بخش ۱۰ - یافتن شاه باز را به خانهٔ کمپیر زن از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 7.81 مگابایت) دریافت کنید.
دین نه آن بازیست کو از شه گریخت
سوی آن کمپیر کو می آرد بیخت
تا که تتماجی پزد اولاد را
دید آن باز خوش خوشزاد را
پایکش بست و پرش کوتاه کرد
ناخنش ببرید و قوتش کاه کرد
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
مهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق
روزِ شه در جست و جو بیگاه شد
سوی آن کمپیر و آن خرگاه شد
دید ناگه باز را در دود و گرد
شه برو بگریست زار و نوحه کرد
گفت هرچند این جزای کار تست
چون کنی از خلد زی دوزخ فرار؟
غافل از «لایستوی اصحاب نار»
خیره بگریزد به خانهٔ گندهپیر
باز میمالید پر بر دست شاه
بیزبان میگفت من کردم گناه
پس کجا زارد کجا نالد لئیم؟
گر تو نپذیری به جز نیک ای کریم
لطف شه جان را جنایتجو کند
زانک شه هر زشت را نیکو کند
رو مکن زشتی که نیکیهای ما
تو لوای جرم از آن افراشتی
چون ترا ذکر و دعا دستور شد
زان دعا کردن دلت مغرور شد
همسخن دیدی تو خود را با خدا
ای بسا کو زین گمان افتد جدا
گرچه با تو شه نشیند بر زمین
خویشتن بشناس و نیکوتر نشین
باز گفت ای شه پشیمان میشوم
توبه کردم نومسلمان میشوم
گر ز مستی کژ رود عذرش پذیر
گرچه ناخن رفت چون باشی مرا
ورچه پرم رفت چون بنوازیام
چرخ بازی گم کند در بازیام
گر کمر بخشیم کُه را برکنم
آخر از پشه نه کم باشد تنم
مُلک نمرودی به پر برهم زنم
در ضعیفی تو مرا بابیل گیر
هر یکی خصم مرا چون پیل گیر
بندقم در فعل صد چون منجنیق
لیک در هیجا نه سر ماند نه خود
موسی آمد در وغا با یک عصاش
زد بر آن فرعون و بر شمشیرهاش
هر رسولی یکتنه کان در زدست
نوح چون شمشیر در خواهید ازو
موج طوفان گشت ازو شمشیرخو
احمدا خود کیست اسپاه زمین؟
ماه بین بر چرخ و بشکافش جبین
تا بداند سعد و نحس بیخبر
دور تست این دور نه دور قمر
دور تست ایرا که موسی کلیم
آرزو میبرد زین دورت مقیم
چونک موسی رونق دور تو دید
گفت یارب آن چه دور رحمتست
آن گذشت از رحمت آنجا رؤیتست
غوطه ده موسی خود را در بحار
که تو زان دوری درین دور ای کلیم
پا بکش زیرا درازست این گلیم
من کریمم نان نمایم بنده را
تا بگریاند طمع آن زنده را
تا شود بیدار و وا جوید خوری
کو گرسنه خفته باشد بیخبر
وان دو پستان میخلد زو مهر در
هر کراماتی که میجویی بجان
او نمودت تا طمع کردی در آن
چند بت بشکست احمد در جهان
تا که یا رب گوی گشتند امتان
این سرت وا رَست از سجدهٔ صنم
گر بگویی شکرِ این رَستن بگو
کز بُتِ باطن هَمَت برهاند او
مر سرت را چون رهانید از بتان
هم بدان قوّت تو دل را وا رهان
سر ز شکر دین از آن برتافتی
مرد میراثی چه داند قدر مال؟
رستمی جان کند و مجان یافت زال
گر نخواهم داد، خود ننمایمش
چونش کردم بسته دل بگشایمش
رحمتم موقوفِ آن خوشگریههاست
چون گریست، از بحرِ رحمت موج خاست