایم
تو چو خورشیدی و ما هم سایهایم
چه بود ای معطی بیسرمایگان
با دلی پر درد و جانی با دریغ
ز اشتیاقت اشک میبارم چو میغ
گم بباشم تا به کی جویم ترا
رهبرم شو زان که گمراه آمدم
دولتم ده گرچه بیگاه آمدم
هرکه در کوی تو دولتیار شد
در تو گم گشت و ز خود بیزار شد
نیستم نومید و هستم بیقرار
بوک درگیرد یکی از صد هزار