بخش ۱۱ از (ایرج میرزا » مثنویها » عارف نامه) را با خوانش سبحان بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 6.95 مگابایت) دریافت کنید.
بگو عارف به من ز احبابِ طهران
که می بینم همه شب خوابِ طهران
اواخر با تو الفت داشت یا نی
کمال السلطنه حالش چطور است
دخو با اعتصام اندر چه شور است
به عالم خوش دل از این چار یارم
ادیب السلطنه بعد از مرارات
برد جَوفِ دکان پیشی، پسی را؟
به چنگ آرد تقی خانی کسی را
بود یا نه در آن تنگ آشیانه؟
سرش بیمو ولیکن دلپذیر است
خدا مرگم دهد این وصف کیر است
بدیدم اصفهانی زیر و هم روی
ندیدم اصفهانی من بدین خوی
اگر یک همچو او در اصفهان بود
یقینا اصفهان نصف جهان بود
کمالی در تنِ احباب، جانست
کمالی در فُتُوَّت طاق باشد
کمالی در کمالِ بی ریاییست
ولو خود دستجردی هم ندیدست
بود همچون مَلِک در بیوفایی
کمالی را کمالات است بیحد
تمیزِ چایِ خوب و بد ندارد
و الّا هیچ نقصی خود ندارد
اگر رفتی تو پیش از من به طهران
ز قولِ من سلامش کن فراوان
بگو محروم ماندم از جنابَت
نخواهم دید دیگر جز به خوابت
من و رفتن از اینجا باز تا ری
میسّر کی شود هَیهات و هی هی
گر از سرچشمه تا سر تخت باشد
سفر با ضعفِ پیری سخت باشد
چو دورست از من آثارِ سلامت
فُتَد دیدار لا شک بر قیامت
ندانم در کجا این قصه دیدم
که دو روبه یکی ماده یکی نر
به هم بودند عمری یار و همسر
ملک با خیل تازان شد به نخجیر
کشیدند آن دو روبَه را به زنجیر
یکی مویهکنان با جفتِ خود گفت
که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سرِ سوز
همانا در دکانِ پوستیندوز
ز من عرضِ ارادت کن مَلِک را
به هر سلکِ شریفی منسلِک را
مَلِک آن طعنه بر مهر و وفا زن
به آیینِ محبّت پشتِ پا زن
مَلِک دارایِ آن مغزِ سیاسی
که می خندد به قانونِ اساسی
که تعدادش به من هم گشته مشکل
چو بینی اقتدارالملک ما را
بزن یک بوسه بر رویش خدا را
الهی زنده باد آن مرد خیّر
امیدم آن که چون در بعض اوقات
کند با نصرت الدوله ملاقات
رساند بر وی از من بندگیها
در ایران گر یکی شهزاده باشد
جز او ایران به کس نازش ندارد
جز این یک تیر در ترکش ندارد
شود فیروز کار مُلک آن روز
که باشد رشتهاش در دست فیروز
مرا او بر خراسان کرد مامور
از او من شاکرم تا نفخهٔ صور
مرا باید که دارم نعمتش پاس
پیمبر گفت من لم یشکر الناس
به گیتی بیش مانی بیش بینی
زمانی نوش و گاهی نیش بینی
بمان و بین جمادی و رجب را
که بینی العجب ثم العجب را
در این گیتی عجب دیدن عجب نیست
از این مرد و زن شمس و قمر نام
نزاید جز عجب هر صبح و هر شام
من از عارف در این ایام آخر
بدیدم آنچه نتوان کرد باور
بیا عارف که روی کار برگشت
ورا با تو روابط تیرهتر گشت
بسی بیربط چرخاندی دهن را
نمی گویم چه گفتی شرمم آید
چنین گفتند کز آن چیز عادی
که دیگر کس نمیدیدت سر سن
تو را گفتند تا تصنیف سازی
نه از شیشهیْ اماله قیف سازی
غزل سازی و آن هم در سیاست
سخن گفتن نه آسان است اینجا
خراسانی دو لب ده گوش دارد
همه طُلّاب او دارای طبعند
نه تنها پیرو قُراء سَبعند
خراسان جا چو نیشابور دارد
که صد پیشی به پیشاوور دارد
چو میخوانند اشعارِ چرندت
کسانی میزنند از بهر تو دست
که مانند تو نادانند یا مست
شود شعر تو خوش با زورِ تحریر
چو با زورِ بزک روی زن پیر
به داد تو رسیده ای دل ای دل
برو عارف که مهر از تو بریدم
به ریش هر چه قزوینیست ریدم
چو عارف نامه آمد تا بدین حد
یکی از دوستان از در درآمد
بگفتا گرچه عارف بدزبان است
ولیکن بر شماها میهمان است
به مهمان شفقت و اِنعام باید
نباید بیش از این خون در دلش کرد
گهی خوردست میباید ولش کرد
بیا عارف دوباره دوست گردیم
دو مغز اندر دل یک پوست گردیم
تو را من جان عارف دوست دارم
ز مهرست این که گَه پشتت بخارم
ترا من جان عارف بنده باشم
دعاگوی تو اَم تا زنده باشم
که تا لذت بری از عمر چندی
تو این کِرم سیاست چیست داری
برو چندی در کون را بکن چِفت
میفکن بر سر بی زخم خود زِفت
مکن اصلا سخن از نظم و یاسا
سیاست پیشه مردم، حیلهسازند
نه مانند من و تو پاکبازند
