بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشهنشینی و صبر بر ایذاء خلق از (سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت) را با خوانش امیر اثنی عشری بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 30.74 مگابایت) دریافت کنید.
اگر در جهان از جهان رستهای است،
در از خلقْ بر خویشتن بستهای است
کس از دست جور زبانها نرست
اگر خودنمای است و گر حقپرست
اگر بر پری چون ملک ز آسمان
به کوشش توان دجله را پیش بست
که این زهدْ خشک است و آن دام نان
تو روی از پرستیدن حق مپیچ
بهل تا نگیرند خلقت به هیچ
چو راضی شد از بنده یزدان پاک
گر اینها نگردند راضی چه باک؟
بد اندیشِ خلق از حق آگاه نیست
ز غوغای خلقش به حق راه نیست
از آن ره به جایی نیاوردهاند
که اول قدمْ پیْ غلط کردهاند
دو کس بر حدیثی گمارند گوش
از این تا بدان، ز اهرمن تا سروش
نپردازد از حرفگیری به پند
فرو مانده در کنج تاریک جای
چه دریابد از جام گیتی نمای؟
مپندار اگر شیر و گر روبهی
کز اینان به مردی و حیلت رهی
مذمت کنندش که زرق است و ریو
ز مردم چنان می گریزد که دیو
وگر خنده روی است و آمیزگار
غنی را به غیبت بکاوند پوست
که فرعون اگر هست در عالم اوست
نگون بخت خوانندش و تیرهروز
که تا چند از این جاه و گردن کشی؟
خوشی را بود در قفا ناخوشی
بخایندش از کینه دندان به زهر
که دونپرور است این فرومایه دهر
چو بینند کاری به دستت در است
گدا پیشه خوانندت و پختهخوار
اگر ناطقی، طبل پر یاوهای
که بیچاره از بیم سر برنکرد
وگر در سرش هول و مردانگی است
گریزند از او کاین چه دیوانگی است؟!
تعنت کنندش گر اندک خوری است
که مالش مگر روزی دیگری است
وگر نغز و پاکیزه باشد خورش
شکم بنده خوانند و تن پرورش
که زینت بر اهل تمیز است عار
زبان در نهندش به ایذا چو تیغ
که بدبخت زر دارد از خود دریغ
و گر کاخ و ایوان منقش کند
به جان آید از طعنه بر وی زنان
که خود را بیاراست همچون زنان
که نارفته بیرون ز آغوش زن
کدامش هنر باشد و رای و فن؟
جهاندیده را هم بِدَرَّند پوست
که سرگشتهٔ بختبرگشته اوست
گرش حظ از اقبال بودی و بهر
زمانه نراندی ز شهرش به شهر
عزب را نکوهش کند خردهبین
که میرنجد از خفت و خیزش زمین
وگر زن کند گوید از دست دل
به گردن در افتاد چون خر به گل
نه از جور مردم رهد زشت روی
غلامی به مصر اندرم بنده بود
که چشم از حیا در بر افکنده بود
کسی گفت: «هیچ این پسر عقل و هوش
ندارد، بمالش به تعلیم گوش»
شبی بر زدم بانگ بر وی درشت
هم او گفت: «مسکین به جورش بکشت!»
سراسیمه خوانندت و تیره رای
سخی را به اندرز گویند: «بس!
که فردا دو دستت بود پیش و پس»
وگر قانع و خویشتندار گشت
که همچون پدر خواهد این سفله مُرد
که نعمت رها کرد و حسرت ببرد
که یارد به کنج سلامت نِشَست؟
که پیغمبر از خبث ایشان نرست
خدا را که مانند و انباز و جفت
ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟
گرفتار را چاره صبر است و بس