بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را از (مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول) را با خوانش فاطمه زندی بشنوید.
فایل صوتی متناظر را میتوانید در قالب mp3 از این نشانی (اندازه 3.50 مگابایت) دریافت کنید.
گفت لیلی را خلیفه، کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت خامش، چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خوابتر
چون بحق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا میماندش نی لطف و فر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
دیو را چون حور بیند او به خواب
پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
چونک تخم نسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد خیال از وی گریخت
ضعف سر بیند از آن و تن پلید
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش
میدود بر خاک پران مرغوش
میدود چندانکه بیمایه شود
بیخبر کان عکس آن مرغ هواست
بیخبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو
از دویدن در شکار سایه تفت
سایهٔ یزدان چو باشد دایهاش
وا رهاند از خیال و سایهاش
سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
اندرین وادی مرو بی این دلیل
ره ندانی جانب این سور و عرس
از ضیاء الحق حسام الدین بپرس
ور حسد گیرد ترا در ره گلو
عقبهای زین صعبتر در راه نیست
ای خنک آنکش حسد همراه نیست
این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
آن جسد را پاک کرد الله نیک
گنج نورست ار طلسمش خاکیست
چون کنی بر بیحسد مکر و حسد
زان حسد دل را سیاهیها رسد
خاک شو مردان حق را زیر پا
خاک بر سر کن حسد را همچو ما