بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشاندهای بر سر راه بر کن از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم) را با خوانش عندلیب بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 8.02 مگابایت) دریافت کنید.
در میان ره نشاند او خاربن
پس بگفتندش بکن این را نکند
هر دمی آن خاربن افزون شدی
پای خلق از زخم آن پر خون شدی
جامههای خلق بدریدی ز خار
پای درویشان بخستی زار زار
چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکن
مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درختِ خارِ او محکم نهاد
گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
تو که میگویی که فردا این بدان
که به هر روزی که میآید زمان
آن درخت بَد جوانتر میشود
وین کننده پیر و مضطر میشود
خاربن هر روز و هر دم سبز و تر
خارکن هر روز زار و خشک تر
او جوانتر میشود تو پیرتر
بارها از خوی خود خسته شدی
که ز خُلق زشت تو هست آن رسان
غافلی باری ز زخم خود نهای
تو عذاب خویش و هر بیگانهای
یا تبر بر گیر و مردانه بزن
تو علیوار این در خیبر بکن
یا به گلبن وصل کن این خار را
تا که نور او کُشد نار تو را
وصل او گلشن کند خار تو را
کو به مؤمن لابهگر گردد ز بیم
گویدش بگذر ز من ای شاه زود
هین که نورت سوز نارم را ربود
زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست
کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل
گر همی خواهی تو دفع شر نار
ز آب آتش زان گریزان میشود
حس شیخ و فکر او نور خوشست
چک چک از آتش بر آید برجهد
چون کند چکچک تو گویش مرگ و درد
تا شود این دوزخ نفس تو سرد
بعد از آن چیزی که کاری بر دهد
لاله و نسرین و سیسنبر دهد
باز پهنا میرویم از راه راست
باز گرد ای خواجه راه ما کجاست
اندر آن تقریر بودیم ای حسود
که خرت لنگست و منزل دور زود
بایدش بر کند و در آتش نهاد
هین و هین ای راهرو بیگاه شد
این دو روزک را که زورت هست زود
پیر افشانی بکن از راه جود
این قدر تخمی که ماندستت بباز
تا بروید زین دو دم عمر دراز
تا نمردست این چراغ با گهر
هین فتیلش ساز و روغن زودتر
هین مگو فردا که فرداها گذشت
پند من بشنو که تن بند قویست
کهنه بیرون کن گرت میل نویست
لب ببند و کف پر زر بر گشا
بخل تن بگذار و پیش آور سخا
هر که در شهوت فرو شد برنخاست
این سخا شاخیست از سرو بهشت
وای او کز کف چنین شاخی بهشت
عروة الوثقاست این ترک هوا
برکشد این شاخ جان را بر سما
تا برد شاخ سخا ای خوبکیش
مر ترا بالاکشان تا اصل خویش
یوسف حسنی و این عالم چو چاه
یوسفا آمد رسن در زن دو دست
از رسن غافل مشو بیگه شدست
فضل و رحمت را بهم آمیختند
این جهان نیست چون هستان شده
وان جهان هست بس پنهان شده
خاک بر بادست و بازی میکند
اینک بر کارست بیکارست و پوست
وانک پنهانست مغز و اصل اوست
خاک همچون آلتی در دست باد
باد را دان عالی و عالینژاد
چشم خاکی را به خاک افتد نظر
اسپ داند اسپ را کو هست یار
چشم حس اسپست و نور حق سوار
بیسواره اسپ خود ناید به کار
پس ادب کن اسپ را از خوی بد
چشم اسپ از چشم شه رهبر بود
چشم او بیچشم شه مضطر بود
چشم اسپان جز گیاه و جز چرا
هر کجا خوانی بگوید نی چرا
نور حق بر نور حس راکب شود
آنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بی راکب چه داند رسم راه
شاه باید تا بداند شاهراه
سوی حسی رو که نورش راکبست
نور حس را نور حق تزیین بود
زانک محسوسات دونتر عالمیست
نور حق دریا و حس چون شبنمیست
لیک پیدا نیست آن راکب برو
جز به آثار و به گفتار نکو
چونک نور حس نمیبینی ز چشم
چون ببینی نور آن دینی ز چشم
نور حس با این غلیظی مختفیست
چون خفی نبود ضیائی کان صفیست
این جهان چون خس به دست باد غیب
گه بلندش میکند گاهیش پست
گه درستش میکند گاهی شکست
گه یمینش میبرد گاهی یسار
دست پنهان و قلم بین خطگزار
اسپ در جولان و ناپیدا سوار
تیر پران بین و ناپیدا کمان
جانها پیدا و پنهان جان جان
تیر را مشکن که این تیر شهیست
خشم خود بشکن تو مشکن تیر را
چشم خشمت خون شمارد شیر را
بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر
تیر خونآلود از خون تو تر
آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون
وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون
ما شکاریم این چنین دامی کراست
میدرد میدوزد این خیاط کو
میدمد میسوزد این نفاط کو
زانک مُخلِص در خطر باشد ز دام
تا ز خود خالص نگردد او تمام
زانک در راهست و رهزن بیحدست
آینه خالص نگشت او مُخلِص است
مرغ را نگرفته است او مُقنِص است
چونک مُخلَص گشت مُخلِص باز رست
در مقام امن رفت و برد دست
هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد
پخته گرد و از تَغیُّر دور شو
چون ز خود رستی همه برهان شدی
چونک بنده نیست شد سلطان شدی
ور عیان خواهی صلاح الدین نمود
دیدهها را کرد بینا و گشود
فقر را از چشم و از سیمای او
دید هر چشمی که دارد نور هو
با مریدان داده بی گفتی سبق
دل به دست او چو موم نرم رام
مهر او گه ننگ سازد گاه نام
باز آن نقش نگین حاکی کیست
سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست
این صدا در کوه دلها بانگ کیست
گه پرست از بانگ این کُه گه تهیست
هر کجا هست او حکیمست اوستاد
بانگ او زین کوه دل خالی مباد
هست کُه کآواز صدتا میکند
میزهاند کوه از آن آواز و قال
چون ز کُه آن لطف بیرون میشود
آبها در چشمهها خون میشود
زان شهنشاه همایوننعل بود
که سراسر طور سینا لعل بود
جان پذیرفت و خرد اجزای کوه
ما کم از سنگیم آخر ای گروه
نه ز جان یک چشمه جوشان میشود
نه بدن از سبزپوشان میشود
کو حمیت تا ز تیشه وز کلند
این چنین کُه را بکلی بر کنند
بوک در وی تاب مه یابد رهی
بر سر ما سایه کی میافکند
این قیامت زان قیامت کی کمست
آن قیامت زخم و این چون مرهمست
هر که دید این مرهم از زخم ایمنست
هر بدی کین حسن دید او محسنست
ای خنک زشتی که خوبش شد حریف
وای گلرویی که جفتش شد خریف
نان مرده چون حریف جان شود
زنده گردد نان و عین آن شود
در نمکلان چون خر مرده فتاد
چون در آن خُم افتد و گوییش قُم
از طرب گوید منم خُم لا تلم
آن «منم خُم» خود انا الحق گفتنست
ز آتشی میلافد و خامش وشست
چون به سرخی گشت همچون زر کان
پس انا النارست لافش بی زبان
آتشم من گر ترا شکیست و ظن
آزمون کن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه
روی خود بر روی من یکدم بنه
رسته باشد جانش از طغیان و شک
پای در دریا منه کمگوی از آن
بر لب دریا خمش کن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
لیک مینشکیبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فدای بحر باد
خونبهای عقل و جان این بحر داد
تا که پایم میرود رانم درو
چون نماند پا چو بطانم درو
بیادب حاضر ز غایب خوشترست
حلقه گرچه کژ بود نی بر دَرست؟
پاک کو از حوض مهجور اوفتاد
او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد
پاکی این حوض بیپایان بود
زانک دل حوضست لیکن در کمین
سوی دریا راه پنهان دارد این
ورنه اندر خرج کم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده که دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رود
بی من این آلوده زایل کی شود
ز آب هر آلوده کو پنهان شود
دل ز پایهٔ حوض تن گِلناک شد
گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر
هان ز پایهٔ حوض تن میکن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
در میانشان برزخ لا یبغیان
گر تو باشی راست ور باشی تو کژ
پیش شاهان گر خطر باشد به جان
شاه چون شیرینتر از شکر بود
جان به شیرینی رود خوشتر بود
ای ملامتگر سلامت مر تو را
ای سلامتجو رها کن تو مرا
جان من کورهست با آتش خوشست
کوره را این بس که خانهٔ آتشست
همچو کوره عشق را سوزیدنیست
هر که او زین کور باشد کوره نیست
برگ بی برگی ترا چون برگ شد
چون تو را غم شادی افزودن گرفت
روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت
آنچ خوف دیگران آن امن تست
بط قوی از بحر و مرغ خانه سست
باز دیوانه شدم من ای طبیب
باز سودایی شدم من ای حبیب
حلقههای سلسلهٔ تو ذو فنون
هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
پس مرا هر دم جنونی دیگرست
پس فنون باشد جنون این شد مثل
خاصه در زنجیر این میر اجل
که همه دیوانگان پندم دهند