تماماً حقهباز و شارلاتانند
به هر جا هر چه پاش افتاد آنند
به هر تغییرِ شکلی مستعدند
تو هم قزوینیِ مُلّایِ رومی
به هر صورت در آ مانندِ مومی
تو هم کمتر نهای از آن رُنُودا
کَهَر کمتر نباشد از کبودا
همانا گرگ باران دیده باشی
تو خیلی پاردُم ساییده باشی
ولیکن باز گاهی چرخِ بیپیر
دهد اشخاصِ زیرک را دمِ گیر
فراوان مرغِ زیرک دیده ایّام
که افتادند بهر دانه در دام
سیاستپیشگان در هر لباسند
به خوبی همدگر را میشناسند
همه دانند زین فن سودشان چیست
به باطن مقصد و مقصودشان چیست
از این رو یکدگر را پاس دارند
یکیشان گر به چاه افتد در آرند
من و تو زود در شَرّش بمانیم
که هم بیدست و هم بیدوستانیم
چو ما از جنس این مردم سواییم
نمیدانی که ایران است اینجا
حراج عقل و ایمان است اینجا
نمی دانی که ایرانی چه چیزست؟
نمیدانی چقدر این جنس هیزست؟
به مغزِ جمله این فکرِ خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
از آنها کمتران کمتر از اینند
به غیر از نوکری راهی ندارند
و الّا در بساط آهی ندارند
از آن گویند گاهی لفظ قانون
برای شغل و کار است و ریاست
تجارت نیست، صنعت نیست، ره نیست
امیدی جز به سردار سپه نیست
که از فقر و فنا آوارگانند
به زیر پای صاحبمِلک خاکند
تمام از جنس گاو و گوسفندند
نه آزادی نه قانون میپسندند
چه دانند این گروه ابلهِ دون
که حُریّت چه باشد، چیست قانون
چو ملت این سه باشند ای نکومرد
به این وصف از چنین ملت چه جویی؟
به این یک مشت پرعلّت چه گویی؟
نباید برد اسم از رسم و آیین
به گوش خر نباید خواند یاسین
تو خود گفتی که هر کس بود بیدار
در ایران میرود آخر سر دار
چرا پس میخری بر خود خطر را
کنی با خود اعالی را اعادی
بیا عارف بکن کاری که گویم
تو با من دوستی، خیر تو جویم
اگر خواهی که کارت کار باشد
دو ذرعی مولوی را گندهتر کن
خودت را روضه خوانی معتبر کن
چو ذوقت خوب و آوازت ستودهست
سوادت هم اگر کم بود، بودست
عموم روضهخوان ها بیسوادند
تو را این موهبت تنها ندادند
مسائل کن بر از زادالمعادا
بدان از بر بحار و جوهری را
خران گریهخر را نعل میکن
بیفکن شور در مجلس ز شهناز
بگیرد مجلست هر جا که خوانی
به صدق ار نیست ممکن، با ریا کن
که در این فصل پیدا می شود ماست
ز سعی و فکر آن دانا و زیرست
که سالم تر غذا نان و پنیرست
از آن با کلّه در کار اداره
ز بس داناست آن یک در وزارت
ز سر تا پای او اصلاح بارد
در این فن اولین شخص جهانست
نه آرشاک آنچنان نه خاصه خانست
ز اصلاحش چه می خواهی از این بیش
که نَبوَد در وزارتخانه یک ریش
به تخمش گر همه پیران بمیرند
اگر مُردند هم مُردند، پیرند
ز استحکام سُم وز سختی پوز
کند صد عضو را ناقص به یک روز
شب و روز آن یکی قانون نویسد
ببیند هر چه گهکاری، بلیسد
از آن روزی که این عالی مقامست
وکیلان را بگو روح الامینند
ز عرش افتاده پابند زمینند
مقدسزادهاند از مادر خویش
گناهست ار کنی مرغانشان کیش
یقیناً گر ز بیچیزی بمیرند
به رشوت از کسی چیزی نگیرند
به جز شهریّه مقصودی ندارند
به هیچ اسم دگر سودی ندارند
فقط از بهر ماهی چند غاز است
که این بیچارهها را چشم باز است
غم ملّت ز بس خوردند مُردند
ورم کردند از بس غصه خوردند
بزرگان چون ببینند این عجب را
که عارف بسته از تعییب لب را
کنند آجیل و ماجیل تو را کوک
نه مستأصل شوی دیگر نه مفلوک
نه دیگر حبس میبینی نه تبعید
نه دیگر بایدت هر سو فرارید
بخور با بچهخوشگلها عرق را
بشوی از حرف بیمعنی ورق را
اگر داری بتی شیرین و شنگول
که وافورت دهد با دست مقبول
بکش تریاک و بر زلفش بده دود
تماشا کن به صنع حی مَودود
بزن با دوستان در بوستان سور
ببر سور از نکورویان پاسور
به عشق خَد خوب و قد موزون
بخوان گاهی نوا، گاهی همایون
چو تصنیفت بلند آوازه گردد
خدا روزی کند عیشی چنین را
که سرمشق من اندر این کلامست
اگر قائم مقام این نامه دیدی
جلایرنامه را من زنده کردم
به شوخی گفتهام گر یاوهای چند
مبادا دوستان از من برنجند
بیارم از عرب بیتی دو مشهور
اذا شاهَدت فی نظمی فتورًا
و وهنًا فی بیانی لِلمعانی
علی تنشیطِ ابناءِ الزَّمان